مرز ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
در ظهر يكي از روز هاي داغ تابستاني مردي با لباس چرك وفرسوده در حاليكه از عرق گرم وشور تمام بدنش تر شده بود در صحراي خشكي كه منتهي ميشد به مرز افغانستان با كفش هاي كهنه ومندرسش روان بود.
او آخرين مسافر اين وادي نبود،تمام ريگ هاي داغ وسوزندة زير پا هايش مملو شده بود از تكه هاي پيراهن زنانه وكفش هاي كهنه ولنگي هاي رنگ رفته وبشكه هاي پيچيده شده به بوجي هاي لوخي خشك واز رمق رفته.
او به بالاي سر خود نگريست به جز آفتاب براق وسوزنده چيزي به چشمش نخورد،به پائين نگريست ريگ هاي سرخ وداغ نرم وروان،انگار حياتي مبهم در آنها جريان داشت.اندكي درنگ وسپس خم شد به روي زمين وبعد نشست روي پاها وديگر چيزي را به خاطر نداشت.
«يالا پا شو افغاني كثافت ببينم مگه توي كشور خودتون جائي براي زندگي نداريد افغانيهاي مادر جنده».چشم هايش برق زد وغلطي خورد روي ريگ هاي داغ وجانفرسا.برق سفيد آفتاب ناگهان تاريك شد بوي تعفن همه جا را فرا گرفته بود همچنانكه كف سنگ فرش افتاده بود وهق ميزد همه آنچه را ظهر خورده بود از حلقش بيرون ريخت لگدي محكم به روي گونه اش اصابت كرد بطوريكه رنگ پوتين هاي براق به روي صورتش باقي ماند ،سعي كرد از جا بلند شود اما نتوانست دوباره از پشت به روي زمين افتاد .درمهره هاي كمرش درد شديدي را احساس كرد دردي كه از برخورد كمرش با سنگفرش كف اردوگاه ايجاد شده بود.
از جاي خود بلند شد خيلي تشنه بود ديگر چشم هايش جائي را نميديد همه جا سرخ فام به نظر ميرسيد سرش دوري خورد وسپس با صورت به روي ريگ هاي داغ صحرا افتاد .
خاله مينا ديگر توان خودر از دست داده بود ناچار رفت سراغ ملا حيدر تا شايد او بتواند كمكي به او بكند در ميانه هاي راه بود كه ملا حيدر را ديد كه با دوتن از موي سفيدان ده به سمت خانه او روان استند،خاله مينا با قدم هاي تند تر خودرا به آنها رساند ودر كنارشان روي پلوند گندم زار نشست ونفسي تازه كرد.
سخي يادش نمي آمد كه كجاست هرچند به مغز خود فشار آورد چيزي به ذهنش نرسيد تشنگي همه چيز را از ذهنش پاك كرده بود شده بود مثل روح سر گردان ميان ريگ هاي داغ صحرا باز صداي وحشت انگيز ومنفور سرباز به گوش رسيد،پاشو پاشو عوضي مگه اينجا خونة باباته.
خاله مينا بعد از اين كه كمي راحت تر شد وخستگي راه اندكي از تنش بيرون ريخت از جاي خود بلند شده به ملا حيدر وهمراهانش سلام داده وخوش باشي نمود،بعد از مكثي كوتاه گفت كجا ميرويد؟ من ميخواستم خانه شما بيايم .ملاحيدر سكوت كرد ويكي از موي سفيدان ده كه همرا ملا حيدر به سوي خانة خاله مينا روان بودند؛رو كرد به خاله مينا وگفت خاله مينا اصل گپ اين است كه من ميخواستم با ملا حيدر به خانه شما بيايم خوب شد در همين جا همديگر راديديديم لازم نيست به خانه برويم ،ملاحيدر ودوستانش پتو هاي خودرا روي پلوند گندم پهن نموده ونشستند.خاله مينا اندكي فكر كرد ودر دلش تشويشي چنگ زد گوش هايش سنگين شد وصداي زنگ در آنها طنين انداخت با خود فكر كرد مگر چه مسئلة مهمي وجود دارد كه اينها ميخواستند نزد من بيايند،گلويش خشك شد ولي سعي كرد ملا حيدر اين نگراني اش را احساس نكند .دوست ملا حيدر ادامه داد خاله مينا كوتهي سخن اصل گپ اين است كه ملا حيدر تصميم گرفته است كه با شما هر وتر كند .
سرباز با كف پوتين خود محكم به شكم سخي كوبيد واورا وادار ساخت تا به سوي باز داشت گاه برود سخي هم بدون هيچگونه مقاومت به جلو حركت كرد .
از روي ريگ هاي داغ صحرا بلند شد وبا تمام قوا سعي كرد تا راه خودرا ادامه دهد هر چند راهي دركار نبود وهمه جا مملواز ريگ بود وگرمي سوزندة آفتاب، با آنهم سعي كرد راه برود تا شايد آبي بيابد براي خوردن.
خاله مينا باورش نميشد كه ملا حيدر چنين فكري به سرش زده باشد دوباره پرسيد چي ؟دوست ملا حيدر گفت همين كه شنيدي هر وتر.
سرباز هاقطاري طويل از مردم را به جلو انداخته واز دو جانب با تفنگ هاي سياه شان آنها را احاطه كرده بودند.تن همه خسته وزخمي شده بود ديگر حتي توان راه رفتن در هيچ يكي از آنها ديده نميشد.
خاله مينا رو كرد به ملا حيدر وبا كشش وآوازي بلند وكشيده گفت چي ميگي؟ملا حيدر گفت از اين بيشتر من نميتوانم آبروي خود را در ميان مردم بريزانم من هم از خود قوم وخويش دارم سيال وديار دارم چهار سال است كه از بچه ات خبري نيست اگه چادر هم سر تناب ميبود ميپوسيد دختر داديم نداديم .
از دور ودر ميان انبوهي از ريگها بوته گياهي به چشم سخي خورد واز جاي خود نيم خيز شده بسوي آن بته به راه افتاد وقتي به گياه رسيد خودرا انداخت روي آن وبا تمام قوا گياه را گرفته با سعي تمام به سمت خود كشيد .ريشة گياه بسيار در زير ريگ ها رفته بود او با زحمت توانست گياه را از بيخ بكشد ،ريشة گياه اندكي رطوبت داشت با عجلة فراوان ريشة گياه را در دهان خود گذاشته شروع كرد به جويدن ومكيدن آب آن، اما انگار اين مقدار كافي نبود در حاليكه تلخ هم بود.
همه افراد را سرباز ها به دروازة وردي پاسگاه بردند سرويس در گوشه اي از پاسگاه ايستاده بود سرباز با خشونت فراوان فرياد كشيد وگفت همه بريد تو اتوبوس كثافتا.
خاله مينا از جاي خود نميتوانست بلند شود با عجز فراوان به ملا حيدر گفت ملا حيدر تورا بخدا قسم ميدهم اندكي به من وقت بده شايد پيدا شود به زير زمين كه نرفته چند روز ديگر هم منتظرش بمان تا ببينم خدا چه ميكند.
همه افراد داخل سرويس نشستند وسرويس به راه افتاد بعد از طي نمودن چند كيلو متر سرويس از رفتن باز ايستاده ودر كنار جاده توقف نمود رانندة سرويس دستمالي را از جيب خود بيرون كشيد همانطور كه عرق خود را از روي پيشاني خود پاك ميكرد به عقب بر گشته فرياد كشيد.كسي از جاش نبايد پاشه.وبعد بر گشت به سوي سرباز وگفت سركار حواست باشه من ببينم اين عوضي ها چه دارن چه ندارن مگه ميشه تو اين برهوت مفت ومجاني واسه كسي ما جون بكنيم ما زن وبچه داريم نون ميخاد اونا مگه نه؟ سركار جون .
سرباز با تكان دادن سر حرف راننده را تأيد كرد وبا قطع نمودن حرف راننده گفت خوبه چرا كه نه ولي هر چه در آوردي پنجا پنجا.
ناتواني وتشنگي بر سخي چيره شد افتاد روي زمين وديگر نتوانست بلند شود همانطور كه از پشت روي زمين افتاده بود چشمش به آسمان دوخته شد وديد كه چندين كرگس لاشخور به گرد سرش ميچرخند وبي صبرانه انتظار مردنش را ميكشند در همين لحظه همه زندگي اش مانند برگ هاي يك كتاب از جلوي چشمانش گذشت كودكي خودرا ديد كه با پدرش به سوي گندم زار هاي سبز ميرفتند در حاليكه پرستو ها با ارتفاع كم از زمين به اطراف شان ميچرخيدند.خاله مينا را ديد كه با كاسه اي پر از دوغ بسوي زمين ها روان بود واو همچنان از دنباش ميدويد وبا بازيگوشي به اين سوي خاله مينا ميدويد وبه آنسويش گاه چادر خاله مينا را باد به گونه هايش مينواخت.چهره اي بزرگتر از قبل را ديد خودش بود بزرگ شده بود به اندازة يك مرد لنگي اسپيشل بر سر داشت بوت هاي شادان پور در پاهايش برق ميزد بند تمبانش از زير پيراهنش نمايان بود وبا پوپك هاي رنگين وآينه هاي براق تزئين شده بود شانة سرخي روي جيبش گذاشته بود نيمي از آن از جيبش بيرون بود صداي برخورد انگشتر خودرا با قوطي نسوارش كه در كف دستش عرق كرده بود شنيد تازه نامزد شده بود هواي دختر ملا حيدر به سرش زده بود مست ومغرور بود همه دنيا برايش سبز رنگ مينمود .پدر خودرا ديد كه ديگر حيات نداشت مادرش سرطان داشت واين مرض اورا از پا درآورده بود ومجالش نداده بود تا شاهد دامادي تنها فرزند خود باشد وحالا تنها خاله مينا بود كه هم مادرش بود وهم پدرش او بيوه بود وهيچ فرزندي نداشت تنها اميدش همين يك خواهر زاده اش بود وبس.همه اهالي ده اورا خاله مينا ميگفتند .صداي خاله مينا را شنيد كه گفت برخيز پسرم ملا حيدر دخترش را به پنج لك افغاني بتو داده است بايد ايران بروي وپيشكش خودرا بياوري صداي خاله مينا قطع شد و تصويرش از چشمان سخي محو شد ديگر كرگس ها چشمي برايش باقي نگذاشته بودند كه جائي راببيند .
رانندة سرويس جيب هاي همه مسافران را گشت وهرچه داشتند از آنها گرفت وبعد سرويس را روشن نموده وبعد از طي نمودن باقي راه مسافرين را آنسوي مرز ايران درميان ريگ هاي داغ صحرا ودر خاك افغانستان رها كرد وناسزاي زير لب گفت.
در ظهر يكي از روز هاي داغ تابستاني مردي با لباس چرك وفرسوده در حاليكه از عرق گرم وشور تمام بدنش تر شده بود در صحراي خشكي كه منتهي ميشد به مرز افغانستان با كفش هاي كهنه ومندرسش روان بود.

بیست عقرب سال 1390 روزگارم عوض شد و برایم روشنی تازه ای بخشدند آفتاب سالها بود که گرمی خودش را از من گرفته بود
روز 20 عقرب 1390 نیمه گم شده ام را یافتم و دستانم را بخشیدم به او ....

که از این زندگی و خانه و این شهر دلسردم
بدونِ تو شبیه برگ در توفانِ پاییزی
به زیرِ دست و پایِ عابرانِ کوچه می گردم
بدونِ تو تمامِ شب میانِ وحشت و کابوس
صدای دردناکِ گریه ی یک روحِ شبگردم
برای آسمان درکِ پریشانیِ من سخت است
فقط سیگار می فهمد چه دردی می کشم هردم
چه بی رحمانه پشتِ پا زدی بر آرزو هایم
بریدی خطِ عمرم را و گفتی بر نمی گردم
و حالا مرگ می گیرد تمام خاطراتم را...
بدونِ تو نمی ارزد، بدونِ تو چه می کردم؟
سیدمحمد نبی عند لیب علوی
هنــــــــــوز!
د شمن لباس دوست ، بتن می کنــــد هنــوز
درسـرخیال فــتـــنه وفن می کنــــد هنــوز
ماهی به آب میـــــرود و بیــخبـــرزخــویش
صیاد فــکــر آب لـــجن می کنــــد هنــوز
هر مـلتـی که بیـــخبــراز حُـقــهء اعـداست
خود را بد ست خویش کفن می کنـــد هنــوز
ایـدل فــریب حیــلـه ای هر اهریمن مـخـور
دُ شمن شـکارِ مُــرغ چمن می کنــد هنــوز
هـوشیـار،زی که خصـم وطن حـیلگـر بــود
صـد تیـغ جــور، زیـرِچپن می کنــد هنــوز
یک لـحـظه (عـند لیـب ) اسیــرِ قفس مبـاد
از دل هــوای عـطــروطن می کنــد هنــوز
هنوز چشمان پنجره های خانه از خبر سفر بی بازگشت چریک بیداری چراغان است. هنوز قهرمان روی دست های ما خوابیده و دو شاهپرک راه باقیست تا بر گلبتۀ خاک آرام گیرد. هنوز زود است تا جرعه نامش از گلوی خشک ما بی هیچ دغدغه ای بلغزد و هنوز اسمش طعم تلخ خاک دارد. بوی کافور می دهد. بگذارید بخوابد آرام بگیرد که خسته است، خستۀ "بودن" است.
او، برادر بزرگ نسل آشفته ما بود، هیجان ما بود و همت ما بود. سنگ می خورد و آفتاب می نوشید تا که بلند و پست فرا راه نسل های پس از خود را هموار کند.
در تنوری که او زیست و آفرید، در وطنی که صدای مردان ساز و تنبور از گلو تا گوش خود شان هم نمی رسید، هویدا با قامتی از شهامت و شهادت، درخت ِ فریاد شده بود و شاید به همین دلیل هم بتوان او را قهرمان نامید.
کمی مثل بیتلها
"هویدا از آغاز تا همیشه، میان هنر آرمانگرا و رویا پرداز در نوسان و مبارزه بود. دلش می خواست همیشه آرمانگرا باشد اما زمانه هر از گاهی او را از پشت ابر های ابریشمین آرمان ها بر زمین خالی واقعیت پایین می کشید. آن زمینی که هویدا در آن پا می نهاد سخت بود و نمی دانست چگونه با رویا های دیگران مهربان باشد."
نخستین کارایی و برآمدش بر صحنه های رسمی موسیقی افغانستان از رنگین کمان اسرار آمیز و رویایی بیتل ها و جاذبه موسیقی دهه شست میلادی متاثر بود.
هویدا و آماتوران آن وقت کابل، ترکیب سازبندی گروه و حتی طرز لباس پوشیدن را، تا حدودی از بیتل ها برداشته بودند. آنها همه اهل مکتب و قلم بودند و با نوعی دید روشنفکرانه به زندگی نگاه می کردند.
آماتوران بر خلاف بیتل ها که یک گروه "اندی راک" بودند، بیشتر به نوعی از موسیقی پاپ با تاثیرات منطقه ای و کمی هم فرامنطقه ای و با آمیزه ای از جلوه های نهایت کمرنگ موسیقی "اندی راک" می پرداختند.این شگرد بیشتر مورد پسند شهرنشینان مکتبی و دانشگاهی، که با انقلابات موسیقی دهۀ ۶۰ غرب از دور و نزدیک آشنایی داشتند، قرار گرفت.
هویدا و آماتوران تجربۀ کاملا دگرگون کننده و حتی تکان دهنده برای جامعه فرهنگی و موسیقی افغانی در برابر سلطنت گویا بی آغاز و انجام "موسیقی خرابات" بود. خراباتی که بازار ارزش های موسیقی آن زمان را زیر نگین داشت و هرگز گمان نمی رفت روزی خواهد رسید که سکان هدایت از پنجه های ماهر آن سکانداران خارج شود.
از "آماتوران" تا "باران"
از ایجاد آماتوران تا گروه باران که در دهه شصت خورشیدی ایجاد شد دو دهه فاصله بود اماعجب اینکه هویدای عاشق برای هنر، برای موسیقی و برای رفاقت هنوز و همیشه جوان بود.
او با آماتوران موجی از خورشید های معجزه گر را رنگین کمان گشت و نغمه کرد و با "باران" همگلو و حمایت گر جوانانانی شد که هنوز تا ساخته شدن راه درازی را در پیش داشتند و از هزار سوی سنگ بر برکۀ معصوم خواب های خود می خوردند.
هویدا از آغاز تا همیشه، میان هنر آرمانگرا و رویا پرداز در نوسان و مبارزه بود. دلش می خواست همیشه آرمانگرا باشد اما زمانه هر از گاهی او را از پشت ابر های ابریشمین آرمان ها بر زمین خالی واقعیت پایین می کشید. آن زمینی که هویدا در آن پا می نهاد سخت بود و نمی دانست چگونه با رویا های دیگران مهربان باشد.
آواز پرطنین هویدا در محراق مثلث رومانتیسم محزون روسی، مینیاتور شرقی و آتش فشان حماسه در جوشش بود. او آرمان خود را در خدمت آواز بکار نه گماشته بود که برخلاف، آوازش آرمان او را پهره می داد.
صدایش خشم و هیجان او را در برابر بی عدالتی های جامعه بر می تافت و سخت دلش می خواست آن خشم را بسراید و بخواند ولی از بد روزگار، شاید به دو دلیل کمتر توانست آنچنان که آرزویش بود فریادی آرمان های خود شود.
یکی آنکه ترکیب سازی و ارکستراسیون موسیقی افغانی چیزی میان موسیقی بومی، تغزلی، همراه با جلوه های کمرنگ پاپ رایج درمنطقه و گاه شاید فرامنطقه ای بود و چیزی نبود تا توان برداشت صدای پر طنین هویدا و لنگر هیجان آواز او را داشته باشد.
در حقیقت، شاید آواز او پس از آنکه در بیرون از افغانستان آموزشی موسیقی کلاسیک و اوپرا دید، در نتیجه از حوزه موسیقی وقت افغانی، تاجیکی و ایرانی فراتر رفت.
با یک هارمونیه و طبله و سارنگ نمی شد هویدای آرمانگرا را با آن صدای پرطنین اساطیری فریاد کرد. این ساز ها بنابر ویژه گی های موسیقایی و خصلت های فرهنگی شان، گلوی مینیاتوری می خواهند و هویدا چریک حماسه و فریاد بود.
دوم آنکه آواز پرطنین هویدا به صحت و سلامت و توانمندی جسمی و روحی یک پهلوان نیاز داشت که او کمتر به آن رسیده بود.
هویدا گذشته از سالهای نسبتا آسوده اخیر که دیگر از همه چیز خسته شده بود، اغلب کمتر از پریشانی یک قرص نان بی دغدغه و شرافتمند فارغ می شد و نمی دانست که به قول معروف: جان جور سیر چند است.
آستین کوتاه و رویا های بلند
"هویدا یکباره دنیایت را فرا می گرفت. آوازش گشایشی داشت که در نگاه و ترنگ اول دریافتنی نبود و اندکی عبوس به نظر می رسید درست مثل لبخند مونالیزا که باید خوب به آن خیره شوی تا پیدایش کنی."
شاید کمتر کسی از همقطاران او به خوبی و بزرگی هویدا از چندین سواد و دانش بهره داشت. اگر سواد مکتب و مدرسه بود یا سواد موسیقی، اگر سواد شعر و ادب و فرهنگ بود و یا سواد سیاست، اگرسواد زندگی بود و یا سواد عشق و پرخاش و شهامت و یا در نهایت سواد هویدا شدن. او همه را چونان چون بسته کلانی در خود داشت ولی با وجود آنهمه دارندگی، دو مشکل بزرگ داشت که گاهی حتی کمر آرزوهایش را هم می شکست.
یکی آنکه نمی توانست جوشش ایجادگری را که در عرصه های مختلف هنر و زندگی در او فواره می زد، در خود سامان دهد و مدیریت کند که از توان هنرمندی که با معجزه ایجادگری و زایش سروکار دارد، به تنهایی بر نمی آید. هویدا خیلی بزرگتر از آنچه بود که خواند و خیلی برتر آنچه بود که کرد.
دوم با وجود آنکه هرگز فقر خود را نفروخت، ولی جیفه دنیا و آستین کوتاه مثل سرطان هر روز از دریای هنرش می کاست و به بحر خیالاتش می افزود. تا بدانجا که قادر نبود حتی کوتاه ترین خواب های خود را هم تحقق ببخشد.
پنهان پشت خودش
ما دو گونه آواز خوان داریم یکی آنکه صدایش را باور نمی کنی و یقین داری که راست نمی گوید و دومی که نمی توانی صدایش را باور نکنی و هویدا از حلقه دوم بود. نمی توانستی از هجوم درد انباشته در صدایش فرار کنی.
هویدا یکباره دنیایت را فرا می گرفت. آوازش گشایشی داشت که در نگاه و ترنگ اول دریافتنی نبود و اندکی عبوس به نظر می رسید درست مثل لبخند مونالیزا که باید خوب به آن خیره شوی تا پیدایش کنی.
مثل آنکه هویدا همیشه پشت خودش پنهان می شد. صدای او تنها فقط یک آواز نبود که توام با یک فرهنگ بود و شنونده اجازه نداشت آن آهنگ و آن فرهنگ را به اصطلاح "آب جدا دانه جدا" گفته بشنود. در حالیکه همه صدا ها چنین نیستند و این ارزش، نه نیک است و نه بد. فقط چنین است. تنها آدم باید در شنیدن و قضاوت کردن گمراه نشود و اثری را شهید نکند.
مثل هیچکس نبود
سبک و سیاق نخستین آهنگ ها و آواز های هویدا در ابتدا بیشتر شبیه به گذشتگان موسیقی سنتی افغانی بود اما روز به روز به خویشتن خویش ماننده تر شد تا بجایی رسید که دیگر نه کسی چون او بود و نه او، چون دیگران.
ترانه های چون "رعشه در دست باغبان افتاد"، "نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند"، "ناله به دل شد گره"، "من شریک غم جانکاه توام گریه مکن"، "همه جا دکان رنگ است"، "در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم" و ده ها سرود دیگری از این دست، نمایانگر روح پرخاشگر هویدا بودند.
در آن روزگار که جو سیاسی، اجتماعی برای اکثر هنرمندان به تعطیلات تابستانی شبیه بود و اکثر هنر آفرینان در پی روزمرهگی ها و مجلس نوشانوش و خیالپردازی خویش بودند، تنها فرزندان رنج که هویدا یکی از آنها بود، به این دل مشغولی ها گلو می دریدند و مشت بر دهن ستمباره ها و زور گویان می کوفتند.
هویدا نه تنها یک حماسه سرای پرخاشگر بود که عاشقانه ترین سرود های جوانی و عشق های بی خیال و معصوم را نیز ابریشم تنید و به بی مرگی رسانید. "شنیدم از اینجا سفر می کنی"، "صبح دمید و روز شد"، "ای پری چهره مژگان سیاه"،"شب به خلوت چشم گریان"، ای کاش، ای عشق!"، "آسمان رنگ تو آبی آبی"، دوستت دارم برده ای دل من"، بلبل ز تو آموخته شیرین سخنی را" و آهنگ های بیشمار دیگر از این دست.
مثل یک کودک، راست می گفت. بزرگ بود اما ادعایی نداشت. عظیم ترین دغدغه او نابرابری و رنجی بود که مردمش در آن می سوخت.
وجدان آگاه یک نفس او را آرام و قرار نمی گذاشت؛ او فرزند رنج بود. موسیقی متعهد در حد متعالی آن شاید در افغانستان پیشینه خیلی دور و درازی نداشته باشد و یا حتی ادعای تعالی در آن نیز اندکی زود باشد.
"جرقه های تعهد در برابر موسیقی، جامعه، اخلاق، انسان و بشریت در صدا و پرخاش و آثار هویدا جسته و گریخته به مشاهده می رسید و به جرات می توان ادعاکرد که اگر افغانستان موسیقی متعهد دارد، آغازش با نام هویدا گره خورده است."
ولی جرقه های تعهد در برابر موسیقی، جامعه، اخلاق، انسان و بشریت در صدا و پرخاش و آثار هویدا جسته و گریخته به مشاهده می رسید و به جرات می توان ادعاکرد که اگر افغانستان موسیقی متعهد دارد، آغازش با نام هویدا گره خورده است.
دو شاهپرک تا گلبته خاک
چقدر باید زیست و چریک وار از فصلی به فصل دیگر سفر کرد تا هویدای دیگری پدید آید. خاصه که امروز تناب رابطه ها میان نسل های هنر گسسته و هر کسی در سایه ایوان خالی خودش سرود فتح آفتاب می خواند بی آنکه هیچ ورود و دلگرمی به گنج قرن های رفته و آمده دانش و فرهنگ داشته باشد.
ترانه های ظاهر هویدا در بستر ناهموار چندین دهه، آیینه دار هم و غم سی میلیون انسان دردمند بوده و ناممکن است کسی باور کنند که آن صدای پرطنین و پر درد، که روزی می نالید: شنیدم از اینجا سفر می کنی. امروز خود به سفر بی بازگشتی رفته باشد.
چه بسا نغمه های سرگردانی که تار و پود شان پوسید. قصه ناشده، آهنگ ناشده و تا تنبور سینه گنجشک های عاشق نارسیده، آوار پایان تلخ بر قامت های خمیده شان ریخت و زیر همان گل بته خاک در سایه بال آن دو شاهپرک دفن شدند. کی می داند؟ شاید در یک صبح درخشان بهاری، آن دو شاهپرک، فریاد های شهید این مرد نغمه گرد را بر پودینه زاران شمالی و علفچرهای دایزنگی بپرند؟ کی می داند.
ظاهر هویدا در پانزدهم حوت/اسفند در شهر هامبورک آلمان در اثر بیماری سرطان از دنیا رفت. او ۶۷ سال داشت. به گفته خودش در دایزنگی هزاره جات متولد شده بود، هنوز هویدا هفت ساله بود که پدرش در مزارشریف درگذشت. پدر او کارمند دولت بود و شهر محل کارش مدام تغیر می کرد.
هویدای هفت ساله در مکتب سلطان غیاث الدین مزارشریف شامل صنف/کلاس اول شد. او دو برادر کوچکتر از خود نیز داشت و مادرش که در مزارشریف احساس غربت می کرد چاره ای جز کوچیدن از آن شهر نیافت و به همراه سه پسر یتیم خویش راه کابل را در پیش گرفت.
مادر در کابل به خیاطی پرداخت و برای فرزندانش نان آوری کرد.
ظاهر هویدا دوران کودکی بسیار پرمشقتی داشت کسانی که با او آشنا بودند می گویند او برای یافتن لقمه نانی سختی های فراوانی کشیده بود و به همین دلیل از سختی ها نمی هراسید.
در بزرگ سالی زمانی که خانواده هم تشکیل داده بودT برای دریافت مزد آوازخوانی نمی کرد و مدام در فقر بسر می برد.
گروه موسیقی آماتور که ظاهر هویدا درخشنده ترین چهره در میان اعضای آن بود در سال ۱۳۴۲ خورشیدی تشکیل شد و رهبر این گروه عزیز آشنا بود.
هویدا از سالهای چهل خورشیدی با رادیوی افغانستان همکاری می کرد در همان سال ها برای تحصیل در رشته موسیقی به ماسکو رفت. دکتر صادق فطرت ناشناس آوازخوان برجسته افغان که در لندن بسر می برد نیز در آن سالها مشغول درس دانشگاهی در رشته ادبیات در مسکو بود.
در یک برنامه که از بی بی سی پخش شد ظاهر هویدا از ناسازگاری هایی سخن گفته بود که در سالهای حکومت مورد حمایت شوروی در محل کار خود در رادیو افغانستان می دید.
سر انجام کار را در رادیو از دست داد و به همراه یک هنرمند دیگر که البته اهل موسیقی نبود دست به ایجاد مغازه ای در مکروریان کابل زد.
پیش از آمدن مجاهدین به هند رفت و پس از دو سال اقامت در هند به عنوان پناهنده راهی آلمان شد.
هویدا تنها اهل موسیقی نبود بلکه در زمینه تیاتر و سینما و برنامه سازی در رادیو نیز شهرت فراوانی دارد. اما داکتر صبورالله سیاهسنگ می گوید ظاهر هویدا می بایست استعداد و توان خود را در زمینه واحدی به کار گیرد.
ظاهر هویدا شاعری هم می کرده و تصنیف هایی نیز ساخته و چنانکه داکتر حمیرا نگهت دستگیر زاده شاعر مقیم هالند می گوید او در گزینش شعر برای آهنگ هایش با وسواس زیادی عمل می کرد.
راهبه سوار میشه و راه میافتند…
چند دقیقه بعد راهبه پاهایش را روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یک نگاهی به پای راهبه میندازه…
راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ را به خاطر بیار… !
کشیش صورتش سرخ میشه و به جاده خیره میشه...
چند دقیقه بعد بازهمم شیطان وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن گیر ، بازویش را با پای راهبه تماس میده…!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ را به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه را به مقصدش می رسانه…
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از داخل کتاب روایت مقدس ۱۲۹ را پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!
نتیجه اخلاقی اینکه اگه در شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی را از دست میدی
با احترام
زیرکاین روز ها کتاب زندگی نامه استیو جابز را میخوانم
هرگز فکر نمیکردم مردی به این بزرگی در این دنیا وجود داشته باشد

زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید
امید زندگی در جان موجودات می جوشید
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
شبی مرموز و رؤیائی
به شهر مکه مهد پاک جانان دختر مهتاب می خندید
شبانگه ساحت" ام القری" در خواب می خندید
ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی
دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد
صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ
به سوی کهکشان می شد
دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت
و دست باغبان آفرینش در چنان حالت
سر " گل آفریدن" داشت
شگفتی خانه " ام القری" در انتظار رویدادی بود
شب جهل و ستمکاری
به امید طلوع بامدادی بود
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت
و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد
همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند
که : امشب نیمه شب خورشید می تابد
ز شرق آفرینش اختر امید می تابد
.
.
.
یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی
قدم بگذاشت در " ام القری" وین شعر را برخواند
که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنای آسمانی را؟
که دید از مکیّان آن ماهتاب پرنیانی را؟
زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بیابان بود و تنهایی و من دیدم
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند
ز هر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد
بیابان بود و من اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود و من اما چه اخترهای زیبائی
بیابان، رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟
که دیشب آسمانی ها، زمین مکه را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان مکه دیشب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
به شعر آن عرب مردم همه حالی عجب دیدند
به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:
کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرائی؟
کجائی ای بیابانگرد روشن رأی بطحائی؟
که اینک بر فراز چرخ ، یابی نام" احمد" را
و در هر موج بینی اوج گلبانگ محمد را
محمد" زنده و جاوید خواهد ماند
محمد تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند
جهانی نیک می داند
که نامی همچو نام پاک پیغمبر مؤید نیست
و مردی زیر این سبز آسمان همتای احمد نیست












