یک دوست عکسی فرستاد

با سلام
دوست خیلی خوب من شاعر گران سنگ کمپوزیتور ورزیده شفیق اوبه تبار امروز برایم چند قطعه عکس از ولسوالی اوبه ولایت هرات فرستادند،عکسی که در این جا می بینید یکی از همان عکس هاست که شاید در نظر نخست یک عکس ساده باشد،اما در واقع در دل این عکس هزاران خاطرۀ فراموش ناشدنی نهفته است،این عکس ساختمان مکتب( لیسه سلطان مودود چشتی ) هست که من ده سال از عمرم را در همین لیسه سپری کرده ام.
شفیق اما امروز با این عکس مرا سالها به عقب برگرداند،بعضی آدمهاکوشش دارند آدم را مترقی ساخته به جلو بکشند بعضی ها هم لطف می کنند و مثل شفیق آدم را سوار بر کالسکۀ زمان نموده به گذشته میبرند که این کار از هر کسی ساخته نیست.
سپاس شفیق
زیرک

لیسه سلطان مودود چشتی (رح)

 

 

سالها پیش که کودک بودم

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی را

بند میزد با عشق

و من آنروز به خود میگفتم:

" آخر این هم شد کار؟ "

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است،

چینی دل ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی میگردم . . .

 

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا

 

صوفی عشقری

 

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بـيا

مرا کشتی و مجرم نام کردی

 

صوفی عشقری

 

 

مرا کشتی و مجرم نام کردی
گناه ناکرده ام اعدام کردی


تو بودی مست و مغرور جوانی
نسجنیدی و کار خام کردی


فرستادی بسوی غیر مکتوب
نمیدانم چها ارقام کردی


مرا دشنام دادی شاد گشتم
ز پس عمری به من انعام کردی


تنزل شد ترقی یوسف من
هزار آغاز را انجام کردی


اگرچه اول و آخر نداری
هزار آغاز را انجام کردی


خریداری ترا پیدا نگردید
دلت راعشقری لیلام کردی


نمودی عشقری تازه وضویی
بخون خویش چار اندام کردی

.....

(((دلی بسیار نامید مرا چند؟
کجا چون دست دو، لیلام کردی

صوفی عشقری

صوفی عشقری

بت فرنگ

ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کن
میتپم به خاک و خون حال من تماشاکن
یا رضای خود میخواه یا بگفته یی ماکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

از رخ چو خورشیدت نوک برقه بالا کن
بر سر اسیرانت صبح حشر برپا کن
شانه زن به زلف خود پیچ کاکلت واکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

سرمه یی مروت را زیب چشم شهلا کن
خاکسار عشقت را جان من تسلا کن
پیچ و تاب زلفت را اندک اندکی وا کن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

یا قدم سفلی نه یا وطن به علیا کن
یا میان ظلمت باش یا بنور ماوا کن
هرچه خواهشت باشد ای مه یی دل آراکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن
عقده یی دل اورا با کرشمه یی وا کن
حاجتش برار آخر آرزویش اجرا کن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن