غزل
که از این زندگی و خانه و این شهر دلسردم
بدونِ تو شبیه برگ در توفانِ پاییزی
به زیرِ دست و پایِ عابرانِ کوچه می گردم
بدونِ تو تمامِ شب میانِ وحشت و کابوس
صدای دردناکِ گریه ی یک روحِ شبگردم
برای آسمان درکِ پریشانیِ من سخت است
فقط سیگار می فهمد چه دردی می کشم هردم
چه بی رحمانه پشتِ پا زدی بر آرزو هایم
بریدی خطِ عمرم را و گفتی بر نمی گردم
و حالا مرگ می گیرد تمام خاطراتم را...
بدونِ تو نمی ارزد، بدونِ تو چه می کردم؟
