هیچی ندارم بنویسم
سلام عزیزانم!!
دیدیم چند روز است مطالب وبلاگم کهنه شده و از مطالب جدید اثری نیست خواستم بنویسم اما نشد!چرا؟...
این روز ها بیشتر وقتم شده صرف کار کردن جان دادن مخاطب خاصی ندارم که برایش بنویسم ویا لا اقل برایش بگویم از نگفته های که در زندان گلویم روز به روز حجمی عظیم تر و فرا تر از توانم را به خود میگیرند .
گاهی رمان میخوانم و گاهی هم فلم نگاه میکنم کتابی را که دوستی به من هدیه داده است بنام (کوه شیشه ای هست) هر روز فقط چند صفحه ای بیشتر نمیتوانم بخوانم و تنها سر گرمی ام شده فلم های مستند . بعظاْ فلم های شبه مستند مانند کاغذپران باز و . . .
یک سال شده که داستان ننوشته ام دلم برای شخصیت های داستانهایم تنگ شده دلم برای آن همه خیال پردازی و به آن همه دروغ های راست مانندم . . .
از وبلاگم هم دیر دیر خبر میگیرم دیگر نه کسی نظر میدهد و نه هم به من علاقه نظر دادن مانده است و من فکر میکنم وبلاگ بدون نظر هم شبیه گوریست بدون مرده. . . .