
فــــــــــــردا
شما گوئید جنایت نیســـــــــــــــت فردا
ویـا اینــکه نهـایت نیـــست فــــــــــــردا
روند کـــــار باغــــبان دل خـــراش است
به گل گفـــتم صفایت نــیست فـــــــردا
سرشکـی پـاک کـــرد طفلی فــــــرمود
بگو دانــــم عنـــایت نیـــست فـــــــــردا
نفس را گـــفت بــــر کـــتش از عنـــایت
که زیـــرا در هــــوایت نیــــست فـــــردا
به او گــــفتم عــــلاج درد خـــــود کــــن
مشو دلـخوش شفایت نیـــست فـــــردا
بیا بــــــشنو حـــــکایت ها زفــــــــــــردا
که فـــردا را حـــکایت نیست فــــــــــردا
و او دست مـرا زد پس کـــه ایــن دست
برای من حـــــمایت نــــیست فــــــــردا
دلم بشکســـــت وگفـــتم ای رفیــــقان
شما گوئید جــنایت نیست فـــــــــــردا؟
فرستند (شفیق اوبه تبار) از ولسوالی اوبه

شيار شيشه
داستان کوتاهی از سید شکیب زیرک
نزديكي ساعت هشت بود هواتقريباٌمعتدل بود،هرچند عموميت دارد كه در ماه ميزان هوا خيلي خوشايند نباشداماانگاردرختان باريختن برگ هايشان راه جريان هوا را گشوده بودند،درهرجاهوابقدركافي بودحتازيرراه پله ها كه منتهي ميشدبه طبقةدوم دانشكدةما.رفتم آنجانشستم اكثراٌاوقات بيكاري يا لحظات كه ديگران درزير درختان صحن دانشكده به تفريح مشغول هستند دلم ميشود كه زير راهپله ها بنشينم واز انزواي زير ستون كوچك آن لذت ببرم .اين اطاقك كوچك ويك نفري فقط يك پنجره داردكه آنهم ازبيرون با خشت هاي ميان خالي بسته است ولي از شيارهاي گل آلود روي شيشه ها يش ميشود هواي بيرون را استشمام كردو وسعت زندگي را فهميد،درقلب ها سيركرد وريه ها را پيموداما در يك لحظه خستگي حزن انگيزي بيرون را ميپوشاندحتا در شش هاي من نيز نفوذ ميكندورنگ كدر آن پردةدر چشمانم ميكشد.بآنهم درين جا لذتي است بي پايان ،ومن حاظر نيستم هيچ كسي درين لذت من شريك باشد.ولي چند روزيست طفلي مهرباني كه مرا باديدن خود به ياد تصويري از كودكي هاي بروسلي مي اندازد،درزير اين سقف كم نور كنارم مينشيند وبا من صحبت ميكند،ميگويد:دوست ندارم درس بخوانم اصلاٌچرا شمادرس ميخوانيد،دوست دارم اينجابازي كنم،وبعد كتابچةخدرا به من ميدهدوميگويد:برايم سه بنويس چهار بنويس تمام اين صفحه را پركن تامن به پدرم بگويم اينهارا خودم نوشتم،وبلاخره بانزديك شدن به ساعت هشت كه دانشجويان كم كم به صنف های خود ميآيند عبدالكريم ازمن فاصله گرفته وبه سراغ ديگران ميرود تا با تازه واردان هم صحبتي داشته باشد چقدر زيبا است تق تق چبلي هاي سرخ رنگ وگردآلودش واسكت سياه وسگك دارش برايم شادي خاصي ميبخشدانگار خودم هستم كه موهايم روي گوش ها وچشمانم راپوشانده.
كم كم اينجا برايم طاقت فرسا شده همة دهليز را سروصداي دانشجويان فراگرفته استبه كتاب خانه رفتم با داخل شدن به كتابخانه بابا عبدالكريم،تحويل دار كتابخانه باسنگيني خاصي سلام مرا عليك دادوسپسدست لطيف گرم را بسويم دراز كرده واز پشت عينك نيمه دودي خود نگاهي بمن كرد،تا ميخواستم بپرسم بابا جان چه خبر ،با قلم محكم روي ميز كارش زدوگفت:آرام در خوانده نميتوانيد اينجا كتابخانه است يا اختلاط خانه برو بابا چه قسم مردمي هستند اينها.بعد دست هاي خودرا داخل جيب هاي خود برده وآنقدر سعي به نزديك كردن آنها به دور كمر خود كرد كه شانه هايش كاملاٌ بر جسته شد وگفت:خيلي سرداست.
با مهرباني خاصي گفت چه كار داري؟من هم بلا فاصله نام كتابي را گفتم واو كتاب را بعد از كمي جستجوبرايم دادكتاب را گرففته روي چوكي پشت ميز نشستم.دانشجويان از هر دري سخن ميگفتند يادم از برنامه چاي خانه آمد نگاه آنعده دانشجوياني كه مطالعه ميكردند بيشتر ازاين صحبت هابرايم رنج آوربود.مجبورشدم كتاب خانه را ترك كنم وقتي ميخواستم از كتاب خانه بيرون شوم چشمم به خاله زهراافتاد رفتم داخل اطاقك چاي خانةخاله زهراديدم رمضان بساط بيسكويت وچاي خالةبيچاره را نيز برهم زده بود،بوي چاي به مشام نميرسيد.
خاله زهرا آرام نشسته بودحالا رمضان بود والا حتماٌساجق ميجويد،پيراهن گلدار وبلندش زيبائي خاصي به اوميداد روسري سياه وراه راهي به سرداشت واز پادردي رنج ميبردبه همين خاطر كنار وان كه با يك تختة ميز پوشانده شده بودنشسته بود وفكري ميكرد كه براي من آشنا نبود.بعدازسلام واحوال پرسي گفتم:خاله جان حالاكه خيلي پادرد نيستي ؟گفت:اي مادرجوچندان حالي ندارم به پاكستان هم رفتم فايده نكرد دوا ها وداكتر هاي پاكستان هم مثل كار هاي ديگي اونه،گفتم انشاا... با گرم شدن هوا حال شما هم بهتر خواهد شد.
با خاله زهرا ديگر حرفي نداشتم رفتم داخل دهلیز دوباره همان جائي كه بودم تمام اطاق ونيمه اطاقي كه اين تعمير داشت راگشتم بازهم هنوز اول صبح بود در گوشةدهليز دانشجوياني ديگر نيز با حرف ميزدند وبلند بلند ميخنديدند انگار تفريح شان ساعت ها ادامه داشت حق هم داشتند چون قرار بود دانشجويان ساعت ها بيكار اين طرف وآنطرف بگردند بخندند وبعد هنگاميكه ظهر شد بروند خانه هاي شان وآمادگي بگيرند براي فرداي بي برنامةديگر.
پسرك با يك چيغ بلند فكرم را بخود جلب كرده واز امواج مبهم تفكر مرا بيرون آورد،اين باراويك لنگه بطرفم ميآمد باديدنم فريادزد عينكي!!عينكي!!كجابودي بياتو بياتو رفتم جلو رويش روي زمين نيم خم شدم تاببينم چه ميگويد،پسرك انگشت پايشرا رها كرد وبا دست ديگرش چبلي خودرا به پاكردو سپس گفت:اي بازير تو ياد داري؟گفتم بله وقتي اندازةتو بودم اما حالا نه.
نوشته سید شکیب زیرک
20/07/1383 هرات
گوشۀ از داستان طالب غغکش و سکینه سرسبد
دستگیر خورسند سیبکی
ملا نور محمد فرزند خواجه محمد مشهور به طالب غغکش در سال 1285 هش در قریۀ دهن سیبک یامان مربوط ولسوالی تیوره ولایت غور دریک خانوادۀ متدین وغریب چشم به جهان فانی گشود. او از سن شش سالگی تا دوازده سالگی در دامان پدر ومادر تربیه شد والفبای زبان دری وخواندن ونوشتن را فرا گرفت. بعد در مسجد محل نزد ملای قریه به درس و تعلیم ادامه داد، درست هژده ساله بود که در جمع طلاب مدرسه پیوست ودر مدرسه دهن یامان به تحصیل علوم دینی ادامه داد. بروایت هم عصرانش موصوف شخص متصوف، متقی، پرهیز گار وخدا جو بوده است.
ماجرای آغاز عاشقی اش را یکی از طا لبهائی هم مسلکش چنین حکایت نموده...در یکی از شب ها دراطاق مسجد تا دل شب مصروف مطالعۀ کتب ودرس های خود بودیم وبعد استراحت کردیم، صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از ادای فریضۀ الهی متوجه شدم که ملا نور محمد نهایت اندوهگین وغمزده به نظر می رسد من علت این غمگینی وپریشانی را از وی پرسیدم واو در جواب گفت دیشب در خواب زن زیبا، سیا چشم و دلفریب را دیدم که بالای شتر سوار است وبا یک اشارۀ جان گداز از پیش چشمم گذشت، خدنگ نازش بر دلم اصابت کرده ومرا از خود بیخود ساخته وبا این وضعیت هزاران هزار نهال غم واندوه بر سر زمین قلبم نشانده ونمیدانم این پری پیکر کی واز کجا بود؟
بعد ازین واقعه طالب همیشه غمگین وحال وحواسش پراگنده بود طوریکه خواب وخور ودرس وتعلیم همه از وی در حال فرار بود. او با این وضعیت از درس کنار رفت وبا مدرسه وداع گفت وهمیشه به بهانه شکار مجنون وار آوارۀ دشت وصحرابود وزندگی را به حیله سپری مینمود. او اولین دوبیتی را که سروده است این است.
ســبـق وخـط نـوشـتـن رفـت زدســتم بـبـیــن در کلـبــــۀ غــم هــا نـشـســتـم
مـــده ای نـاصــح هـــوشـــیـار پـنـدم کـــه مــن دیـــوانـــه از روز ألــســـتــم
ملا محمد أکبر ساکن یامان چنین میگوید.....
بعد از گذشت یکسال از واقعۀ خواب ملا نورمحمد {غغکش}یکجا باوی روانه قریۀ سرسبد مربوط ولسوالی تیوره شدم وبه خانه خلیفه رحمت الله که مانند ملا نورمحمد از مریدان شاه معصوم جان پرچمن بود رفتیم این دو مرید وپیرو طریقت شاه معصوم جان پیر وولی وقت بودند. ملا اکبر ادامه میدهد حینیکه داخل خانه خلیفه رحمت الله شدیم چند تن از زنان نیز داخل خانه بودند آنهائیکه جوانتر بودند بپاس حجاب شرعی از ما روی گرفتند. بعد از احوال پرسی وخوش آمدید خلیفه مکتوب را که از جناب شاه معصوم جان ولی بوی رسیده بود از جیب کشید وبه من داد تا آنرا به خوانش بگیرم وقتی نامه را می خواندم در یک جائی این خط کلیمۀ محسوب تذکر رفته بود من وقتی لفظ محسوب را قرائت نمودم یکی ازان زنان جوان کلیمۀ محسوب را بلند تکرار نمود بعد از اینکه صدائی این زن با کلیمۀ محسوب بلند شد به یکبارهگی چشمان ملا نور محمد غغکش به طرف آن زن دور خورد وبا دیدن چهرۀ زن آه سرد سرداد وچهره اش تغییرکرد. در حالیکه آب از چشمانش جاری بود آهسته به دیوار تکیه زد گوی صدای کسی را شنیده است که در خواب دیده بود. بعد از چند لحظه نان آوردند اما ملا نور محمد به بهانه مریضی از خوردن ابا ورزید او در حقیقت اشتهای نان خوردن نداشت. ملا اکبر ادامه میدهد بعدا از خانه خلیفه سرسبد بیرون شدیم با هم قدم می زدیم از جناب خلیفه از تعداد اولاد هایش پرسیدم منظورم فهمیدن کسی بود که با سواد به نظر می رسید وکلیمه محسوب را به جهر تکرار کرد وبه روح وروان ملا غغکش اثر گذاشته بود خلیفه همه کسانی را که در خانه بود به حساب گرفت وگفت عدۀ دختران من اند وبعضی نواسه های من اند وگفت همان دختریکه محسوب میگفت سکینه نام دارد ونواسۀ من است وازهم جدا شدیم ملا نورمحمد بعداز شنیدن نام سکینه سکوت کرد وبعد نا خود آگاه چنین سرود.
هـمـیــن سـوزیـکـه مـن دارم بـه سیـــنـه جــزائـــی جـــان مــن یـــا رب هــمــیــنـه
ز طـــالـب قـســمــت از روز ازل بـــود شــود مــجــــــروح مـــحـســوب سـکـیــنه
محسوب کلیمه که سکینه تکرار نموده بود بعدا آتش عشق در کانون سینه ملا نورمحمد طالب شعله ور شد وهمیشه دوبیتی ها وسروده های عشقی زمزمه میکرد ودوبیتی های ذیل را یکی بعد دیگر چنین سرود ســفـراولــم بــا ســـر ســبـــد شـــد گــریــتــی (1) بـری مـن از نـمــد شـــد 1. منظور از گریتی کورتی پشمی میباشد
بــخـــوردم نـاوک چشــم سکـیــنـه فـغـــان ونـالـــه ام تـــا در لــحــد شـد
***
ســکــیـنـه جـان من طـلائـی أحـمــر غـمـت بــر جـــان مــن بـا لله بـــرابــر
زدی تــیــری مــیــان قـلـب طالب فـغــان ونــالــــه دارد تـــا بــه مـحشــر
***
دو چشـمـانت مـرا کـرده مـشــوش میــان سیــــنــه ام افـــگـــنـــــده آتـــش
بـه اول نـور محـمــد بـوده نـامـــم شـــدم مــشـهــوردرعــالــم بـه غـغکش
***
چلــیـم را مـیـکـشــم از سوز سینه تـســـلائـی دل عــا شق هـــمـــیـــنـــه
بـسـوزد جــان آنـکـس غـیر طـالب کــه بـنـشـیـنـد بـــه پـهــلوی ســکــیـنـه
سکینه درین وقت شوهر دار بود وبعد از یک سال شوهرش در اثر مریضی که داشت وفات نمود همینکه مدت عدۀ شرعی آن تکمیل شد موی سفیدان یامان وسیبک نزد طالب غغکش رفته به وی گفتند که باید سکینه را به رسم زنی وشوهری بگیردهر گاه در حصه ادائی مهریه مشکل داشته باشد به وی کمک میکنند اما طالب نپذیرفت .گفت عشق سکینه بهتر است از نکاح آن ودر جواب گفت.
قــســـم بــر ذات پــاک حـــــی داور شبــی در خــواب دیــدم ای بــــرادر
همــان چشمــان جــــادوی سکـیــنه بــه بـیـداری به من باشد چو خواهـر
***
قـســـم بـر ذا ت پـاک حــی قــــادر کــه طـالـب بــودم وآســـوده خــاطـر
شبی در خواب دیدم هـردو چشمش بـنـا چــاری زمــن گـردیـده ظــاهــر
***
قـســم بـر ذات پــاک حــی بـیچون غـم سـکـیـن بـه سـیـنه بـوده مد فون
شبی در خـواب دیــدم چشــم خمـار بــه بـیــداری شـــدم مــانـند مجـنون
بعد از گذشت مدت خلیفه رحمت الله نواسه اش سکینه نام را به عقد نکاه شخص بنام محمد از قریه دوسنگ مربوط ولسوالی در آورد وبه این حساب محمد نام شوهر دوم سکینه شد وملا نور محمد طالب خطاب به شوهر سکینه چنین سرود...
بــه سـر سـبــد سـفـــر کــــردم روزی سـکــیــنــه دیــده ام مــانــنــد روزی
مـحـمـد گـر چـو من در خـواب بـیـنی ز عـشـقـش هـمچو مـن دائـم بسوزی
ازآنجائیکه سکینه به عقد نکاح محمد در آمده بود محمد نام بعد از مراسم عروسی وی را به قریه آبائی اش یعنی دوسنگ برد طالب که از فراق دوست می سوخت ومشتاق دیدار یار بود پیوسته از قریه سیبک به دوسنگ سفر میکرد ودو بیتی های عاشقانه می سرود این شعر وسوز وگداز طالب خشم محمد نام را بر انگیخت وتصمییم گرفت طالب را به قتل بر ساند محمد با تفنگ یازده تکه وپنج مرمی بر سرراه طالب استاد شد ودر بلندی قریه دوسنگ با طالب مواجه شد وگفت.ای طالب تو همیشه با شعرهایت درمورد سکینه من یاوه گوئی میکنی وکاذبانه خودرا عاشق صادق وی میگوئی حوصلۀ من را به آخر رسانده ای من الأن ترا به همین تفنگ میکشم ودنیارا به سرت تیره وتار میسازم تا کس نعشت را نیابد..طالب با نهایت حونسردی ولهجه نرم در جواب محمد گفت ای محمد فرزند آمنه من کشتۀ تیری عشق سکینه ام ظاهرا زنده ودر حقیقت از جمع کشتگانم اگر مرا به قتل برسانی وبه زندگی ام خاتمه دهی افتخار بر من است. هر چه زودتر مرا بکش وار مان من را بر آورده ساز.محمد قبول کرد وآماده قتل طالب شد او دست بالای ماشۀ تفنگ برد هر چند فشارداد تفنگ فیر نکرد شاید مرمی ها کهنه بود ویا چاشنی ها زنگ زده بود هر چند بعضی ها میگویند طالب شخص صاحب حال واز اهل کرامات بود والله أعلم بالصواب خلاصه طالب ازین سوء قصد جان به سلامت برد وبعد ازین حادثه چنین سرود.
سـکـیـنـه هـمـچـو گـلـهـا رنـگ کـشـیتده هــزار ارمــان کـه بـا دوسنگ کـشـیـده
بـه صـد امـیـد طـالـب رفــت بـه دیـــدن مـــحـــمـــد را بــبــیــن تـفـنـگ کشیده
***
سـلامــم را بـبـر قـاصـد بـه دوسـنــگ بـه آن سـکـیــنه مهـــروئی سمــر قــنـد
بـگــو طـالـب ز هـجـرانـت کــفــیـــده نــدارد حــاجــت بــا ضــرب تــفــنـگ
طالب جهت معرفی خود وجائی ومقامش این دو بیتی را سروده است.
اگـــر از اصــل پــرســی مــن غــلامــم غـــلام شــاه مـعــصــوم شـــاه بــنــامــم
زاســمــم گــر بـپـرسـی نـــور مــحــمــد بــه جــمــع سـیــبــک یــامــان مــقـامـم
ودر جای دیگر از حال دل ریش ومجروح خود چنین زمزمه میکند.
دل مـن زیـن هـمـه غـمـهـا فـسرده تــــوانــــم را غـــم عـشـــق تــوبــرده
زدی تـیــــری مـیـان قـلب طــالب شـــده زخـمــی ولـــی امـــا نـــمـــرده
در ولایت غور سالهای قبل چنین رسم ورواج بود که که مردم آن به شکل نیمه کوچی از قشلاق ها بیرون میشدند و در دشت ها وصحراهادر زیر خیمه های سیاه پلاسی مسکن میگریدند مال ومواشی خودرا به دشت های دور از مزرعه ها می بردند. روزی طالب غغکش جهت دیدار محبوب ویار دیرینه اش عازم و رهسپار قریه دوسنگ شد خیمه های مردم دوسنگ دردشت فراخ به شکل منظم ودائروی پهلوی هم نصب شده بود به خاطر گرمی هوا در های خیمه هارا که هم از پلاس بود بلند انداخته بودند طوریکه داخل خانه از دور معلوم میشد وقتیکه طالب نزدیک در خیمه هاشد خشوئی سکینه یعنی مادرشوهرش که پیرزالی فرتوت و پیر و غضبناک و خشمناک بود با چین های ابرو و پیشیانی ترش طالب را دشنام داده و دری خیمه را از بالا بپائین انداخت سخن های توهین آمیز و کم و کاست و بیهوده را بعاشق بینوا تکرار نمود. لحظه که پیره زالی خشم آلود آرام گرفت طالب آه کشیده و این دوبیتی ها را به آواز بلند خواندن گرفت.
زمــن بــیــم وهــراس کــردی تــو پـیـرزال بـگـل روی بـنـد پــلاس کــردی تــو پـیـرزال
بــــه ایــــام جـــوانــــی بـــــودی فـــاســــق مـــرا بـــاخـــود قــیـــاس کـــردی تـو پیرزال
***
بـمــن جـــور و جـفــا کــردی تــو پـیـرزال مــرا بــاغـــم فــنـــا کــردی تــــو پـــیـــرزال
بـــا ایـــــام جــــوانــــــی ســـــال ســـابـــق بــنـــورک مــیــلــه هــا کــردی تــو پـیـرزال
***
بـسـویــم لـبـلـبـک کــردی تـــو پــیــرزال بـزخــم دل نــمـــک کـــردی تـــو پـــیـرزال
دری خــانــه بــــروی مـــــن بــبــســتــی کـه خـود را گـنـده گـک کــردی تـو پـیـرزال
سکینه نیز با طالب محبت قلبی داشت. میگویند هرزمانیکه آواز طالب بلند میشد او غرق عرق شده و محو و بی حس میگردید، بعد از چندی دوباره بحال می آمد و می گیریست و آه میکشید. ولی چون اسیر پیرزال و محمد بود توانائی آنرا نداشت که با طالب از نزدیک سخن بگوید، طالب از غم و اندوه سکینه همیشه مریض پریشان و المناک بنظر می رسید در روز ها و سالهای اخیر عمرش که در قریه سیبک امرار حیات مینمود وجودش از حصه صدر و سینه اش سوراخ سوراخ و مجروح و زخمی شده بود. آخرین دو بیتی اش اینست.
سـکــیـنـۀ سـر سـبـد بـنـگـر کـجـا شــد اسـیـر آن دو سـنـگ بـا (ا) یـنـاشـد (1) باین طائفه است درتیوره
شـــده مـحــبــوس دســت پــیــرزالــی بـه سیـبـک طالـب غغکش فنا شد
بعد از سرودن بیت فوق در عالم ناپایدار دیری نپائید مریض شد و در قریه سیبک بسن 60 سالگی در سال 1345 هـ ش جان بجان آفرین سپرد و در قبرستان سیبک دفن گردید.
مزارش در همان قریه زیارت گاه خاص عام است، روحش شاد و یادش گرامی باد.
چنانچه اینجانب غلام دستگیر خورسند شعری را که راجع به سیبک سروده بودم یاد از طالب غغکش نیزشده.
بــیــا ای بـلـبـل افــگــار ســیــبــک بـزن نـغـمـه تـو در کـهــسـار سـیــبـک
قـــدم گـــاه مــنــور خـضــر رهـبــر ازو پـیــدا شــــده انـــهـــار ســیــبــــک
***
زفـیـض مــقــدم آن نـور طــلـعــت یـکـا یـک ســر زده اشــجـــارسـیـبک
زنـوع سـیـبـک زرد،الو و چار مغز هـمـی رویــد بـهــر د یـــار سـیـبــک
***
گــذشـت طـالـب غـغـکـش زدنـیـا بـه تــــوی بــوده او نــامــدار سـیــبـک
حـلـیـم و عـاشـق و پاکـیزه روبـود کـنــون دفــن اسـت در مــزار سیـبـک
نوت:
یکی از شعرا بنام ملنگ که به لیطان عاشق بوده دو بیتی را به طالب غغکش نوشته بود که طالب نیز جوابش را به بهترین وجهه نوشته و فرستاده است.
ملنگ:
کــه احــمــد عــاشــق روی حــفــیــظـه کــه نــازک غــارت جـان عـزیـزه
ســکــیــنــه تــیــر زد بـر قـلـب طـالب بــپــیــش چــشــم لــیــطـانم کنـیزه
در جواب ملنگ طالب میگوید.
صــدف در مــوج دریــا نــا شــمــاره کـه روز بــرآمـد و گـم گشت ستاره
تــعــریـفت بهـری لیطان نیست لایـق بـه ایـن چـشمـای سکینه کن نظاره
***
تـــو مـلـنـگـی و مـن ملنگ تر از تو تو دل تنگی و من دل تنگ تر از تو
زدی تــیــری مــیــان قــلـب طــالـب نــدیــدم در جـهـان الـدنـگ تـراز تو
بنده بنام غلام دستگیر (خورسند) باشنده قریه سیبک مربوط تیوره غور که از قصه پر غصهء طالب غغکش تا اندازه معلومات داشتم با قلم نارسای خود آنرا تحریر و بطور یادگار بمثل یک گوهر ارزشمند بجناب عالیقدر استاد محمد عارف ملکزاده که از هم سلکان قدیمی و یاران صمیمی بنده می باشند پیشکش مینمایم رجا مندم که با لطف شفقت قبول نموده آنراوسیله شوند و قصه فوق را با قبول زحمت در سایت وزین جام غور بنشر برسانند. اگر در تحریر قلم بنده کدام کم و کاستی وجود داشته باشد آنرا اصلاح و بعدا نشر نمایند. با عرض احترام معلم غلام دستگیر.
منبع سایت زیبای جام غور

یادم هست آن روز ها روزهای که دیگر نیستند ومن نمیدانم چگونه باز یابم آن روز ها را هیچ وقت فراموش نمیکنم آن روز های بارانی را آن شب های گرم ودل فریب آن بوته های گل کنار ارسی را و آن شاخه نبات های داخل بقچه بی بی ام را فراموش نمیکنم که چگونه گوشت های لند سر طاقچه خیره به من نشسته بودند ومن با او تنها کنار رود میرفتیم ومیرقصیدیم جستک میزدیم وفریاد میکشیدم .آب را بر سر همدیگر میپاشیدیم
آنروز ها دیگر نیستند ومن تنهایم او هم نیست شاید مرده باشد ویا هم زنده است اما نمیدانم کجاست وچه میکند ای کاش میبود ومرا از این تنهائی نجات میداد!!!

شماره 13 ماهنامه پیام شهروند نشر شد
ادامه داستان شب برفی
نویسنده سید شکیب زیرک
مرد بلند قامت وخوش لباس انگار در پيدا كردن آدرس كدام مشكلي نداشت چون بدون اينكه در ميان جاده وآنطرف آن نگاهي بكند يكراست از عرض جاده عبور كرد وخودرا به آنطرف جاده رساند.
آنسوي جاده در كنار جوي آب كه در طول جاده جريان داشت دو درخت كهن سال با شاخه هاي گرد گرفته بشكل بيهوده اي در انتظار ايستاده بودند .
مرد جوان وخوش قيافه از جوي آب گذشت وبدون هيچ توجهي به درختان وآن حالت اختناق آور شان خودرا به دروازه حويلي قديمي كه در مقابلش قرار داشت رساند وزنگ آنرا به صدا درآورد .دروازه بلا فاصله گشوده شد ومرد جوان با نهايت آرامش وسكوت وارد خانه مزبور شد .
اين كار مرد جوان بيشتر از اينكه اتفاقي باشد تقريباً برايش عادت شده بود وبگونه يك وظيفه مهم درآمده بود واو سعي ميكرد هر شب خودرا بدون تأخير به اين منزل برساند .
****
نسیم ملایمی میوزید ومرد بلند قامت همچون روحی آرام خودرا به دروازه سالون رساندودر کنار پنجره ای که رو به صحن گشوده بودند توقف کرد،نور سفید وملایمی از درون اطاق به بیرون میریخت وبا آهنگ ملایم نسیم توام شده در فضای جاری میان درختان ناپدید میگردید.مرد درون اطاق را به درستی دیده میتوانست بیشتر مکث کرد تا درون اطاق رابهتر ببیند،در میان اطاق میزی کوچک ومشبکی را نهاده بودند که اطرافش دو چوکی قرار داشت روی میز تکه ای نازک ولغزنده ای پهن شده بود ودر گوشه دیگر اطاق یک تخت خواب دو نفره نهاده بودند که به شکلی خاص تزئین شده بود وملحفه های نرم وسفیدی روی آن پهن بود.
مرد جوان وخوش قامت دیگر درنگ نکرده ویک راست وارد سالون شد وبه سمت چپ پیچید از درون سالون به جز صدای بر خورد زنگ های که بالای دروازه آویزان بود صدای دیگری به گوش نمیرسید سالون آنقدر طویل بود که رفت وبرگشت آواز تا انتهای آن زمانی را در بر میگرفت.نسیم ملایم وسردی که روح انسان را میپرورانید از انتهای سالون با ترنم وموسیقائی خاصی عشوه کنان مانند دختری تازه جوان ورعنایی به جانب دروازه در حرکت بود.
مرد خوش سیما با درنگی کوتاه به چپ پیچیده ودر مقابل خود دروازه ای را دید که نیمه باز است واز حالت آن فهمیده میشد که در داخل اطاق باید کسی در انتظار نشسته باشد،مرد جوان با نوک کفش خود لای در را بیشتر باز نموده و تن خود را به درون اطاق کشید پرده ای که از بالای دروازه آویزان کرده بودند از روی گونه های مرد لغزید و مانند یک موجود بی طرف خودرا کنار کشید.روی تختی که در گوشه اطاق گذاشته شده بود زنی نشسته بود وپشتش به دروازه.
مرد جوان انگار نمیخواست زنی که روی تخت نشسته از حضورش در اطاق مطلع شود به همین دلیل سعی کرد خیلی آرام وخونسرد وارد اطاق گردد.با ورد مرد جوان در اطاق حتی هیچ صدای تولید نشد وهمچنان صدای سکوت در همه جا حکم میراند.
زنی که بالای تخت نشسته بود لباسی سفید به تن داشت که با خطوط سرخ وآرام مخلوط بود. لباسش درست مطابق تنش بریده شده بود دوخت دقیق لباس باعث شده بود تا اندام متناسب آن زن خودنمائی خاصی داشته باشد.تمام سطح پشت زن را یک دسته موهای سیاه وچین خورده ای پوشانده بود که خیس به نظر میرسید واز آنها عطری سنگینی که شبیه به بوی برگهای مرطوب خزانی بود در فضای اطاق میپیچید.
زن جوان که در حدود بیست وهفت سال سن داشت مثل اینکه چیزی را احساس کرده باشد بدون اینکه از جایش کوچکترین حرکتی بکند با صدای آرام وآهنگین خود گفت:آمدی؟
صدای زن آنقدر آرام ولغزنده از میان لبهایش به بیرون ریخت که به نظر میرسید یک جنازه صحبت میکند ویا یک روحی که سالها در میان سبزه زار ها وباطلاق ها سرگردان بوده است .مرد جوان از اینکه آن خانم متوجه ورودش شده بود چندان تعجب ننمودچراکه هنگام ورودش در اطاق بوی سیگارش با امواج نسیم ملایم شنا کنان در دماغ زن جوان پیچیده بود.مرد جوان گویا از تاخیرش شرمنده شده بودبا لحنی شاعرانه توام با اندکی شرم خیلی آرام وشمرده گفت:حالا که آمدم همه چیز گذشت وبازهم مائیم ویک شب آرام وساکت دیگر.
به تعقیب این گفته مرد جوان چند قدم سبک وپی هم برداشته وخودرا به تختی رساند که خانم جوان روی آن نشسته بود.دست خودرا دراز کرد تا بر روی شانه های خانم جوان بگذارد اما دستش در آسمان توقف کرد وبعد از اندکی مکث برگشت وروی یکی از آن دو چوکی که در دو سوی میز مشبک کاری شده نهاده شده بود نشست،سیگاری از جیب خود بیرون کشید وبا فندک آنرا آتش زد و سپس با صدای آرام وآهنگین گفت:
معذرت میخواهم عزیزم بازهم اشتباه از من بود ایکاش میتوانستم زود تر از این بیایم وترا اینقدر در انتظار نگذارم اما خودت که میدانی من همیشه همینطورم وامیدوارم تو این کارم را به حساب سهل انگاری قرار ندهی.
زن جوان بازهم سکوت کرد وچیزی نگفت انگار چیزی را نشنیده است،مرد جوان ادامه داد،لازم نیست مرا ببخشی من هم اگر جای تو میبودم همین کار را میکردم وهرگز آدم وعده خلافی چون من را نمیبخشیدم.
سکوت زن جوان همچنان ادامه داشت واز در ودیوار اطاق سکوت میبارید وبا هر باری که کلماتی از دهان مرد جوان به بیرون میریخت سکوت و آرامش اطاق بطور مؤقت بر هم میخورد وسپس همان سکوت مرگبار در درون اطاق زندانی بود وتنهاصدای خش خش وبرهم خوردن پرده بر کناره های پنچره به گوش میرسید.
زن جوان یک آن از جای خود بلند شده وبه سمت مرد جوان چرخید وبعد از ایستادن کامل یک جوره دم پائی تکه ای که کنار تختش گذاشته بود به پا نموده به سمت در اطاق رفت وبا تحکمی خاص روبه مرد جوان نمود وگفت:
نه محال است که ببخشمت شایداین بار با همه دفعات دیگر فرق کند دیگر حوصله ام به سر رسیده وکاسه صبرم لبریز شده است با این همه وعده های پوچ وبی سر وته تو دیگر نمیخواهم زندگی ام را وقف تو کنم ودیگر برایم انتظار معنی ندارد.آخرین باری که دیدمت یادت هست چه گفتی؟بگو مگر زبانت گره افتاده است که از سخن گفتن باز ایستاده ای؟چهره درهم رفته زن جوان زیبائی خاصی به او میبخشید موهای آشفته وپریشانش روی چهره سفید ومرطوبش به شکلی وسوسه انگیز ریخته بود چشمانش چون کاسه آب زلال جلای خاصی داشتند زن جوان در حالیکه از قدی بلندی بر خوردار بود دستانش را به کمر بسته رو به مرد جوان کرد و گفت:
خوب چیزی برای گفتن داری؟ یا نه میخواهی بر گردی از همان راهی که آمده ای؟ مرد جوان از وحشت بر روی چوکی چون جنازه خشک شده بود وهیچ فکر نمیکرد که یک زن جوان وزیبا تا چنین حدی وحشتناک وعصبانی باشد.در جای خود خشک شده بود وبا چشمانی از حدقه درآمده زن جوان را نگاه میکرد وحرف زدن یادش رفته بود.سکوت تمام فضای اطاق را فرا گرفته بود از درون بوته های گل شب بو که در بیرون و درکنار پنچره کاشته شده بود صدای جیر جیرکها به گوش میرسید واین تنها صدائی بود که سکوت مرگ آور حاکم در اطاق رامیشکستاند.سکوت دقایقی متوالی در فضای اطاق طنین انداز بود وزن جوان همچنان در وسط اطاق ایستاده بود ولب از لب نمیگشود.مرد جوان هم مثل اینکه به سکوت ابدی محکوم شده باشد با دهان باز همچنان زن جوان را مینگریست.چهره زن جوان اندک اندک تغیر نموده و خنده ای بلندی سر داده وبه یک خیز خودرا به مرد جوان که از ترس خود را گم کرده بودرساند و دستش را گرفته او را به سمت خود کشید.مرد جوان که از این حالات زن جوان در تعجب شده بود بدون هیچ ممانعتی از جا بلند شده به جهتی حرکت نمود که زن جوان میخواست.
زن جوان مرد ترسیده را با یک حرکت به روی تخت انداخته وخودش در کنار او قرار گرفت ودستان خود را به دور گردن آن مرد حلقه نموده وصورت خودرا به مرد نزدیک نمود وبینی خودرا به گونه های سرد و وحشت زده مرد بیچاره چسپانید.سپس با چشمان زیبا ودلفریبش به چشمان او خیره شده ولبخند ملیحی نموده گفت ترسیدی؟
مرد جوان بازهم چیزی نگفت ولی آرامشی در وجود خود احساس مینمود.زن جوان دست های خود را از دور گردن مرد جوان جمع کرده وبا لبخندی که تو ام با تمسخر بود گفت:
(شایان) وچندین بار او این اسم را تکرار نمود وبعد کنار مرد جوان نشست وسر خود را گذاشت روی شانه هایش.مرد جوان دچار تعجبی شدید شده بود ونمیدانست با این زن چه برخوردی داشته باشد با آرامشی هرچه تمامتر دستی بر روی مو های پریشان خانم جوان کشیده وزیر لب گفت (ماه جان عزیزم)خیلی دوستت دارم.
یک قطره اشک گرم از روی گونة (ماه جان)به پشت دست(شایان)چکید وشایان نخواست هیچ حرکتی بکند همچنان که آرام آرام موهای ماه جان را نوازش میداد گفت:میدانی عزیزم چقدر سعی کردم زود تر از این بیایم اما ممکن نشد نازنین مرا ببخش کاش میتوانستم زودتر از این با تو یکجا شوم مرا ببخش سعی میکنم بار آخرم باشد که اینقدر تنهایت گذاشتم.
آرامش تمام شب را فرا گرفته بود دیگرهیچ جنبنده ای از جای خود حرکت نمیکرد گویا همه موجودات هستی از حرکت باز مانده بودند ودیگر حتی توان نفس کشیدن را نداشتند.گهگاهی باد پرده های نقره ای آویزان شده از پنجره ها را کنار میزد واز پشت پرده ها نور شفاف ونقره ای مهتاب در میان اطاق میافتاد ودیگر هیچ حرکتی نبود .
ماه جان امشب از همه شبها زیباتر به نظر میرسید گویا اینکه مهتاب تمام زیبائی خود را به او هدیه داده بود موهایش همچوتکه ابری که روی مهتاب را پوشانده باشد بالای رخسار هایش افتاده بود وچشمانش از پشت موهای پریشان ومرطوبش به طرز خیره کننده شایان را مینگریست.
آنشب یکی از شبهای تابستان بود و یک شب مهتابی بود آرامش شب ونور سپید مهتاب این شب را بیشتر عاشقانه میساخت ودل هر جوانی را به طپش میآورد ویاد هر معشوق را بر عاشق وا میداشت،صدای نرم وآهنگین جیر جیرکها موسیقی خاصی بود که درآن لحظه از شب در گوش گلهاوسبزه ها طنین میانداخت.
لحظاتی طولانی در میان ماه جان وشایان سپری شده بود و آندو در گوش هم زمزمه ها گفتند که هیچ گوشی را توانائی شنیدن آنها نبود وتنها یک حس عاشقانه میخواست تا آنهمه زمزمه های عاشقانه را بشنود.آندو برای لحظاتی طولانی همدیگر را در آغوش کشیده بودند وعاشقانه همدیگر را نوازش میکردند واگر تازه واردی آندورا در آن حالت میدید گمان میکرد گیاه پیچکی بر درختی تنیده است.
شب به کندی سپری میشد وانگار مهتاب آنشب تصمیم فرو نشستن نداشت .یاهم میخواست تا صبح بماند و جمال آفتاب را نظاره گر باشد.
ادامه دارد............


