ميناي پر از شراب

ميناي پر از شراب آن مينايي هست كه آدم را سرشار ميكند از شوق از ذايغه از زندگي، و براي من جان ميدهد و جان ميستاند، اما در تاريكي گاو گمي چون برزخ رخ رنگين اين مينا از چشمان كم سوي من محو شده است، در انتظار كور سويي هستم تا جلايش آن مرجع حيات را با چشم دل ببينم، در انتظار پيامي تا سرحد نابودي هستي.

Zerakshakeeb@yahoo.com  

یک دوست عکسی فرستاد

با سلام
دوست خیلی خوب من شاعر گران سنگ کمپوزیتور ورزیده شفیق اوبه تبار امروز برایم چند قطعه عکس از ولسوالی اوبه ولایت هرات فرستادند،عکسی که در این جا می بینید یکی از همان عکس هاست که شاید در نظر نخست یک عکس ساده باشد،اما در واقع در دل این عکس هزاران خاطرۀ فراموش ناشدنی نهفته است،این عکس ساختمان مکتب( لیسه سلطان مودود چشتی ) هست که من ده سال از عمرم را در همین لیسه سپری کرده ام.
شفیق اما امروز با این عکس مرا سالها به عقب برگرداند،بعضی آدمهاکوشش دارند آدم را مترقی ساخته به جلو بکشند بعضی ها هم لطف می کنند و مثل شفیق آدم را سوار بر کالسکۀ زمان نموده به گذشته میبرند که این کار از هر کسی ساخته نیست.
سپاس شفیق
زیرک

لیسه سلطان مودود چشتی (رح)

 

 

سالها پیش که کودک بودم

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی را

بند میزد با عشق

و من آنروز به خود میگفتم:

" آخر این هم شد کار؟ "

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است،

چینی دل ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی میگردم . . .

 

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا

 

صوفی عشقری

 

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بـيا

مرا کشتی و مجرم نام کردی

 

صوفی عشقری

 

 

مرا کشتی و مجرم نام کردی
گناه ناکرده ام اعدام کردی


تو بودی مست و مغرور جوانی
نسجنیدی و کار خام کردی


فرستادی بسوی غیر مکتوب
نمیدانم چها ارقام کردی


مرا دشنام دادی شاد گشتم
ز پس عمری به من انعام کردی


تنزل شد ترقی یوسف من
هزار آغاز را انجام کردی


اگرچه اول و آخر نداری
هزار آغاز را انجام کردی


خریداری ترا پیدا نگردید
دلت راعشقری لیلام کردی


نمودی عشقری تازه وضویی
بخون خویش چار اندام کردی

.....

(((دلی بسیار نامید مرا چند؟
کجا چون دست دو، لیلام کردی

صوفی عشقری

صوفی عشقری

بت فرنگ

ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کن
میتپم به خاک و خون حال من تماشاکن
یا رضای خود میخواه یا بگفته یی ماکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

از رخ چو خورشیدت نوک برقه بالا کن
بر سر اسیرانت صبح حشر برپا کن
شانه زن به زلف خود پیچ کاکلت واکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

سرمه یی مروت را زیب چشم شهلا کن
خاکسار عشقت را جان من تسلا کن
پیچ و تاب زلفت را اندک اندکی وا کن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

یا قدم سفلی نه یا وطن به علیا کن
یا میان ظلمت باش یا بنور ماوا کن
هرچه خواهشت باشد ای مه یی دل آراکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن
عقده یی دل اورا با کرشمه یی وا کن
حاجتش برار آخر آرزویش اجرا کن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

مست می خواهم تو را، من مست می خواهم تو را
از قدح سرشارتر در دست می خواهم تو را

نیستم قانع به این دیدارهای بیش و کم
قصه را کوته کنم، دربست می خواهم تو را !

فاضل نظري

فاضل نظري 


هم دعا كن گره از كار تو بگشايد عشق
هم دعا كن گره تازه نيافزايد عشق

قايقي در طلب موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد ، اگر بايد عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد ، شايد عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل كرد
مي توان سوخت اگر امر بفرمايد عشق

پيله رنج من ابريشم پيراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمي آيد عشق !

حسين منزوي

حسين منزوي 


ای یار دوردست که دل می‌بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان
در چشمم از تمامي خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشت و توام در سری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه‌های وسوسه بارآوری هنوز

آن سیب‌های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف، تو می‌پروری هنوز

با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز


ادامه نوشته

حسين منزوي

حسين منزوي 


ای یار دوردست که دل می‌بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان
در چشمم از تمامي خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشت و توام در سری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه‌های وسوسه بارآوری هنوز

آن سیب‌های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف، تو می‌پروری هنوز

با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز


ادامه نوشته

دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی، که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن از ما
در خانه دق الباب کن، وا کردنش با من
به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم، آری
طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را، جمع و منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را، شکر نعمت کن
غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من
به قرآن، آیه رحمت فراوان است، ای انسان
بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من


به دوست خوبم سید شکیب زیرک

به دوست خوبم سید شکیب زیرک

گر پریشانی در آید ،

یا گرفتاری ز راه

گر سواد چهره هامان در دور دست

همچو مه ،

همچو یادی در میان سالها

گر فراموشی بتازد یا شکست روزگار

یا که اندوه و غم درد و دوا

نیست باری تا فراموشی جدا سازد مرا

از تمام لحظه های آشنا

نیست باری تا روا دارد خدا

آشنایان را جدا از آشنا

(ادریس دشتی زمستان ۸۹)

 

شعری از یک دوست

 

 

شعری از یک دوست

تقدیم به زیرک

این دل غم دیده ام دارد نشان یار من
یار من چون بلبلی دارد هوای جان من
جان من هم از فراق وصل او پران شده
وصل او هم دور میآید به جز افکار من
روز و شب گر ناله آید از ضمیرم باک نیست
لیک نبود جز شرارش بر تن و بر جان من
گر به شوق او به پای و سر روم در کوی دوست
خون دلها،اشکها و ناله ها ،ای وای من
ای خداوند دو عالم جان من را یار باش
وز گزند و نیش عقرب های دوران ، جان من

حمیرا نگهت دستگیر زاده

 

حمیرا نگهت دستگیر زاده

گویای غمم ترانه ام من
مضمون دلم فسانه ام من

بی برگ امید مانده ام وای
خواهان گل و جوانه ام من

بیهودگی آتشم زندعشق!
بشتاب که عاشقانه ام من

عمریست برای زنده بودن
پیوسته پی بهانه ام من

نکهت چو رسد به عشق گوید:
خورشیدم و جاویدانه ام من

مولانا

 

مولانا

خدایا رحمت خود را به من ده
دریدی پیرهن تو پیرهن ده
مرا صفرای تو سرگشته کرده ست
ز لطف خود مرا صفراشکن ده
اگر عالم به غم خوردن به پای است
مده غم را به من با بوالحزن ده
خدایا عمر نوح و عمر لقمان
و صد چندان بدان خوب ختن ده
سهیل روی تو اندر یمن تافت
مرا راهی به سوی آن یمن ده

کاوه جبران

 

کاوه جبران

ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
آتش از این دل شوریده به افلاک زدیم

دست دادیم، بُریدند؛ مگر خاموشیم
چون به دندان سگی یک سره مسواک زدیم

به مسلمانیِ ما یک سر مو شک نکنید
گرچه صد جملۀ کفری و خطرناک زدیم

دل ما از غم سرمایه و نان چیر نشد
درد داریم که برسینۀ خود چاک زدیم

حافظ از صوفی و میخانه و تزویر نوشت
ما گپ از فلسفه و مردی و تریاک زدیم

لاله هایی که سر راه شما روییدند
نیست جز ما که پس از مرگ، سر از خاک زدیم

هارون راعون

 

هارون راعون

 

تا نگاهت را ترانه می سرودم
عاشقانه عاشقانه می سرودم
در حضور صبح لبخندت همیشه
روشنی را صادقانه می سرودم
از طلسم عطر مویت می گرفتم
شام خود را شاعرانه می سرودم
لطف شرم دیده هایت می ربودم
سادگی را بی کرانه می سرودم
روی تندیس حیا شرم و عرق را
قطره قطره دانه دانه می سرودم
ای که بعد از تو زمین را، زندگی را
بی تبسم بی بهانه می سرودم
لهجه ی مغموم باران می شنیدم
آسمان را غمگنانه می سرودم
خالیی جای تو مانده بی ترنم
یاد سبزت را ترانه می سرودم

مخفی بدخشی

 

مخفی بدخشی

پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
فکر دهن تنگ تو اندیشه ی عاشق
فصاد چه داری سر آزار زلیخا
جز دوست نباشد به رگ و ریشه ی عاشق
آمد ز ازل رسم جفا شیوه معشوق
در راه وفا خاک شدن پیشه ی عاشق
هر سنگ که می کند همی گفت به فرهاد
بر پای خود است عاقبت تیشه ی عاشق
غم قافله سالار بود در سفر عشق
مخفی بود از خون جگر توشه ی عاشق

از آن سر عشق

 

 

از آن سر عشق که می آمدم همه جا رد پای تو بود نامت بر تارک هر کوچه می درخشید .سیمای تو در قاب کوچک یک عکس خانه ها را می آراست و دل ها را لبریز می ساخت از نیکی و زیبایی . از آن سر عشق که می آمدم همه جا اذان حضور تو بود .تا انتها حضور 

عشق را میخواهم

 

شعری از یک دوست

تقدیم به سید شکیب زیرک

عشق را میخواهم      عین آن عاطفه است

شین آن شوق وصال

قاف آن دورترین معبری از چون و چراست

 

عشق را میخواهم      عینش ار عطر گل یاس فراتر دارد

شین آن شه پری از ملک خدارا دارد

قاف آن راهیست پر هول و هراس

 

عشق را میخواهم      عینش از اشک سحر لبریز است

شینش از شوق پرستو گوید

قاف آن دورترین منزل را

به تمنای وصالش پوید

 

عشق را میخواهم      عین آن عزم تمنا دارد

شین آن شوق حضور

قاف آن ، مرگ بر این فاصله ها

 

عشق را میخواهم     عین آن عنبر و عود

شین آن شهد شهود

قاف آن قند مدام

 

 

معلم غلام دستگیر ( خورسند ):                    

معلم غلام دستگیر ( خورسند ):                    

غلام دستگیر خورسند از قریه سیبک تیوره ولایت غور میباشد .وی چگونگی ماجرای عاشق شدن ملا نور محمد (طالب غغکش ) به سکینه سر سبد و شرح ماجرای جانکاه این عاشق را نوشته است که تفصیل این ماجرا در صفحه شصت و دو مجله بین المللی جام وجود دارد.معلم صاحب خورسند بعد از فوت ملا نور محمد در موردش چنین سروده است:

بیا ای بلبل افگار سیبک

بزن نغمه تو در کهسار سیبک

قدم گاه خضر رهبر

از او پیدا شده انهار سیبک

زفیض مقدم آن نور طلعت

یکا یک سرزده اشجار سیبک

ز نوع سیب وزرد آلو وچار مغز

همی روید بهر دیار سیبک

گذشت آن طالب غغکش ز دنیا

که او بود سر مد و نامدار سیبک

حلیم وعاشق وپاکیزه رو بود

کنون دفن است در مزار سیبک

قاضی منهاج( سراج  ):

قاضی منهاج( سراج  ):

قاضی منهاج سراج صاحب (طبقات ناطری) در خانه ملک غیاث الدین غوری نزد ملک شاه خواهر سلطان تربیت دیده،وی سلسله انساب غوری ها را از قول ملک شاه در طبقات ناصری بیان نموده است .و اینک نمونه شعر این شاعر بلند پرواز:

زهی جشنی کزو اطراف چون خلد برین گشته

خهی بزمی کزو اکناف عدن راستین گشته

ز ترتیب ونهاد و رسم و آئین بساط او

تو گوئی عرصه دهلی بهشت هشتمین گشته

ز فر ناصرالدین شاه محمود ابن التتمش

ملک نزدش دعا خوانده فلک پیشش زمین گشته

شهنشاهی که در عالم ز فیض وفضل ربانی

سزای چتر شاهی لایق تخت ونگین گشته

چو خاقانان کین آور،چو سلطانان دین پرور

بدل ماحی کفر است و بجان حامی دین گشته

مبارک باد بر اسلام این بزم ما شه عالم

کزین تزئین هندوستان بسی خوشتر ز چین گشته

مهین از جمله شاهان باد هر بنده ز درگاهش

چو منهاج سراج از جان دعا گوی کمین باشد

ملک الشعراءسید عبدالواسع جبلی غرجستانی :

ملک الشعراءسید عبدالواسع جبلی غرجستانی :

عبدالواسع که در سال پنجصدو بیست و پنج قمری فوت گردیده است در مورد تعرض شمس الدوله سپهسالار ملک سنجر سلجوقی در ولسوالی تولک ودرکمندیش وچگونگی موقعیت قلعه تولک وجنگ غوری ها هشتصدو بیست و پنج  سال پیش در قالب زیبائی نخست در مدح شمس الدوله چنین سرائیده است:

دولت پیروز رای روشن وبخت جوان

همت والا وعزم فرخ و امر روان

حصه میر بلند اختر شدند از روزگار

نیک وبد را مهر و کین او دلیل و راهنمای

دام ودد را تیغ وتیر او معین ومیزبان

واعظ بسط المیین ئدر لقا طلق الجبین

در سخن عذب البیان و در سخی رحب العنان

خامه گوهر فشان او امل را دعیه

نیزه آذر فشان او اجل را ترجمان

گرفتد بر بیشه و  وادی گهی حرب وقتال

عکس پیکان و فروغ خنجر او ناگهان

بترکد زان مهره اندر تارک مار شکنج

بفسرد زان زهره اندر پیکر شیر ژیان

تیغ های اوست دولت را به پیروزی دلیل

شغلهای اوست ملت را زبهروزی نشان

اندران مدت که او بر موجب فرمان شاه

از هری شد سول تولک با سپاه بیکران

کینه توز و دیده دوز و خصم سوز و جنگ ساز

شیر جوش و درع پوش و سخت کوش و کار دان

باد پایان بگاه حرب هر یک جان نهاد

چیره دستانی بوقت ضرب هر یک جانستان

بافترع شیر سیاه از تیغ شان در مرغزار

با جزع باز سپید از تیر شان در آشیان

نا رسیده بانگ کوس او بدان شامخ حصار

نا فتاده عکس تیغ او بر آن راسخ مکان

چون سوی تولک روان شد لشکر منصور او

کتوال حصن آن ببرید امید از روان

رایت او بود  در اوبه هنوز آنگه که خواست

از میان قلعه تولک ندای الامان

قلعه بستد که هرگز کس برآن قادر نشد

از سلاطین گذشته از ملوک باستان

بر سر کوهی نهاده از بلندی چون سپهر

تنگ راهی ساخته آنرا چو راه کهکشان

عقل گرددکر کند در وی تفکر مستمند

وهم گردد گر  در وی تامل ناتوان

نسر طایر گر شود فوق الاسموات  العلی

برج آن را دید نتوان مگر بر آستان

در ثری بیند ثریا با سمک بیند سماک

گر کند در بومش از بامش نظاره پاسبان

شیر صورت کرده بر ایوان آن بیگاه و گاه

چون شکاری گاو گردان را گرفته در دهان

موضوعی بگشاد از اینگونه به یک ساعت که بود

فتح آن را یار صنع کردگار مستعان

لاجرم باشد چنین احوال هر ک اورا بود 

قوت رای بلند و قدرت بخت جوان

بعد از آن سوی کمندش را ندوز مرد نمود

آنچه رستم  پیش از  این بنمود در مازندران

غوریان چون از قدوم لشکر او یافتند

آگهی یکباره دل بر داشتند از خانمان

وز جوانب لشکری کردند جمع آنگه چنانک

فیلسوفان را شمار آن نگنجد در بیان

ساخت کار مصاف و باخته جان عزیز

تاخته اسب نبردو آخته تیغ یمان

مشتبه گردد اسمای بر ملائیک گاه عرض

گر بود در عرصه محشر خلایق نیم از آن

مرکبان زیر زین پوینده چون باد سبک

سر کشان وقت کین پاینده چون کوه گران

دو سپاه آمیخته و آویخته با یکدگر

گه گشاده این کمین وگه گشاده آن کمان

اهل عصیان را ببد روز ازل رانده قلم

خیل سلطان را به پیروز ی امل کرده ضمان

از شعاع تیغ هندی پشت هامون  پر شرار

از غبار بود تازی روی گردون پر ذحان

کوسها با سور اسرافیل گشته هم مثال

روحها بادست عزرائیل گشته هم قران

زآرزوی خوردن خون بگشاده دهن

وز برای بردن جان رمح بر بسته میان

چون بمیغ اندر قمر تابان به تیغ اندر گهر

چون به دود اندر شرار رخشان به گرد اندر سنان

کوه بر هامون ز هیبت مصظرب  سیماب وار

نسر بر گردون ز هیبت محتجب سیمرغ سان

از تف شمشیر و از خون دلیران خشک و تر

موج دریای محیط و  اوج گردون کیان

کرده از مرجان زمین را خون جاری پیرهن

داده از قطران هوارا گرد تار طیل سان

گشته از میغ نعال مرکبان تحت الثریع

گاو راچون خانه زنبور در تن استخوان  دیدم

نفس ها سیر از حیات و طبع ها پاک از نشاط

پای ها دور از رکاب ودست ها فرد از عنان

ازنعال باره پاره خاره اندر کوهسار

واز دماع کشته گشته پشته  همچون ارغوان

لشکر ایران وتوران آخته وافراخته

تیغ هندی  در ضراب  رمح خطی در طعان

تن نهاده بر قضای  کردگار دادگر

جمله از بهر رضای شهر یار کامران

پهلوان  مشرق ومغرب نماینده هنر

نام او چون رستم دستان به مرد داستان

آب رنگ و باد زخم و نار فعلش در یمین

ابر سیر و رعد بانگ وبرق نعلش زیر ران

از سر شمشیر او بر خاک  ریزان پر چنانک

ازدم باد وزان برگ ریز وقت خزان

تا بدان گاهی که از خون بر تن شبدیز او

شد به بیجاده مرصع عیب بر گستوان

طاغیانرا کرده یکباره جدا از کام و کرد

یاغیانرا کرده همواره بری از نام و نان

کرد ویران حصن های غور سر تا سر چنانک

در زمین کرد آمیز چون ارم گوی نهان

چون شد از بخت توآن فال جمیل اکنون یقین

چون شد از سعی تو آن فتح جلیل اکنون عیان

دارم از یزدان امید آنکه باشم یار تو

اندر آن وقتی که فرمای خدم را ارمغان

تا شود سبز از نم ابر بهاری مر عزار

تا شود زور از باد خزانی بوستان

باداحباب ترا همواره سر سبز از هوات

باد اعداد ترا پیوسته رخ زود از هوان

ملک  را رای تو عمده فتح را تیغ تو اصل

عدل را صدر تو مرکز جود را طبع تو کان

 

 

ناصحت را رخ شگفته چون سمن در نوبهار

حاسدت را دل کشفته چون چمن در مهرگان

شاد زی و داد ورز و داد باش و مال پاش

جام خواه و کام یاب و نام جوی وملک ران

***********

سید حسین غوری

سید حسین غوری

سید حسین غوری در سال شش صدو هفتادویک الی هفتصدو هجده میزیسته است اسمش حسین پدرش مشهور به فخرالدین ملقب به ابولحسین سید حسین غوری،صاحب کتب و آثار متعدی در نظم و نثر میباشد از جمله آثار منظوم وی :                                                                                                                                                                                                                           کنز الرموز،زادالمسافرین و طرب المجالس میباشند.تصنیفت منثور وی قرار ذیل اند:                                                                                                                                                                                                                                        نفخت الارواح،طراط المستقیم و روح الارواح میباشند.اثر دیگرش سی نامه را در جوانی ومتباقی را در سن پیری نوشته است،وی پانزده سوال در معرفت و خدا شناسی را از شیخ محمود شبستری که از روحانیون زمانش بوده پرسیده که شیخ آنها را در یکهزاروبیست دلیل جواب نوشت که این کتاب مشهور است به ( گلشن راز )که این اثر به نظم ونثر آلمانی ترجمه شده است .      این نمونه شعر سید حسین غوری است:

 

این طرفه حکایت است بنگر

روزی ز قضا مگر سکندر

میرفت همه سپاه با او

وان حشمت و ملک و جاه با او

ناگه بخرابه گذر کرد

پیری ز خرابه سر بدر کرد

پیری نه که آفتاب پر نور

در چشم سکندر آمد از دور

پرسید که این چه شاید آخر

این کیست که مینماید آخر

در گوشه این مغاک دل گیر

بیهوده نباشد این چنین پیر

آمد بر آن مغاک پر نور

پیر از سر وقت خود نشد دور

چون باز نکرد بسوی او چشم

ناگه که سکندرش به صد خشم

گفت ای شده غول این گذرگاه

غافل چه نشسته ای در این راه

بهر چه نکردی احترامم

آخر نه سکندر است نامم

دانی که منم به تخت فیروز

پست همه روی عالم امروز

دریا دل و آفتاب رایم

فرق فلک است زیر پایم

پیر از سر وقت بانک بر زد

گفت این همه نیم جو نیرزد

نه بهشت و نه روی عالم تو

یکدانه ز کشت آدمی تو

دوران فلک که بی شمار است

هر ساعتش از تو صد هزار است

نه غول و نه غافلم درین کوی

هشیار تر از توام بصد روی

از روز پسین چو آگهم من

چون منتظران درین رهم من

غافل توئی کز برای بیشی

مغرور دو روزه عمر خویشی

چون آخر کار ها جدائی است

با خلق مرا چه آشنائی است

دوبنده من که حرص و آز اند

بر تو همه روز سرفرازند

با من چه برابری کنی تو

چون بنده بنده من تو

گریان شد ازین سخن سکندر

بفکند کلاه شاهی از سر

از خجلت خود نفیر می زد

سر بر کف پای پیر می زد

پیر از سر حال رهنمودش

کاندر همه وقت یار بودش

سید محمد

سید محمد 

سید محمد بن سید ناصر (علوی) از سادات بلند آوازه شاعر دربار دوره مسعود سوم غزنوی در سال پنجصدوبیست وپنج قمری می زیست بمناسبت شکست معزالدین وشهاب الدین در جنگ با ملک محمد خوارزم این رباعی را سروده است:

شاها ز تو غوری به لباسات بجست

مانده جوژه از کف خات بجست

ار اسپ پیاده گشت و رخ پنهان کرد

پیلان بتو شاه داد و از مات بجست 

انگیزه  فراهم آوری مجمع الجواهر

انگیزه  فراهم آوری مجمع الجواهر

 

نیست لایق تا نویسم آنچه دارم در نهان

هسته مغزم بود خشکیده و ژولیده جان

از من و این چنته خالی بجز وهم وخیال

چیز دیگر نیست یاران تا دهم من ارمغان

زین سبب شرمنده ام در نزد ارباب هنر

بهتر است لب بسته مانم تا گشایم من زبان

چون نباشد مغز ومعنی درد سر دادن چرا

عالم را از بروز جمله کردن سرگران

گر سخن را منفعت نبود خموشی بهتر است

اهل دانش کی گشاید بی متاع باب دکان

آنچه دارم در حقیقت قابل گفتار نیست

هرکه خواند نیست او را حاصلی غیر زیان

زانکه من از خود ندارم چیز های سودمند

خیر دانستم که بنویسم کلامی از دیگران

از دیار اهل دانش لعل ها کردم گدام

با تو این بسپرده ام ای نکته فهم مهربان

نام مجمع الجواهر انتخابش کرده ام

برگزیدم این جواهر را زغور باستان

غنچه های فهم اندر سینه ام پژمان شده

بر سر و ریشم رسیده برف و گشتم ناتوان

شکر دارم تا هنوز بر من قلم باشد مطیع

حسرتاگر بر کشد این مونسم از من عنان

ایکه از گفتار من جز لفظ بی معنی مخواه

مشت هذیان است که بسپردم به این عصر و زمان

چیز دانان گر بمیزان خرد سنجند کلام

«نادما»صد بار باید گفت یارب الامان

موقيعت غارمشهوركوتل غارمرزغوروهرات نزديك رضوان مربوط تولك

غارمشهوركوتل غارمرزغوروهرات نزديك رضوان تولك

بنده مولوي عبدالرحمن« محمديِ»مدرس مدرسه دارالقرآن خيرآبادمرغچه عليآءازمضافات اوبه ولايت هرات چنان بحضورشمادوستان سفري خودراباچشم ديدخودازبين غارحكايت ميكنم مايان 4نفرعلماءكرام هركدام بنده .ومولوي عبدالغياث. ومولوي جمعه گل .ومرحوم قاري ملامحمد.وقتكه داخل غارشديم بايك چراغ ركابي وپشته هيزم .وچندچراغ دستي دهن غارجانب شرق كوه غارواقع شده ازدهن غارتقريباً100مترداخل غارشده غارفراخ وسيع بوددودانه شترسنگي بايك شاه وعروس كه بالاي شان سواربوده وسنگ شده يك تختي وسيع ازسنگ بوده غاربدوتقسيم تقسيم شديك غارجانب راست يك غارجانب چپ نمودارشد غارجانب راست راتااندازه تقريباً300مترجلورفتيم چشمه آب وبعضي مجسمه مانندي ازسنگ ها ديديم كه غارآخرشدواپس آمده غارجانب چپ راپيموديم اول غارتااندازه تنگ تاريك بوده بعداًغاركاملاًازسنگ وبسيارفراخ بوده كه بطرف هواي غارياجانبين غاركه سنگ دست پرتاب ميكرديم بازم باآخرنمي رسيد.چندان دوكان نماهاي ديديم كاپيش روي شاه مثل نمك .جوز.قروت.كوت هاي نمايان بوداماازسنگ آب هاي كم كم ازسطح غارجانب پايان روان شده بود كه سنگ شده مثل پاره هاي يخ آويزان بود جالب ترازهمه مثل تنوردريگ گوشه ازغارپديدآمددربين آن رفتم پايان شدم ديدم كه خانه 12متري ازسنگ بسيارشفاف .درخشان.صاف .پرازآب .دربين آب پايان شدم تحت حوض آب بدوقسمت تقسيم شده بود.نيم آن 50سانتي آب داشت ونيم باقي حوض بيش از130سانت آب داشت كه مايان ازآب صاف وذلال .وسرد آن نوشيديم وسيراب شديم ويك پشته هيزم رادربين غارآتش رديم تاغارروشن شد چندان فراخ بودند كه توصيف نميشد تاجائكه مايان رفتيم غارآخرنشد.ورگشتيم دربين رابيك جاي مثل خانه رسيديم كه درسقف آن خفاش زياد چسپيده بود كه حتي جاي ازسقف خالي نبودوسروصداهاي زياد ازايشان شنيده ميشد وزنده بودند كه صداءشان مارادرووحشت انداخت بازم بيرون شديم رفت وآمد مايان 3ساعت شد نوت:درجاي غارموجوداست كه مار زياد داردوتقريباًچندسال قبل يك شخص رانمد پوش نمودندداخل شده خانه داديده كه آثاربسياردران موجودبوده ازان جمله يك شمشيربيرن نمودند فعلاًغاربنزدم مشخص است.                    

.

                                                       عبدالرحمن «محمدي»

سلام به آقای فروغ دانشمند و به عندلیب جوان و گرانمایه !

سید محمد رفیق نادم علوی

سلام به آقای فروغ دانشمند و به عندلیب جوان و گرانمایه !

فروغ گرانقدر از اینکه توانسته اید به سادگی و جوانمردانه عندلیب ارجمند را درک کنید و با هم در تماس شده و زیبا همدیگر را بپذیرید نهایت خرسندم و از شخصیت شما همین توقع را داشتم که الحق توانسته اید عندلیب ارجمند را با خود داشته باشید و امید وارم در آینده عندلیب عزیز را که جوان هست و تازه کار در آغوش پر مهر تان گرفته از رهنمود های تان وی را مستفید سازید.
من هم چون از اوضاع خسته ام و رنج میبرم شعری را که هرچند ممکن مناسب نباشد سروده ام.

من از فـــضای جــنگ وطن زار خـــسته ام
یارب مــدد کــجاست که بسـیار خسته ام


من از فضای آتش باروت وتـــــوپ وتانگ
چــون خسته گی مردم هوشیار خسته ام


از گفته ی فروغ که روشنگراست کاخ شعر
از عندلیب هــــنردار تــازه کار خسته ام


خـواهم فــروغ چـــو اسـتاد هـــنر بـه لطف
بنواز عـــندلیب را کــه دل آزار خسته ام


دارم رجــــــاز فـــروغ عــــزیز وعــــندلـیب
گویند شعر صلح که ازدل زنگارخسته ام


گـوئید شــعر مــحبت نشان بـطرز خـــــوب
از بد سـرایش وشمشیر آب دار خسته ام


هر گفته ی که نــــیست در و منفعت بــه کس
من از کـساد مال و رونق بازار خسته ام


(نادم) بــیا که طرح ســخن در دیار جنگ
صد ها فروغ وعندلیب ومن زار خسته ام


سید محمد رفیق نادم علوی

متن زیر نقدی است بر فیلم« لاک پشت ها

متن زیر نقدی است بر فیلم« لاک پشت ها هم پرواز می کنند» اثر« بهمن قبادی» که سال 83 جهت انتشار در هفته نامه سیروان و ماهنامه تخصصی فیلم نوشتم.

نویسنده : توفیق امانی                                                                      

 

قبادی را با«زندگی در مه» شناختم و در واقع جسارتهای بی شائبه او در این فیلم بود، که ظهور فیلمسازی از تبار مردم دردمند و حوزه منتقدین به مناسبات مختلف اجتماعی را نوید می­داد و همین زندگی در مه بود که بعدها پایه­های زیرین و شالوده اصلی اولین اثر بلند او را تشکیل داد و «زمانی برای مستی اسبها» را در مکتب و قالبهای تجربه شده و کلاسیک در سینمای اروپا و بخصوص ایتالیا (نئورئالیسم) و تجربه­ای تازه در فیلمسازی مربوط به کردستان بنا نهاد. سینمایی که به هر ترتیب وامدار بزرگانی چون «روسلینی» و «دسیکا» ست. مهم نیست بدانیم که قبادی این فیلم را در جهت مکنونات ذهنی ناشی از معضلات و مناسبات اجتماعی پیرامون خود ساخت یا تنویر جوابی غیرصریح به فیلمهای موهن و حقارت­آمیز بعضی از فیلمسازان پایتخت ­نشین، مهم و ارزشمند این است که «زمانی برای مستی اسبها» گذشته از اعتبار و امتیازی که برای خالقش به ارمغان آورد، چهره­ای مستند و ملموس از زندگی بخشی هرچند کوچک و محدود از کردستان امروز را نمایان می­کرد، که البته در وجه فرامتنی آن تعمیم بیشتری می­یافت و کلیت بیشتری از کردستان را در بر می­گرفت و شاید همین تعامل مثبت با یکی از اصول رسالت سینما یا به تعبیری دیگر نمایان کردن واقعیتهای تلخ و گزنده از زندگی اجتماع بود که در تصور عده­ای وجهی منفی و ضدملی پیدا کرد و آن را شایسته تمجید و ستایش ندیدند. با اثر دوم (آوازهای سرزمین مادر­ی­ام) قبادی از آن دنیای ساده و غیرموهوم در ساختار سینمایی خود فاصله می­گیرد و داستان گرایی بی­واسطه و معلوم جای خود را به نشانه­شناسی و واسطه­گری می­دهد (به یاد بیاوریم که «هناره» تا ا نتهای فیلم بصورت توهمی مه­آلود و مبهم برای مخاطب تصویر می­شود.) قبادی در این اثر به نشانه­هایی رجوع می­کند که متأسفانه در رویارویی با مخاطبان عام و بخصوص تماشاگران بومی نامأنوس و حتی در تفکر عده­ای توصیفی متغایر و غیرواقعی قلمداد می­شود. چه بسا تکوین این نشانه­ها در ساختار سمبولیک فیلم تا حدی جاافتاده و منطقی جلوه می­کند. «آوازهای سرزمین مادر­ی­ام» تصویری دیگر از مقطعی تاریخی در نوستالژی ملت کرد است، که قبادی با بیانی هجوآمیز و در عین حال گزنده آن را به مخاطبش عرضه می­کند و این امر در مورد بخشهای پایانی فیلم بیشتر صدق می­کند.(پس مانده بمباران شیمیایی حلبچه و انفال مناطق کردنشین). و اما با اثر سوم (لاک­پشت­ها هم پرواز می­کنند) دروازه­ای جدید و تا حدی متفاوت در روند فیلمسازی قبادی گشوده می­شود که بخشی از آن به مضمون و متن روایی و بخش دیگر به توالی ساختار سیستماتیک فیلم مربوط می­شود. نوع روایت و قصه­گویی فیلم که فراز و فرودهای متعددی را در خود جای داده است، بطن دراماتیک فیلم را دستخوش تغییراتی عینی و محسوس نسبت به آثار قبلی فیلمساز نموده و نمایانگر گرایش به سوی سینمایی نسبتاً متفاوت و تجربه نشده توسط خود قبادیست. دیگر از آن روابط سرد و یکسویه مابین شخصیتهای اثر قبلی فیلمساز خبری نیست و آدمها در ارتباط متقابل و تعامل با یکدیگر عینیت می­یابند. هر شخصیت، جدا از احاطه بر خصوصیتهای فردی، چه از لحاظ فیزیکی و چه از منظر واکنش نسبت به وقایع در مقام مکملی با دیگر شخصیتها عمل می­کند و مصداق بارز آن شخصیت قهرمان فیلم یعنی «ستلایت» است که بدون وجود بچه­ها در واقع طبل توخالی خواهد بود، یا شخصیت دیگر «آگرین» که با عدم وجود بچه­اش «ریگا» زاید و بی­معنی جلوه خواهد کرد. فیلمساز با چیدن ماجراهای مختلف و مستقلی در فیلم که هر رشته از آنها می­تواند سری دراز داشته باشد، روندی منسجم و پیوسته را دنبال می­­کند و هارمونی منظمی را در گوش مخاطبانش به زمزمه می­نشیند. فیلم داستان آدمهای مختلفی را در یک موقعیت زمانی مشخص و تعیین شده تعریف می­کند، که هرکدام به نوعی با عوامل پیرامون خود در ارتباطند و گاه این ارتباط برای آدمهای فیلم انگیزه­ای جز مجادله با دنیای تحمیل شده بر آنها را دنبال نمی­کند. فیلم با صحنه­ای که تقریباً مربوط به پایان­بندی اثر است، یعنی صحنه انتحار دختری که عمل او برای مخاطب، گنگ و نامفهوم می­نماید، آغاز می­شود. تمهیدی که به تعمد از سوی فیلمساز اعمال می­شود تا به مخاطبش بفهماند که با اثری جدی روبروست و او را با سرنوشت تراژیک همان دختر آشنا نموده و در حقیقت آن را دستاویزی برای بازگوکردن بخشی از دردها و آلام ملتی زجر کشیده قرار دهد. دختری که در رویارویی با پلیدترین عامل زمان، به مظهر پاکیها (آب) پناه می­برد، اما آنجا نیز حرمت این عصمت شکسته می­شود و ازآن پس دختر است و دنیای پرآشوب پیرامونش و نشانی نابینا و بجامانده از آن نوستالژی تلخ، که نه قادر است به آن عشق بورزد و در دنیای نوظهورش که چندان تفاوتی با گذشته نکرده است، برایش جایگاهی بیابد، و نه به آسانی می تواند از دست این یادگار چندش­آور در مخیله خود رهایی یابد. چنانکه دست آخر تمسک به احساس و صورت معذب روح است که او را برآن می­دارد تا خاطره نامتعارف و هولناکش را در همان آبی که زمانی فکر می­کرد تنها مأمن اوست، دفن کند تا شاید در اعماق آن ماهیهای قرمز که قهرمان فیلم نیز از یافتن آنها عاجز بود، سراغش بروند و بیناییش را به او بازگردانند و چه بسا آب نیز زلال و مطهر شود. همان آبی که یکبار برای پایان بخشیدن به زندگی و به آتش کشیدن خود وارد آن می­شود و شعله های انزجار خود را در آن به نمایش می­گذارد. دردناکتر آنکه او بسنده نمی­کند و آزمون انجام شده را به طریقی دیگر بر نفس خود تحمیل می­نماید. گویا نمی­تواند تمام دردهای ناشی از سرنوشت خود را به باد فراموشی بسپارد. نه وعده رهایی و بازگشت به شهر، نه مهر و زندگی در کنار برادر ستمدیده و بی دست و نه عشق پاک و کودکانه پسرکی متبحر و توانا، هیچکدام نمی­توانند نقش بازدارنده او را ایفا نمایند و اوست که وجه تراژیک قصه را به اوج خود می­رساند. پر واضح است که از این نوع دستاویزها در فیلم کم نیستند و مصداق دیگر آن کاراکتر کلیدی «ستلایت»است که با بازی درخشان خود نقش تعیین کننده­ای در پیشبرد فیلم ایفا می­کند. شخصیت او پیچیده و در عین حال بسیار ساده در بستر فیلم ظاهر شده است. نام مستعار او در محدوده کوچک اردوگاه، علاوه بر تداعی فردی متشاخص و توانا در نصب ماهواره و پاکسازی زمینهای مردم از مین با یاری بچه­های دیگر اردوگاه و همچنین هدایت آنها که بسان سربازانی مطیع و فرمانبردار دایم در رکاب او هستند، مفهومی فراذهنی نیز به خود می گیرد و «ستلایت» همان ماهواره ای می شود که بعنوان پدیده­ای قرن بیستمی آخرین نقاط زمین را که بنابر اعتقاداتی مذهبی فاقد آن بوده­اند در قرن بیست و یک تسخیر می­کند. او همانقدر ذهنیت و آرمانگرایی را در میان سربازان کوچکش سمت و سو می­بخشد که رسانه ها و بخصوص ماهواره زندگی امروز مردمان زمین را. «ستلایت» با وجهی منفی و تا حدی دیکتاتوروار در اوایل فیلم ظاهر می­شود و اوج آن زمانی است که با «هنگاو» همان پسرک بی دست اهل حلبچه مجادله می­کند، یا زمانی که جهت فروختن مین­ها همراه با بچه­ها نزد مرد مین­یاب می­رود، برای حفظ و تبین مقام و منسب در میان بچه­ها شخصیت دوگانه­ای را از خود به نمایش می­گذارد و یا در جایی دیگر از فیلم، سوار بر لوله تانک برای بچه ها نطق می­کند و تابوهای خود را به سربازان کوچکش گوشزد می­نماید. که فیلمساز آن را وسیله ای برای بیان قدرت و نفوذ «ستلایت» میان بچه های اردوگاه قرار می­دهد. اما به مرور و با تداوم دراماتیک فیلم «ستلایت» از آن قالب تک قطبی بیرون آمده و به چهره ای محبوب و تأثیرگذار بدل می­شود تا آنجا که دوبار جانش را برای نجات «ریگا» به خطر می­اندازد، یا هنگام پیشگویی «هنگاو» و انفجار در کامیون همه بچه­ها را مطلع می­کند و ا زهمه آنها می­خواهد که کامیونها را ترک نمایند و در جواب یکی از بچه­ها که چرا گروه رقیب آنها را از این امر آگاه می­کند، پاسخ می­دهد که تمام گروهها برای او تفاوتی ندارند. اوج این مسئله زمانیست که شاخصه­های بارز دیکتاتوری از شخصیت او زدوده می­شود، یعنی درست هنگامی که کلیه مردم و بخصوص سربازانش به سوی شهر بازگشته و او با دست قطع شده پیکر صدام در خانه آهنی خود که از طرف پیرمرد هدیه گرفته است تنها می­ماند. او به نیابت از آمریکاییها، پیام آزادی آنها را به سمع مردمش می­رساند و در پایان، ا و که برای سررسیدن نیروهای آمریکایی لحظه شماری می­کرد، گویا نشان شوم آنها را برپای مجروح خود مشاهده می­کند و با پشت نمودن به رژه سربازان آنها را نیز معتمدین خوبی برای مردمش نمی­بیند و باز اوست که با تمام آرمانهایش تنها می­ماند. استفاده نمادین از شخصیتها و عناصر بصری در «لاک­پشت ها هم پرواز می کنند» اتفاق تازه ای نیست و قبادی در آثار قبلی خود به چنین امری واقف شده است. پزشکی که در «آوازهای سرزمین مادریم» بنا به جبر تحمیلی با تنی برهنه در کوهستان سرد و خاموش سرگردان بود، اکنون قدم در پی یافتن پسرک پیشگو گذاشته است، تا بلکه در امتداد نیل به آرزوهای بزرگ و کوچک خود نویدی از او بشنود. معلمی که در فیلم قبلی با تشکیک و طنازی ماجرای بیگانگی با هواپیما (البته هواپیمای مسافربری!) را به شاگردانش می­گفت، اکنون محکم و جدی و در وجهی عقلانی در مقابل «ستلایت» احساساتی قدعلم می­کند و تحصیل علوم و ریاضی را موثرتر از اسلحه و مهمات قلمداد می­نماید و فیلمساز با تمهیداتی که در سینما چندان هم نو نیست، تفکر استنباطی معلم را به کرسی می­نشاند (وقتی «ستلایت» در بگومگو با معلم از دو نفر از بچه­ها در مورد ریاضی سوال می­کند، یکی از آنها پاسخش را اشتباه می­گوید.) نفت در مقام رویکردی حیاتی در زندگی انسان، با حضور هرچند مختصر خود در فیلم نقشی دوگانه ایفا می­کند. عنصری که در سیمای مثبت خود می­تواند موجب تسکین آلام و مصایب آدمها و به نقل از فیلم، دندان درد «آگرین» شود و از سوی دیگر می­تواند بعنوان عنصری مخوف و آتشین انگیزه­ای برای برافروختن شعله­های جنگ بین قدرتهای سیاسی و به نقل از فیلم، خودکشی آگرین با تمام آن رنجهای گره بسته در تار و پود موهای او باشد. رنگها در فیلم نقش چندانی ندارند و در فضای کمرنگ فیلم، موقعیت زمانی موردنظر فیلمساز را به خوبی القا می­کند و شاید ملون ترین عنصر فیلم همان دوچرخه مزین شده «ستلایت» و به تعبیر خودش «ناموس» اوست که بعنوان نمادی از حرکت و پویایی «ستلایت» آرمانگرا را به این سو و آن سو می­برد، یا در جایی از فیلم به وسیله ای برای عبور «هنگاو» در حالی که پیشگویی او شکل می گیرد، تبدیل می­شود.

 

 

 

 

قبادی خواسته یا ناخواسته در فیلم به ورطه سیاست و نقد وضعیت موجود می­گراید و احادیث معترضانه خود را مستقیم یا سمبولیک از زبان شخصیتهایش جاری می­سازد. شکوه و ناسزاهای پیرمرد از فرط گسستگی وضعیت معیشتی مردم، دیالوگهای او با «ستلایت» در مورد تقسیم روستای آنها بین دولتهای عراق و ترکیه، هدیه کردن گردنبند گلوله به «ریگا»، پارس کردن سگ نگهبان و گریه «ریگا» و شلیک سرباز ترک، بازی کردن ریگا با ماسک و آواز خواندن زمزمه وار او، انبوه دستهای رو به آسمان جمعیت روی تپه که بسان تصویری سوررئال از باشکوه ترین سکانسهای فیلم نیز به حساب می­آید و برداشتن پانسمان صورت زخمی «ریگا» با بازوهای قطع شده «هنگاو» و سکانس گم شدن ریگا در میان پوکه ها و جستجوی او در آن میان برای یافتن پدر و مادر که اتفاقاً از تکان­دهنده­ترین سکانسهای فیلم به شمار می­رود و همچنین رژه سربازان آمریکایی، جملگی عواملی هستند که فیلم را از حدود یک اثر ملودرام اجتماعی بیرون آورده و به آن رنگ و بویی سیاسی انتقادی می­دهند. انعکاس سیاستی فاشیستی که در امتداد سالیان سخت و طاقت­فرسا، از سوی رژیم بعث بر ملت کرد تحمیل شد و فاجعه حلبچه، انفال و ژینوساید هزاران کرد، فقط نمونه­هایی از این نگرشهای نژادپرستانه بودند. چنانکه قبلاً هم اشاره شد در فیلم تغییرات محسوسی در نوع و ساختار و جنبه های تکنیکی نسبت به آثار پیشین فیلمساز به چشم می­خورد که هم به تشریح روایت و محتوای فیلمنامه مربوط می­شود و هم مباحث فنی مانند دکوپاژ و اجرای صحنه­ها، استفاده از فلاش­بکها از منظر «آگرین» و تصویر نمودن توهمات و پیشگوییهای «هنگاو»، تلفیق تصاویری متعارف و مستند با فیلم (تصاویر مربوط به حمله ناوهای آمریکایی و پایین کشیدن مجسمه صدام) و نمونه­های دیگری از این دست بیانگر تغییرات آشکار و ملموسی در نوع فیلمنامه­نگاری قبادیست. از سوی دیگر دوربین او آن ایستایی و سکون آثار قبلی اش را ندارد و هر از چند گاه همگام با دیگر شخصیتها کاوشگرانه در تکاپو و جستجوی خلق موقعیتهای جدید بر می­آید. استفاده از نماهای ضد نور و بعضاً نامتعارف و نورپردازیهای دراماتیک فضاهای داخلی به ساختار بصری فیلم رنگ و بویی شاعرانه و احساسی بخشیده است. اگرچه در برخی جاها فیلم به در افتادن در ورطه سانتی مانتالیزم و اشک آوری نزدیک می­گردد اما پرهیز از نخ­نما کردن مانع از این امر می­شود و فقط بغض است که گلوی مخاطب را می فشارد. در یک جمع­بندی اجمالی می­توان براین امر واقف شد که قبادی در عرصه هنر هفتم، هربار متفاوت و مجرب­تر نسبت به گذشته ظاهر می­شود و به مراتب سیر صعودی و تکامل را در آثار خود به نمایش می­گذارد. اینکه او برای دل فیلم می­سازد یا مخاطب و یا جشنواره، بماند. سوای اینکه این مقوله مدتی بازار داغ موافقان و مخالفان و در کل منتقدین سینمای او بود. اما در چنین شرایطی این سوال به ذهن خطور می­کند که آیا سینماگری نمی­تواند فیلمی بسازد، که هم مکنونات ذهنی­اش را که عموماً نیز به آنها مقید است تصویر کند و دلش را جلا دهد، هم مخاطبان عام را به سینما بکشاند و هم توجه داوران جشنواره ها و قشر خاص روشنفکر را به اثر خود جلب نماید؟ برای پاسخ به این سوال باید نظر اقشار مذکور را جویا شد، تا هر کسی از ظن خود به آن پاسخ گوید و در پایان تعامل این جوابها خواهد بود که بر هر آتشی آب سرد خواهد ریخت.

 

 SHAPE  \* MERGEFORMAT

 

 

نه من بيهوده گرد کوچه و بازار می گردم

نه من بيهوده گرد کوچه و بازار می گردم
مذاق عاشقی دارم پی ديدار ميگردم
خدايا رحم کن بر من پريشان وار می گردم
خطا کارم گناهکارم به حال زار می گردم
شراب شوق می نوشم به گرد يار می گردم
سخن مستانه می گويم ولی هوشيار می گردم
گهی خندم گهی گريم گهی افتم گهی خيزم
مسيحا در دلم پيدا و من بيمار می گردم
بیا جانا عنایت کن تو مولانای رومی را
غلام شمس تبریزم قلندروار می گردم