شعری از یک دوست

 

 

شعری از یک دوست

تقدیم به زیرک

این دل غم دیده ام دارد نشان یار من
یار من چون بلبلی دارد هوای جان من
جان من هم از فراق وصل او پران شده
وصل او هم دور میآید به جز افکار من
روز و شب گر ناله آید از ضمیرم باک نیست
لیک نبود جز شرارش بر تن و بر جان من
گر به شوق او به پای و سر روم در کوی دوست
خون دلها،اشکها و ناله ها ،ای وای من
ای خداوند دو عالم جان من را یار باش
وز گزند و نیش عقرب های دوران ، جان من

حمیرا نگهت دستگیر زاده

 

حمیرا نگهت دستگیر زاده

گویای غمم ترانه ام من
مضمون دلم فسانه ام من

بی برگ امید مانده ام وای
خواهان گل و جوانه ام من

بیهودگی آتشم زندعشق!
بشتاب که عاشقانه ام من

عمریست برای زنده بودن
پیوسته پی بهانه ام من

نکهت چو رسد به عشق گوید:
خورشیدم و جاویدانه ام من

مولانا

 

مولانا

خدایا رحمت خود را به من ده
دریدی پیرهن تو پیرهن ده
مرا صفرای تو سرگشته کرده ست
ز لطف خود مرا صفراشکن ده
اگر عالم به غم خوردن به پای است
مده غم را به من با بوالحزن ده
خدایا عمر نوح و عمر لقمان
و صد چندان بدان خوب ختن ده
سهیل روی تو اندر یمن تافت
مرا راهی به سوی آن یمن ده

کاوه جبران

 

کاوه جبران

ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
آتش از این دل شوریده به افلاک زدیم

دست دادیم، بُریدند؛ مگر خاموشیم
چون به دندان سگی یک سره مسواک زدیم

به مسلمانیِ ما یک سر مو شک نکنید
گرچه صد جملۀ کفری و خطرناک زدیم

دل ما از غم سرمایه و نان چیر نشد
درد داریم که برسینۀ خود چاک زدیم

حافظ از صوفی و میخانه و تزویر نوشت
ما گپ از فلسفه و مردی و تریاک زدیم

لاله هایی که سر راه شما روییدند
نیست جز ما که پس از مرگ، سر از خاک زدیم

هارون راعون

 

هارون راعون

 

تا نگاهت را ترانه می سرودم
عاشقانه عاشقانه می سرودم
در حضور صبح لبخندت همیشه
روشنی را صادقانه می سرودم
از طلسم عطر مویت می گرفتم
شام خود را شاعرانه می سرودم
لطف شرم دیده هایت می ربودم
سادگی را بی کرانه می سرودم
روی تندیس حیا شرم و عرق را
قطره قطره دانه دانه می سرودم
ای که بعد از تو زمین را، زندگی را
بی تبسم بی بهانه می سرودم
لهجه ی مغموم باران می شنیدم
آسمان را غمگنانه می سرودم
خالیی جای تو مانده بی ترنم
یاد سبزت را ترانه می سرودم

مخفی بدخشی

 

مخفی بدخشی

پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
فکر دهن تنگ تو اندیشه ی عاشق
فصاد چه داری سر آزار زلیخا
جز دوست نباشد به رگ و ریشه ی عاشق
آمد ز ازل رسم جفا شیوه معشوق
در راه وفا خاک شدن پیشه ی عاشق
هر سنگ که می کند همی گفت به فرهاد
بر پای خود است عاقبت تیشه ی عاشق
غم قافله سالار بود در سفر عشق
مخفی بود از خون جگر توشه ی عاشق

از آن سر عشق

 

 

از آن سر عشق که می آمدم همه جا رد پای تو بود نامت بر تارک هر کوچه می درخشید .سیمای تو در قاب کوچک یک عکس خانه ها را می آراست و دل ها را لبریز می ساخت از نیکی و زیبایی . از آن سر عشق که می آمدم همه جا اذان حضور تو بود .تا انتها حضور