غزل

بدون اجازه جعفر عزیزی این شعر را گذاشته ام از وبلاگش گرفته شده 

تو رفتی بی تو من تنهاترین معتادِ ولگردم

که از این زندگی و خانه و این شهر دلسردم

 

بدونِ تو شبیه برگ در توفانِ پاییزی

به زیرِ دست و پایِ عابرانِ کوچه می گردم

 

بدونِ تو تمامِ شب میانِ وحشت و کابوس

صدای دردناکِ گریه ی یک روحِ شبگردم

 

برای آسمان درکِ پریشانیِ من سخت است

فقط سیگار می فهمد چه دردی می کشم هردم

 

چه بی رحمانه پشتِ پا زدی بر آرزو هایم

بریدی خطِ عمرم را و گفتی بر نمی گردم

 

و حالا مرگ می گیرد تمام خاطراتم را...

بدونِ تو نمی ارزد، بدونِ تو چه می کردم؟

هنــوز

سیدمحمد نبی عند لیب علوی

سیدمحمد نبی عند لیب علوی

هنــــــــــوز!

د شمن لباس دوست ، بتن می کنــــد هنــوز

درسـرخیال فــتـــنه وفن می کنــــد هنــوز

ماهی به آب میـــــرود و بیــخبـــرزخــویش

صیاد فــکــر آب لـــجن می کنــــد هنــوز

هر مـلتـی که بیـــخبــراز حُـقــهء اعـداست

خود را بد ست خویش کفن می کنـــد هنــوز

ایـدل فــریب حیــلـه ای هر اهریمن مـخـور

دُ شمن شـکارِ مُــرغ چمن می کنــد هنــوز

هـوشیـار،زی که خصـم وطن حـیلگـر بــود

صـد تیـغ جــور، زیـرِچپن می کنــد هنــوز

یک لـحـظه (عـند لیـب ) اسیــرِ قفس مبـاد

از دل هــوای عـطــروطن می کنــد هنــوز