خمار می نه ماتیژی شرابونه بیگانه دی

خمار می نه ماتیژی شرابونه بیگانه دی

ساقی راته آشنا دی خو جامونه دبیگانه دی

پشیمانه درته نه یم بد گمانه راته نشی

جنونه که می خپل یی زنجیرونه بیگانه دی

چی زما دلیونو چیغو جواب ور سره نشته

یا زه یم بدل شوی یا دغرونه بیگانه دی

غرور می له ناکامه شنه آسمان د کچکولی سی

ازل خو داسی نو وه قسمتونه بیگانه دی

سجده دی جهانی بر تن دی مغواره زاهده

په دی سر کشه شار کی محرابونه بیگانه دی

اینقدر مستم که از چشمم شراب آید برون

اینقدر مستم که از چشمم شراب آید برون

از دل پر حسرتم دود کباب آید برون

 

یار من در نیمه شب ار بی نقاب آید برون

زاهد صد ساله از مسجد خراب آید برون

 

صبحدم چون رخ نمودی شد نماز من قضا

سجده کی باشد روا چون آفتاب آید برون

 

قطره‌ی درد دل جامی به دریا اوفتد

سینه سوزان، دل کباب، ماهی ز آب آید برون

جامی

مناجاتنامه ی غور

غلام حیدر یگانه

مناجاتنامه ی غور


به نام جهاندار غور آفرین
غریب آشنای غیور آفرین
جمیلِ جلیل و رفیق صمیم
سخنورز و روشن رأی و مستقیم
سرِ سفره و خانة ما ازوست
سرِ چشمها مان، قدمگاه دوست
در و دشت ما صحن همآیشش
فـراخوانِ همـآیش و پایشش
«چِل ابدال»، ایمای انگشت او (1)
«سیه کوه»، آرامش مشت او
«فره رود»، موج بناگوشهاش
دو گیسوی «دوشاخ» بر دوشهاش (2)
به بالای «لیتان»، ردایش، پرند (3)
به بانگ «جلالی»، صفیرش، بلند (4)
سحر، ترکند لب به لبخند او
معلق زند مـاه در قند او
چه خوش نیت و باز و بی مدعاست
عجب خوشدل و خوش گپ و خوشنماست
تبِ برگ ها، رقص پرشور اوست
قناری: تپش های تنبور اوست
شبان بود بر روستا های دور
کشاورز در جلگه های حضور
سراغش، کنون هم دران خطه هست
و بیلی که سرچشمة فتنه، بست
دلاقی که بیتابِ فتبال ماست (5)
کمانی که رنگین احوال ماست...
خبر بود از حرف و سودای ما
گذر داشت هر روز در جای ما (6)
یک و یکدل و یارم از کودکی است
خود و دست و دل باز و جوغالکی است (7)
چه همکار و همبازی و همدلست
وفا کیش و سرتیر و سرمنزلست
گُل و متقی و جوانمـرد، اوست
اگر هست یک صاحب درد، اوست
سرامد ترین سرور حزبی است
که باروی خودکامگان را شکست
خط مشی ما، ظن و تقلید بود
نبوغ عملکـرد او در شهود
و تنظیم او، شرح عشق شماست
که این نازنین، عاشقِ عشقهاست
جهـادش، مبـرا ز ملیونریست
دمکراسی اش، مغز دین باوریست
من از سینة روشنش واقفم
که قبل از تولد بر او عارفم
چه «پوهه»، چه «دانش»، چه «گاه» و چه «ځی»
تنافر ندارند در شعر وی
زمینش ز وهمِ «دیورند»، دور
حدودش ز تفتین و ترفند، دور
به صد مهربانی، سَر و هیبت است
به بی توپ و تانکی، ابرقدرت است
بر او برده ام شکوة غور را
ازو یافتم مُهر و منشور را
که سیرِ قلم را محرف زنم (8)
تنور مناجات را تف زنم
به جولان کشم شور انشاد را
چکــاد آورم، پرچم داد را
که تا بوده و هست نام جهان
سخن، بود و باشد جهانبانِ جان
جهانی که شاعر ورا کرد پست
«نگیردش گردونِ گردنده دست» (9)
□
کنون ای سرانِ سر و برگ خواه
سروبـرگ مفلوک این دستگاه
سخن های گرمِ گرانتان کجاست
قسم های آتشفشانتان کجاست
شما که دم از کارگر می زدید
دم از زندگیِ دگر می زدید
چها کرد اسپارِ پولاد بفت
پرولتاریای ظفرمند تفت
دران واپسین جبهة امتحان
و فتح الفتوحات مکروریان؟
که با یک هجوم، آسمانتان گسیخت
جهان پهلوانتان، جهانتان، گریخت
بناهای تک پایة «من» فتاد
مذاق بغاوت به روغن فتاد
دریغ از جوانان فرمند و فرد
که گشتند گم در هیاهوی گرد
□
کتاب من از هیجـانات پار
خلوص من و خلق پروردگار
در اجلاس سرتاسری ناگزیر
که باشد قلم آفرین، سردبیر
به مثقال، مثقال انشا شود
بیاضِ دهستانی ام وا شود
ترازوی من: عصر و درد منست
به خود پنجه دادن، نبـرد منست
□
شماهای بعدی که دیگر شدید
پیمبـر شناسانِ برتر شدید
«الف لامِ»تان در کجا ریب بود
که افعالتان عیب در عیب بود
کسی هست از اهل این انجمن
ز زنبیل بافانِ قـارون شکن ؟ (10)
ازان دردمنـدانِ درویش زاد
که سیف اند و شاهر در آفاق داد (11)
چه دانید از رنج آن پیر زن
که با نامتان دوخت دین تا وطن
چه کـردید تمکین ازان پارسا
که می خواست پیروزتان از خدا
به عمامه ها تان گذر کرده ام
درین پیچ و خم، عمر، سر کرده ام
که رنگ عبـای پدر داشتید
ز حق الیقینش اثـر داشتید
ولیکن، کجـا این قوا و غنـا
کجا آن مناجات خوف و رجا
نگویم پیمبر شو و ناقه گیر
«ره نیکمردانِ آزاده گیر» (12)
فکندند سنگ خصومت زیاد
ز سنگی بجویید هم اتحاد
جهان پر شد از پردل و شیر کُش
بیارید یک فرقِ شمشیر کُش
دریغـا ازان زندگانِ ابد
که رفتند و ماندندمان در لحد
□
ازین بند اگرچه برون رفت نیست
زمان، بندة «هشت» یا «هفت» نیست
درین «ثور» و صد «ثور» و صد «انقلاب»
نمـاند زمـان و زمین از شتـاب
که تا کـرسیِ داد را بر کشد
فـراتر، افق هـای باور کشد
که آن نوبهارِ گلستان قلم
درین روضة ژنده، آرد علم
براندازد اشباح و آفات را
به میزان کشاند ادارات را
به چشمان شیرین، به لبخند شور
بجوید کمـا حقه حق غور
شود موج در موج عطر و انار
سرِ بوینـاکان گنـدابزار
نگاه جوالدوزِ پالان منش
شود مطلع صبحِ گردون جهش
در و بامِ حلـزون به کفتر کشد
کشف، سنگ، بگذارد و پر کشد
رسد کوره راه های مکتب شکاف
به هـامونِ فتح فـرا اختلاف
ز صبحی که آن دادگر، داور است
دگر غور هم خاک این کشور است
چو او «لمن الملکِ» طوفان کشد
بر اجحاف، شمشیر بطلان کشد
ستمنامه های دگر سر کنم
پس این مثنوی را مکرر کنم
به نام جهـاندار غور آفرین... .

صوفیه ـ 1391 ش

ـــــــ

(1) چِل ابدال: چهل ابدال، چهل ابدالان، نام کوهی است در ولسوالی تیوره در غور.

(2) دوشاخ: نام کوهی است در ولسوالی پسابند در غور که در قله ی آن دو پاره ی بلند، نمایان است.

(3) لیتان: نام معشوق ملنگ از غور.

(4) جلالی: جلال الدین جلالی، عاشق سیه موی.

(5) دلاق: جوراب

(6) جای ما: خانه ی ما

(7) جوغالک: نام روستای زادگاه شاعر است.

(8) محرف: متمایل، گردنده. قلم محرف ؛ خامه ی کج زده.

(9) برگرفته از شاهنامه ی فردوسی

(10) اشاره به سلمان که هنگام امارتش در مداین، زنبیل بافی کرد.

(11) - اشاره به قول ابوذر غفاری: عجبت لمن لایوجد قوتا فی بیته و لایخرج علی الناس شاهرا سیفه. (تعجب می کنم از کسی که در خانه، نان ندارد و با شمشیر آخته به خیابان نمی آید.)

(12) برگرفته از دیوان شیخ اجل سعدی

 

شعر از شاعر نا معلوم

شعر از شاعر نا معلوم که خطاب به سید شمس الدین حیران تولکی  سروده است

 

شهنشاه جنون تا خیمه زد بر کشور دلها

شد از هریک شرار دلفروزش حل مشکلها

صدای دلخوش می با نوای دلگشای نی

بگوش دل زند یا حی که بر بندید محملها

بود در جمله ذرات عالم پرتو حسنش

نهان آب حیات افتاده در دامان ساحلها

دمی پیر مغان صد بار میگوید ترا ایدل

ز خود کز بگذرد سالک گذشت از جمله حایلها

دل مجنون سرشت من شناسد بوی لیلی را

وگرنه در نظر ناید مرا بسیار محفلها

مرا از بهر حافظ سیدا یک جرعه بس باشد

الا یا ایهالساقی ادرکاساً و ناولها

*******************

جواب حیران صاحب

 

چنین دانسته ام از بحث و تکرار قبایلها

که هر یک حکم میکردند بر طبق دلایلها

سخن جای رسانیدند اهل دانش و حکمت

که از جمع مسائلها مرکب شد رسایلها

یکی میگفت دانستم جهان جای اقامت نیست

جرس هم ناله میدارد بسالار غوافلها

توقف چیست ای غافل بیا سامان  رفتن کن

اگر خواهی رسانی این محامل بر منازلها

شبی تاریک و ره باریک و منزل دور و مرکب لنگ

حرامی از پس و پیش است آه از این ارازلها

در این ظلمت نه رفتن ممکن و نه فارغ از دشمن

سمومی از حوادث گر رسد بر این مشاغلها

از این دریای غم یارب که بیم موج و طوفان است

رسان کشتی جسمم را به اطراف سواحلها

یقینم شد که هرکس داشت پیوندی بیکدیگر

گسست از یکدیگر مقطوع گردید این سلاسلها

چرا حیران نمی خوانی تو این مصراع حافظ را

الا یا ایهاالساقی ادرکاساً و ناولها

 

جشنواره داستان کوتاه موسسه فرهنگی تسنیم

۰۹:۱۹ , ۱۳۹۱/۰۶/۰۷
داوری ۲۲۰ اثر در جشنواره داستان کوتاه کوتاه پایداری افغانستان…

دبیر نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پایداری افغانستان از دریافت بیش از ۲۲۰ اثر برای داوری در این جشنواره خبر داد.

...
بتول سیدحیدری دبیر نخستین جشنواره ادبیات داستانی پایداری افغانستان در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به پایان یافتن فرصت شرکت در این فراخوان بیان کرد: این جشنواره در کنار سومین جشنواره داستان کوتاه پایداری برگزار می‌شود و به داوری میان داستانک‌های نویسندگان افغان با موضوع جهاد و مقاومت مردم آن کشور می‌پردازد.

وی افزود: این جشنواره در گام نخست بیش از ۲۲۰ داستانک را از نویسندگان افغانستانی ساکن افغانستان، ایران، سوریه و برخی از کشورهای اروپایی دریافت کرد که این حجم از اثر با توجه به نو بودن این قالب ادبی در میان نویسندگان افغان بسیار قابل اعتناست.

حیدری در ادامه با اشاره به داوری این جشنواره گفت: داوری در دو بخش صورت خواهد پذیرفت که بخش نخست آن توسط جمعی از داستان‌نویسان جوان افغان و به منظور ریزش آثار با کیفیت پایین انجام خواهد شد و در بخش دوم نیز من به همراه استاد سید اسحاق شجاعی و خانم تینا محمد حسینی داوری نهایی را بر عهده خواهیم داشت.

وی همچنین افزود: تازه‌بودن این قالب در میان نویسندگان افغانستانی باعث شد بسیاری از آنها نتوانند تلفیقی میان داستان کوتاه و داستان کوتاه‌کوتاه ایجاد کنند با این حال این جشنواره در گام نخست توانست حرکت خوبی در این راستا از خود نشان دهد.
خبر گزرای مهر
اعلام اسامی نویسندگان (آثاربرگزیده دورنهایی) جشنواره داستان کوتاه تسنیم

۱٫ سهراب سروش غیبی ۲٫سیدابراهیم پیره ۳٫ فاطمه خاوری ۴٫سیدشکیب زیرک ۵٫ زهرا حسینی ۶

. زیبا احمدی ۷٫ سیدمحمود حسینی ۸٫پیام بخشعلی ۹٫غلام رسول جعفری ۱۰٫ محمدابراهیم رحیمی
...

۱۱٫ فاطمه بخشی ۱۲٫محمدباقرحسینی .

این آثار پس از دو دوره داوری ازمیان بالغ بر دویست اثر به دور نهایی رسیده اند .درضمن برای تمامی شرکت کنندگان دراین جشنواره که افتخار حضور آشنا شدن با نام وآثارشان دراین جشنواره را داشتیم آرزوی موفقیت وکامیابی می کنیم. .

 
 

شخصیت شناسی از روی چهره

شخصیت شناسی از روی چهره

با یک نگاه بفهمید او چه خصوصیاتی دارد!

چهره‌خوانی هنری کهن است که در سراسر جهان شناخته شده و اولین چیزی که در یک چهره توجه شما را جلب می‌کند تقارن نداشتن صورت‌هاست. اجزای مختلف چهره‌ نمایانگر شخصیت فردی و اجتماعی شماست.

چانه: در چهره‌شناسی، چانه نشان‌دهنده صفاتی از جمله قاطعیت، رقابت‌جویی و پرخاشگری است. اگر چانه‌ای بزرگ و برجسته دارید یعنی صفاتی از جمله قاطعیت، رقابت‌جویی و پرخاشگری جزو خصوصیات شماست. اگر چانه‌ای کوچک دارید فردی آرام و صلح‌طلب هستید.

گونه‌ای کشیده و برجسته: به محض این‌که وارد جمعی می‌شوید تمام نگاه‌ها به سمت شما خیره خواهد شد این گونه‌ها، گونه‌های سینمایی نام دارند.

پیشانی بیرون زده: نشانگر تخیل‌گرا بودن و ابتکار در زندگی شخصی شماست.


پیشانی که به سمت عقب شیب دارد: نشانگر حافظه قوی و واکنش سریع به اعمال است.


پیشانی صاف: نشانگر تصمیم‌گیری فی‌البداهه و پذیرای عقاید جدید و متفاوت است.


برجستگی گوشتی بین ابروها: نشانگر اراده قوی، راسخ و همت در انجام امور زندگی است.


برآمدگی استخوانی بالای ابرو: نشانگر احترام به قوانین و مقررات است.

ابروهای پرپشت: نشانه داشتن تفکر مبهم است و این افراد بیشتر شنونده هستند تا این‌که اطلاعاتی به دیگران بدهند.


ابروهای پیوسته: نشانه داشتن تفکر دائم بوده و این افراد در استراحت مشکل دارند.


ابروکمانی: ارتباط خوب با مردم، یادگیری با مثال‌های کاربردی.


ابروهای صاف: برخورد منطقی با امور.


ابروی هشتی: ریاست‌طلبی، درستکاری.

بینی: دقیقا در وسط صورت قرار گرفته و مهم‌ترین عضو است و اولین ورودی برای دریافت انرژی است.


بینی بزرگ: حس ریاست و علاقه به ایجاد تحول.


بینی بلند: نیاز به تسلط بر محیط کار.


بینی کوتاه: توان پایان دادن به کارها و سخت‌کوش.


بینی بلند و صاف: (در نیم‌رخ انحنایی روی بینی دیده نمی‌شود) شیوه کار منطقی و برنامه‌ریزی بلندمدت.


بینی مقعر: (در نیم‌رخ تورفتگی روی بینی دیده می‌شود) شیوه کار احساساتی، نیاز به قدردانی از زحمات.


بینی که (پره‌های باز و عریض دارد): حمایت از عزیزان و نزدیکان بامحبت، تلاش برای موفقیت خانواده.
بینی کوچک: مستقل و حمایت کم از اطرافیان.


بینی سربالا: اعمال صحبت‌های نسنجیده، شنونده خوب.


بینی نوک‌پهن: (نوک بینی پهن و گوشتی) کسب امنیت مالی، مال‌اندوزی.


بینی با نوک گرد: هنردوست و زیبایی‌طلب.


بینی با نوک نازک: ولخرج.

 

 

ده باور اشتباه در مورد روابط زناشوئی

ده باور اشتباه در مورد روابط زناشوئی

فکر می‌کنید رابطه‌‌تان شکست خورده است چون شما و همسرتان قوانین یا استانداردهای خاصی را دنبال نمی‌کنید؟ در این مقاله به 10 تصور متداول غلط و خطرناک برای روابط اشاره می‌کنیم.
 


اشتباه 1: یک رابطه عالی نیازمند تفاهم فکری است.

• شما هیچوقت نمی‌توانید به همه چیز از دید همسرتان نگاه کنید زیرا دو فرد کاملاً متفاوت هستید. شما از نظر ژنتیکی، فیزیولوژیکی، روانی و تاریخی متفاوت هستید.

• شما نمی‌توانید با شبیه شدن به طرزفکر همسرتان، مشکلات رابطه‌تان را حل کنید. زنان و مردان ذهن متفاوتی دارند.  سعی در تغییر طرزفکرتان کاری غیرطبیعی و حتی خطرناک است.

• باید تشخیص دهید که یک رابطه وقتی با کسی باشید که زندگی‌تان را غنی‌تر کرده است، لذت‌بخش‌تر خواهد بود. باید تفاوت‌هایتان را تحسین کنید.
 


اشتباه 2: یک رابطه عالی نیازمند عشقی عالی است.

• بله، زندگی شما در کنار همسرتان باید توام با عشق باشد. اما خودتان را گول نزنید و انتظار یک عشق غیرواقعی هالیوودی را نداشته باشید. واقعیت این است که در دنیای واقعی، عاشق بودن به معنی افتادن در دام عشق نیست.

• عاشق شدن تنها اولین قدم عشق است. ماندن در آن مرحله کار دشواری است. یک رابطه بالغ از شور و شوق اولیه عشق به عشقی ماندگارتر و عمیق‌تر تبدیل می‌شود.

• این اشتباه متداول را مرتکب نشوید که فکر کنید وقتی آن شور اولیه فروکش می‌کند، دیگر عاشق نیستید. پاسخ این نیست که رابطه‌ای جدید را شروع کنید که بتوانید دوباره آن شور اولیه عشق را به دست آورید. پاسخ این است که یاد بگیرید چطور به مراحل بعدی عشق قدم بگذارید و تجربه‌ای عمیق‌تر داشته باشید.
 


اشتباه 3: یک رابطه عالی نیازمند قدرت حل مشکل بالا است.

• در این دام نیفتید که باور کنید شما و همسرتان اگر نتوانید مشکلات و مشاجرات جدی‌تان را حل کنید، نمی‌توانید شاد و خوشبخت باشید. نود درصد از مشکلات رابطه قابل حل نیستند.

• مسائلی وجود دارد که شما و همسرتان سر آن تفاهم ندارید و هیچوقت هم تفاهم پیدا نخواهید کرد. چرا نمی‌توانید یکبار برای همیشه این مسائل و مشکلات را حل کنید؟ دلیلش این است که برای این منظور باید یکی از شما ارزش‌ها و اعتقادات خود را قربانی کند.

• می‌توانید خیلی ساده تصمیم بگیرید که در آن موارد اختلاف داشته باشید و بااینکه در مورد آن موضوع به نزدیکی احساسی نرسیده‌اید اما از نظر احساسی به هم نزدیک باشید.
 


اشتباه 4: یک رابطه عالی نیازمند داشتن علایق مشترک است که شما را برای همیشه به هم وصل کند.

• اگر علایق و فعالیت‌های مشترک نداشته باشید، رابطه‌تان هیچ اشکالی ندارد.

• اگر شما و همسرتان خودتان را مجبور می‌کنید که در فعالیت‌هایی مشترک شرکت کنید اما نتیجه آن چیزی جز استرس، فشار و مشاجره نخواهد بود، به هیچ‌وجه این کار را نکنید.
 


اشتباه 5: یک رابطه عالی، یک رابطه مسالمت‌آمیز و آرام است.

• از مشاجره کردن به این دلیل که فکر می‌کنید نشانه ضعف یا شکست رابطه است، نترسید. حتی سالم‌ترین زوج‌ها هم گاهی دعوا می‌کنند.

• به دعوا و مشاجره اگر به طور درستی نگاه شود، می‌تواند با الف) خالی کردن فشار و ب) ایجاد تدریجی حس آرامش و اعتماد که دانستن اینکه می‌توانید احساساتتان را بدون تحقیر شدن یا نادیده گرفته شدن، ابراز کنید، به رابطه کمک کند.

• به جای اینکه نگران تعداد دفعات مشاجراتتان باشید، باید نگران نحوه مشاجراتتان باشید. در زیر چند راهنمایی برایتان آورده‌ایم:

- به هیچ وجه از موضوع نگذرید یا طی مشاجره ارزش همسرتان را پایین نیاورید.
- فقط به این دلیل که مشاجره تحریک‌آمیز است، به دنبال آن نباشید.
- از به دست آوردن نزدیکی احساسی در انتهای مشاجره خودداری نکنید.
 


اشتباه 6: یک رابطه عالی امکان بیرون ریختن احساساتتان را برایتان فراهم می‌کند.

• بیرون ریختن حرف‌های دلتان شادی احساسی خوب به شما بدهد اما وقتی در زمانی نامناسب، حرفی نامناسب از دهانتان بیرون بیاید، احتمال خراب کردن همیشگی رابطه‌تان وجود دارد. وقتی یک طرف نتواند طرف مقابل خود را بخاطر حرفی که طی یکی از همین زمان‌های دردودل بدون سانسور زده شده، ببخشد، روابط بسیاری برای همیشه خراب خواهد شد.

• قبل از اینکه حرفی به زبان بیاورید که پشیمان شوید، زبانتان را گاز بگیرید و لحظه‌ای به حرفی که می‌خواهید بزنید فکر کنید. حرف‌هایی که در چنین مواقعی زده می‌شود خیلی وقت‌ها احساس واقعی ما نیستند و نباید مطرح شوند—مخصوصاً اگر مخرب باشند.
 


اشتباه 7: یک رابطه عالی ارتباطی به رابطه‌جنسی ندارد.

• این باور که رابطه‌جنسی مهم نیست تصوری خطرناک و مخرب است. رابطه‌جنسی وقفه‌ای عالی از فشارهای زندگی روزانه برای دو طرف فراهم می‌کند و باعث می‌شود دو طرف بتوانند سطح بالایی از صمیمیت و نزدیکی را تجربه کنند.

• شاید رابطه‌جنسی همه چیز نباشد اما اگر منبع خستگی و یکنواختی رابطه‌تان همین باشد، 90 درصد مقیاس اهمیت را از آنِ خود می‌کند. اگر زندگی جنسی شما راضی‌کننده نباشد، به مسئله‌ای بسیار بزرگ تبدیل خواهد شد. از طرف دیگر، زوج‌هایی که زندگی‌جنسی راضی‌کننده دارند، در مقیاس اهمیت، فقط 10 درصد را به سکس اختصاص می‌دهند.

• نباید فکرتان را محدود کنید که رابطه‌جنسی فقط منحصر به رابطه فیزیکی است. نوازش کردن، در آغوش گرفتن، گرفتن دست‌ها و هر طریق دیگری که بتواند آرامش فیزیکی به شما و همسرتان بدهد می‌تواند یک زندگی جنسی راضی‌کننده به شمار رود.
 


اشتباه 8: یک رابطه عالی بعد از اشتباه یکی از طرفین، باقی نخواهد ماند.

• هیچکس کامل نیست. تازمانیکه اشتباهات همسرتان همراه با سوءاستفاده از شما نبوده و مخرب نباشد، می‌توانید یاد بگیرید با آنها زندگی کنید.

• به جای متمرکز شدن بر کمبودهای همسرتان، خصوصیاتی از او که اوایل برایتان جذاب بود را به یاد آورید. شاید بعضی از این خصیصه‌های ذاتی بخشی از آن جذابیت اولیه بوده‌اند؟ فقط به این دلیل که رفتاری عمومی نیست به این معنی نیست که برای رابطه مسموم و خطرناک است.

• مراقب باشید که تفاوت بین یک تغییر رفتار همسرتان و یک مشکل جدی را درست تشخیص دهید. مشکلات جدی که مخرب و آزاردهنده هستند، اعتیاد و سوءاستفاده‌ها و آزارهای جسمی/روحی است. برخلاف خصیصه‌های ذاتی، اینها رفتارهایی هستند که باید یاد بگیرید با آنها زندگی کنید.
 


اشتباه 9: برای عالی نگه داشتن رابطه، فقط یک راه درست وجود دارد.

• هیچ راه درست مشخصی برای یک همسر خوب بودن، پدر یا مادر خوب بودن یا کنار آمدن با مشکلات رابطه وجود ندارد.

• به جای اینکه از استانداردهایی که در کتاب‌ها خوانده‌اید یا از دوستان شنیده‌اید، تبعیت کنید، بهتر است راهی را انتخاب کنید که به دردتان می‌خورد. اگر روشی که شما و همسرتان پیش گرفته‌اید، نتیجه‌ دلخواهتان را ایجاد می‌کند، همان را پیش بگیرید. اگر هر دو شما با اصول و قواعد مخصوص خودتان راحت هستید، می‌توانید قوانین خودتان را داشته باشید.

• یادتان باشد، درمورد طریقه ابراز احساس همسرتان سخت‌گیر و خشک نباشید. هیچ راه خاصی برای ابراز عشق و علاقه وجود ندارد. این واقعیت که همسرتان به طریقی متفاوت احساسات خود را ابراز می‌کند، باعث نمی‌شود که این احساسات اصالت و ارزش کمتری داشته باشد.
 


اشتباه 10: رابطه‌تان زمانی می‌تواند عالی باشد که همسرتان را آنطور که دوست دارید تغییر دهید.

• در این دام این باور نیفتید که اگر بتوانید همسرتان را تغییر دهید، رابطه‌تان بهتر خواهد شد. 

• این تصور بچگانه که عاشق شدن به این معنی است که کسی را پیدا کنید که مسئول خوشبختی شما باشد. شما باید مسئولیت خوشبختی خودتان را قبول کنید.

• اگر رابطه‌تان توام با فشار است، مهمترین فردی که باید تغییر کند، خودتان هستید. وقتی نقص‌ها و ایرادات خود که موجب تخریب رابطه شده را پیدا کنید، می‌توانید تصمیم بگیرید که آنها را از زندگی خود بیرون کنید.

 

یک خاطره با رجائی

 

 مسعود رجایی

یک خاطره با رجائی :

در آن روزگار من تازه از دانشگاه هرات فارغ شده بودم که رفتم پیش استاد رجائی،قبلاً هم روز های پنجشنبه بعد از ظهر ها میرفتم انجمن ادبی و در آنجا بیدل خوانی بود و استاد رجائی و آن نگاه های نافذش از بالای عینک،رفتن من اما بعد از فراغت از دانشگاه صرفاً به جهت علاقه ای بود که من به انجمن ادبی داشتم،حالا دیگر خبری از بیدل خوانی نبود و استاد رجائی طبق عادت هر روز بعد از آن که از دانشگاه بیرون میشد قدم زنان به خانه اش که در همان نزدیکی ها بود میرفت (منظورم ساختمان قدیمی دانشکده ادبیات هست ) و بعد از اندکی استراحت درست در گرمای روز دوباره میآمد به انجمن ادبی و تنها در انتظار می نشست تا دوستی به او سر بزند و از تنهائی برهاندش.

من و ادریس دشتی همصنفی بودیم در زمانی که استاد رجائی استاد ما بود و آن روز من و دشتی با هم رفته بودیم سراغ استاد رجائی او تنها نشسته بود و وقتی ما را دید دعوت مان کرد تا روی مبل کنارش بنشینیم، استاد رجائی علاقه ای خاصی به دشتی داشت و همیشه نوشته هایش را در صنف قدر میکرد و آن روز رو از خواندن مجله برداشت و به دشتی گفت: ادبیات چه فایده کرد برای تو منظورش دانشکده ادبیات بود، دشتی با سرعت و بدون معطلی گفت : ادبیات مرا آدم ساخت و تمام.

استاد رجائی لبخند ملیحی بر لب زد و رو به من کرد و گفت :

تو چه ؟

گفتم : صادقانه بگویم ؟

گفت : بله

گفتم : دانشکده ادبیات نه تنها که چیزی به من نیاموخت بلکه چیز هائی هم از من گرفت.

چندین ثانیه متوالی به فکر فر ورفت و بعد با آرامش گفت :

تو راست میگی.

محمد مسعود رجایی، استاد دانشگاه و رئیس انجمن ادبی هرات بود. او در سال ۱۳۳۰ خورشیدی در هرات به دنیا آمد. پدرش محمد ابراهیم رجایی از فرهنگیان شناخته شده هرات و از نخستین موسسان انجمن ادبی این شهر بود و او دقیقا در جایگاه پدر نشسته بود.

رجایی دانشکده ادبیات دانشگاه کابل را به پایان برده بود و سال هایی را در اکادمی علوم افغانستان کار کرده بود. ولی زمانی که دانشگاه هرات تاسیس شد از اکادمی علوم برید و در سال ۱۳۶۸ به هرات آمد و به عنوان استاد ادبیات وارد دانشگاه شد.

او به تاریخ و آثار فرهنگی هرات عشق می ورزید و همین موضوع سبب شده بود که همواره در حال تحقیق و مکاشفه با این میراث به جامانده از نیاکان باشد. رشته برنامه های تلویزیونی او که به معرفی آثار باستانی هرات اختصاص یافته و در سال های ۱۳۷۱ و ۱۳۷۲ تهیه شد شاید یکی از بهترین مجموعه های باشد که در این زمینه تهیه شده اند.

رجایی سه سال را با بیماری سرطان جنگید ولی او همزمان با نامهربانی های زمانه نیز درگیر بود. در زمانی که توانایی تدریس را نداشت تلاش های در جریان بود که عذرش را به بهانه‌ی این که توجیه قانونی برای عدم حضورش در سر صنف (کلاس) وجود ندارد، بخوانند.

می گویند اسناد بیماری و مدوا اش را در کشور هندوستان، بارها وزارت تحصیلات عالی افغانستان رد کرد. رجایی پول درمان و دوایش را نداشت و به سختی زندگی می کرد و به همین دلیل به حقوقی که از دانشگاه می گرفت به شدت برای ادامه زندگی خود و خانواده اش نیاز داشت.

دو تن از شاگردان پیشین او و از استادان فعلی دانشکده ادبیات زمانی به عنوان دستیارش در حالی که او به سختی روی چوکی می توانست بنشیند و یا حرف بزند، در کنارش به صنف می رفتند و به جای او درس می دادند.

بعدها هم که دخترش "نارون" که از دانشکده ادبیات فارغ شده است به جای پدر درس می داد تا مراتب اداری رعایت شود.

زمانی هم عده ی از فرهنگیان هرات برای درمان رجایی دست به دامان ریاست جمهوری شدند ولی می گویند که پاسخ درستی نشنیدند.

دوستان او در بسیاری موارد مجبور بودند که با جمع آوری اعانه پول درمان او را فراهم کنند، کاری سخت و زجر دهنده.

وقتی بر سر مزار او گفتند که رئیس جمهوری افغانستان به مناسبت در گذشت رجایی پیام تسلیت فرستاده، تنها به خود لرزیدم و این پرسش به سرعت از ذهنم گذشت که بهای زحمات یک استاد دانشگاه و محقق در این سرزمین چقدر است؟

 

 

 

 

مرز

مرز  ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

 

 

در ظهر يكي از روز هاي داغ تابستاني مردي با لباس چرك وفرسوده در حاليكه از عرق گرم وشور تمام بدنش تر شده بود در صحراي خشكي كه منتهي ميشد به مرز افغانستان با كفش هاي كهنه ومندرسش روان بود.

او آخرين مسافر اين وادي نبود،تمام ريگ هاي داغ وسوزندة زير پا هايش مملو شده بود از تكه هاي پيراهن زنانه وكفش هاي كهنه ولنگي هاي رنگ رفته وبشكه هاي پيچيده شده به بوجي هاي لوخي خشك واز رمق رفته.

او به بالاي سر خود نگريست به جز آفتاب براق وسوزنده چيزي به چشمش نخورد،به پائين نگريست ريگ هاي سرخ وداغ نرم وروان،انگار حياتي مبهم در آنها جريان داشت.اندكي درنگ وسپس خم شد به روي زمين وبعد نشست روي پاها وديگر چيزي را به خاطر نداشت.

«يالا پا شو افغاني كثافت ببينم مگه توي كشور خودتون جائي براي زندگي نداريد افغانيهاي مادر جنده».چشم هايش برق زد وغلطي خورد روي ريگ هاي داغ وجانفرسا.برق سفيد آفتاب ناگهان تاريك شد بوي تعفن همه جا را فرا گرفته بود همچنانكه كف سنگ فرش افتاده بود وهق ميزد همه آنچه را ظهر خورده بود از حلقش بيرون ريخت لگدي محكم به روي گونه اش اصابت كرد بطوريكه رنگ پوتين هاي براق به روي صورتش باقي ماند ،سعي كرد از جا بلند شود اما نتوانست دوباره از پشت به روي زمين افتاد .درمهره هاي كمرش درد شديدي را  احساس كرد دردي كه از برخورد كمرش با سنگفرش كف اردوگاه ايجاد شده بود.


 

از جاي خود بلند شد خيلي تشنه بود ديگر چشم هايش جائي را نميديد همه جا سرخ فام به نظر ميرسيد سرش دوري خورد وسپس با صورت به روي ريگ هاي داغ صحرا افتاد .

خاله مينا ديگر توان خودر از دست داده بود ناچار رفت سراغ ملا حيدر تا شايد او بتواند كمكي به او بكند در ميانه هاي راه بود كه ملا حيدر را ديد كه با دوتن از موي سفيدان ده به سمت خانه او روان استند،خاله مينا با قدم هاي تند تر خودرا به آنها رساند ودر كنارشان روي پلوند گندم زار نشست ونفسي تازه كرد.

سخي يادش نمي آمد كه كجاست هرچند به مغز خود فشار آورد چيزي به ذهنش نرسيد تشنگي همه چيز را از ذهنش پاك كرده بود شده بود مثل روح سر گردان ميان ريگ هاي داغ صحرا باز صداي وحشت انگيز ومنفور سرباز به گوش رسيد،پاشو پاشو عوضي مگه اينجا خونة باباته.

خاله مينا بعد از اين كه كمي راحت تر شد وخستگي راه اندكي از تنش بيرون ريخت از جاي خود بلند شده به ملا حيدر وهمراهانش سلام داده وخوش باشي نمود،بعد از مكثي كوتاه گفت كجا ميرويد؟ من ميخواستم خانه شما بيايم .ملاحيدر سكوت كرد ويكي از موي سفيدان ده كه همرا ملا حيدر به سوي خانة خاله مينا روان بودند؛رو كرد به خاله مينا وگفت خاله مينا اصل گپ اين است كه من ميخواستم با ملا حيدر به خانه شما بيايم خوب شد در همين جا همديگر راديديديم لازم نيست به خانه برويم ،ملاحيدر ودوستانش پتو هاي خودرا روي پلوند گندم پهن نموده ونشستند.خاله مينا اندكي فكر كرد ودر دلش تشويشي چنگ زد گوش هايش سنگين شد وصداي زنگ در آنها طنين انداخت با خود فكر كرد مگر چه مسئلة مهمي وجود دارد كه اينها ميخواستند نزد من بيايند،گلويش خشك شد ولي سعي كرد ملا حيدر اين نگراني اش را احساس نكند .دوست ملا حيدر ادامه داد خاله مينا كوتهي سخن اصل گپ اين است كه ملا حيدر تصميم گرفته است كه با شما هر وتر كند .

سرباز با كف پوتين خود محكم به شكم سخي كوبيد واورا وادار ساخت تا به سوي باز داشت گاه برود سخي هم بدون هيچگونه مقاومت به جلو حركت كرد .

از روي ريگ هاي داغ صحرا بلند شد وبا تمام قوا سعي كرد تا راه خودرا ادامه دهد هر چند راهي دركار نبود وهمه جا مملواز ريگ بود وگرمي سوزندة آفتاب، با آنهم سعي كرد راه برود تا شايد آبي بيابد براي خوردن.

خاله مينا باورش نميشد كه ملا حيدر چنين فكري به سرش زده باشد دوباره پرسيد چي ؟دوست ملا حيدر گفت همين كه شنيدي هر وتر.

سرباز هاقطاري طويل از مردم را به جلو انداخته واز دو جانب با تفنگ هاي سياه شان آنها را احاطه كرده بودند.تن همه خسته وزخمي شده بود ديگر حتي توان راه رفتن در هيچ يكي از آنها ديده نميشد.

خاله مينا رو كرد به ملا حيدر وبا كشش وآوازي بلند وكشيده گفت چي ميگي؟ملا حيدر گفت از اين بيشتر من نميتوانم آبروي خود را در ميان مردم بريزانم من هم از خود قوم وخويش دارم سيال وديار دارم چهار سال است كه از بچه ات خبري نيست اگه چادر هم سر تناب ميبود ميپوسيد دختر داديم نداديم .

از دور ودر ميان انبوهي از ريگها بوته گياهي به چشم سخي خورد واز جاي خود نيم خيز شده بسوي آن بته به راه افتاد وقتي به گياه رسيد خودرا انداخت روي آن وبا تمام قوا گياه را گرفته با سعي تمام به سمت خود كشيد .ريشة گياه بسيار در زير ريگ ها رفته بود او با زحمت توانست گياه را از بيخ بكشد ،ريشة گياه اندكي رطوبت داشت با عجلة فراوان ريشة گياه را در دهان خود گذاشته شروع كرد به جويدن ومكيدن آب آن، اما انگار اين مقدار كافي نبود در حاليكه تلخ هم بود.

همه افراد را سرباز ها به دروازة وردي پاسگاه بردند سرويس در گوشه اي از پاسگاه ايستاده بود سرباز با خشونت فراوان فرياد كشيد وگفت همه بريد تو اتوبوس كثافتا.

خاله مينا از جاي خود نميتوانست بلند شود با عجز فراوان به ملا حيدر گفت ملا حيدر تورا بخدا قسم ميدهم اندكي به من وقت بده شايد پيدا شود به زير زمين كه نرفته چند روز ديگر هم منتظرش بمان تا ببينم خدا چه ميكند.

همه افراد داخل سرويس نشستند وسرويس به راه افتاد بعد از طي نمودن چند كيلو متر سرويس از رفتن باز ايستاده ودر كنار جاده توقف نمود رانندة سرويس دستمالي را از جيب خود بيرون كشيد همانطور كه عرق خود را از روي پيشاني خود پاك ميكرد به عقب بر گشته فرياد كشيد.كسي از جاش نبايد پاشه.وبعد بر گشت به سوي سرباز وگفت سركار حواست باشه من ببينم اين عوضي ها چه دارن چه ندارن مگه ميشه تو اين برهوت مفت ومجاني واسه كسي ما جون بكنيم ما زن وبچه داريم نون ميخاد اونا مگه نه؟ سركار جون .

سرباز با تكان دادن سر حرف راننده را تأيد كرد وبا قطع نمودن حرف راننده گفت خوبه چرا كه نه ولي هر چه در آوردي پنجا پنجا.

ناتواني وتشنگي بر سخي چيره شد افتاد روي زمين وديگر نتوانست بلند شود همانطور كه از پشت روي زمين افتاده بود چشمش به آسمان دوخته شد وديد كه چندين كرگس لاشخور به گرد سرش ميچرخند وبي صبرانه انتظار مردنش را ميكشند در همين لحظه همه زندگي اش مانند برگ هاي يك كتاب از جلوي چشمانش گذشت كودكي خودرا ديد كه با پدرش به سوي گندم زار هاي سبز ميرفتند در حاليكه پرستو ها با ارتفاع كم از زمين به اطراف شان ميچرخيدند.خاله مينا را ديد كه با كاسه اي پر از دوغ بسوي زمين ها روان بود واو همچنان از دنباش ميدويد وبا بازيگوشي به اين سوي خاله مينا ميدويد وبه آنسويش گاه چادر خاله مينا را باد به گونه هايش مينواخت.چهره اي بزرگتر از قبل را ديد خودش بود بزرگ شده بود به اندازة يك مرد لنگي اسپيشل بر سر داشت بوت هاي شادان پور در پاهايش برق ميزد بند تمبانش از زير پيراهنش نمايان بود وبا پوپك هاي رنگين وآينه هاي براق تزئين شده بود شانة سرخي روي جيبش گذاشته بود نيمي از آن از جيبش بيرون بود صداي برخورد انگشتر خودرا با قوطي نسوارش كه در كف دستش عرق كرده بود شنيد تازه نامزد شده بود هواي دختر ملا حيدر به سرش زده بود مست ومغرور بود همه دنيا برايش سبز رنگ مينمود .پدر خودرا ديد كه ديگر حيات نداشت مادرش سرطان داشت واين مرض اورا از پا درآورده بود ومجالش نداده بود تا شاهد دامادي تنها فرزند خود باشد وحالا تنها خاله مينا بود كه هم مادرش بود وهم پدرش او بيوه بود  وهيچ فرزندي نداشت تنها اميدش همين يك خواهر زاده اش بود وبس.همه اهالي ده اورا خاله مينا ميگفتند .صداي خاله مينا را شنيد كه گفت برخيز پسرم ملا حيدر دخترش را به پنج لك افغاني بتو داده است بايد ايران بروي وپيشكش خودرا بياوري صداي خاله مينا قطع شد و تصويرش از چشمان سخي محو شد ديگر كرگس ها چشمي برايش باقي نگذاشته بودند كه جائي راببيند .

رانندة سرويس جيب هاي همه مسافران را گشت وهرچه داشتند از آنها گرفت وبعد سرويس را روشن نموده وبعد از طي نمودن باقي راه مسافرين را آنسوي مرز ايران درميان ريگ هاي داغ صحرا ودر خاك افغانستان رها كرد وناسزاي زير لب گفت.

در ظهر يكي از روز هاي داغ تابستاني مردي با لباس چرك وفرسوده در حاليكه از عرق گرم وشور تمام بدنش تر شده بود در صحراي خشكي كه منتهي ميشد به مرز افغانستان با كفش هاي كهنه ومندرسش روان بود.


محمد جعفر عزیزی

 

 

20 عقرب 1390

 

بیست عقرب سال 1390 روزگارم عوض شد و برایم روشنی تازه ای بخشدند آفتاب سالها بود که گرمی خودش را از من گرفته بود

روز 20 عقرب 1390 نیمه گم شده ام را یافتم و دستانم را بخشیدم به او ....

غزل

بدون اجازه جعفر عزیزی این شعر را گذاشته ام از وبلاگش گرفته شده 

تو رفتی بی تو من تنهاترین معتادِ ولگردم

که از این زندگی و خانه و این شهر دلسردم

 

بدونِ تو شبیه برگ در توفانِ پاییزی

به زیرِ دست و پایِ عابرانِ کوچه می گردم

 

بدونِ تو تمامِ شب میانِ وحشت و کابوس

صدای دردناکِ گریه ی یک روحِ شبگردم

 

برای آسمان درکِ پریشانیِ من سخت است

فقط سیگار می فهمد چه دردی می کشم هردم

 

چه بی رحمانه پشتِ پا زدی بر آرزو هایم

بریدی خطِ عمرم را و گفتی بر نمی گردم

 

و حالا مرگ می گیرد تمام خاطراتم را...

بدونِ تو نمی ارزد، بدونِ تو چه می کردم؟

هنــوز

سیدمحمد نبی عند لیب علوی

سیدمحمد نبی عند لیب علوی

هنــــــــــوز!

د شمن لباس دوست ، بتن می کنــــد هنــوز

درسـرخیال فــتـــنه وفن می کنــــد هنــوز

ماهی به آب میـــــرود و بیــخبـــرزخــویش

صیاد فــکــر آب لـــجن می کنــــد هنــوز

هر مـلتـی که بیـــخبــراز حُـقــهء اعـداست

خود را بد ست خویش کفن می کنـــد هنــوز

ایـدل فــریب حیــلـه ای هر اهریمن مـخـور

دُ شمن شـکارِ مُــرغ چمن می کنــد هنــوز

هـوشیـار،زی که خصـم وطن حـیلگـر بــود

صـد تیـغ جــور، زیـرِچپن می کنــد هنــوز

یک لـحـظه (عـند لیـب ) اسیــرِ قفس مبـاد

از دل هــوای عـطــروطن می کنــد هنــوز

رفتن ظاهر هویدا از زبان فرهاد دریا

رفتن ظاهر هویدا از زبان فرهاد دریا

هنوز چشمان پنجره های خانه از خبر سفر بی بازگشت چریک بیداری چراغان است. هنوز قهرمان روی دست های ما خوابیده و دو شاه‌پرک راه باقیست تا بر گل‌بتۀ خاک آرام گیرد. هنوز زود است تا جرعه نامش از گلوی خشک ما بی هیچ دغدغه ای بلغزد و هنوز اسمش طعم تلخ خاک دارد. بوی کافور می دهد. بگذارید بخوابد آرام بگیرد که خسته است، خستۀ "بودن" است.

او، برادر بزرگ نسل آشفته ما بود، هیجان ما بود و همت ما بود. سنگ می خورد و آفتاب می نوشید تا که بلند و پست فرا راه نسل های پس از خود را هموار کند.

در تنوری که او زیست و آفرید، در وطنی که صدای مردان ساز و تنبور از گلو تا گوش خود شان هم نمی رسید، هویدا با قامتی از شهامت و شهادت، درخت ِ فریاد شده بود و شاید به همین دلیل هم بتوان او را قهرمان نامید.

کمی مثل بیتل‌ها

"هویدا از آغاز تا همیشه، میان هنر آرمان‌گرا و رویا پرداز در نوسان و مبارزه بود. دلش می خواست همیشه آرمان‌گرا باشد اما زمانه هر از گاهی او را از پشت ابر های ابریشمین آرمان ها بر زمین خالی واقعیت پایین می کشید. آن زمینی که هویدا در آن پا می نهاد سخت بود و نمی دانست چگونه با رویا های دیگران مهربان باشد."

نخستین کارایی و برآمدش بر صحنه های رسمی موسیقی افغانستان از رنگین کمان اسرار آمیز و رویایی بیتل ها و جاذبه موسیقی دهه شست میلادی متاثر بود.

هویدا و آماتوران آن وقت کابل، ترکیب سازبندی گروه و حتی طرز لباس پوشیدن را، تا حدودی از بیتل ها برداشته بودند. آنها همه اهل مکتب و قلم بودند و با نوعی دید روشنفکرانه به زندگی نگاه می کردند.

آماتوران بر خلاف بیتل ها که یک گروه "اندی راک" بودند، بیشتر به نوعی از موسیقی پاپ با تاثیرات منطقه ای و کمی هم فرامنطقه ای و با آمیزه ای از جلوه های نهایت کمرنگ موسیقی "اندی راک" می پرداختند.این شگرد بیشتر مورد پسند شهرنشینان مکتبی و دانشگاهی، که با انقلابات موسیقی دهۀ ۶۰ غرب از دور و نزدیک آشنایی داشتند، قرار گرفت.

هویدا و آماتوران تجربۀ کاملا دگرگون کننده و حتی تکان دهنده برای جامعه فرهنگی و موسیقی افغانی در برابر سلطنت گویا بی آغاز و انجام "موسیقی خرابات" بود. خراباتی که بازار ارزش های موسیقی آن زمان را زیر نگین داشت و هرگز گمان نمی رفت روزی خواهد رسید که سکان هدایت از پنجه های ماهر آن سکانداران خارج شود.

از "آماتوران" تا "باران"

از ایجاد آماتوران تا گروه باران که در دهه شصت خورشیدی ایجاد شد دو دهه فاصله بود اماعجب اینکه هویدای عاشق برای هنر، برای موسیقی و برای رفاقت هنوز و همیشه جوان بود.

او با آماتوران موجی از خورشید های معجزه گر را رنگین کمان گشت و نغمه کرد و با "باران" همگلو و حمایت گر جوانانانی شد که هنوز تا ساخته شدن راه درازی را در پیش داشتند و از هزار سوی سنگ بر برکۀ معصوم خواب های خود می خوردند.

هویدا از آغاز تا همیشه، میان هنر آرمان‌گرا و رویا پرداز در نوسان و مبارزه بود. دلش می خواست همیشه آرمان‌گرا باشد اما زمانه هر از گاهی او را از پشت ابر های ابریشمین آرمان ها بر زمین خالی واقعیت پایین می کشید. آن زمینی که هویدا در آن پا می نهاد سخت بود و نمی دانست چگونه با رویا های دیگران مهربان باشد.

آواز پرطنین هویدا در محراق مثلث رومانتیسم محزون روسی، مینیاتور شرقی و آتش فشان حماسه در جوشش بود. او آرمان خود را در خدمت آواز بکار نه گماشته بود که برخلاف، آوازش آرمان او را پهره می داد.

صدایش خشم و هیجان او را در برابر بی عدالتی های جامعه بر می تافت و سخت دلش می خواست آن خشم را بسراید و بخواند ولی از بد روزگار، شاید به دو دلیل کمتر توانست آنچنان که آرزویش بود فریادی آرمان های خود شود.

یکی آنکه ترکیب سازی و ارکستراسیون موسیقی افغانی چیزی میان موسیقی بومی، تغزلی، همراه با جلوه های کمرنگ پاپ رایج درمنطقه و گاه شاید فرامنطقه ای بود و چیزی نبود تا توان برداشت صدای پر طنین هویدا و لنگر هیجان آواز او را داشته باشد.

در حقیقت، شاید آواز او پس از آنکه در بیرون از افغانستان آموزشی موسیقی کلاسیک و اوپرا دید، در نتیجه از حوزه موسیقی وقت افغانی، تاجیکی و ایرانی فراتر رفت.

با یک هارمونیه و طبله و سارنگ نمی شد هویدای آرمانگرا را با آن صدای پرطنین اساطیری فریاد کرد. این ساز ها بنابر ویژه گی های موسیقایی و خصلت های فرهنگی شان، گلوی مینیاتوری می خواهند و هویدا چریک حماسه و فریاد بود.

دوم آنکه آواز پرطنین هویدا به صحت و سلامت و توانمندی جسمی و روحی یک پهلوان نیاز داشت که او کمتر به آن رسیده بود.

هویدا گذشته از سالهای نسبتا آسوده اخیر که دیگر از همه چیز خسته شده بود، اغلب کمتر از پریشانی یک قرص نان بی دغدغه و شرافتمند فارغ می شد و نمی دانست که به قول معروف: جان جور سیر چند است.

آستین کوتاه و رویا های بلند

"هویدا یکباره دنیایت را فرا می گرفت. آوازش گشایشی داشت که در نگاه و ترنگ اول دریافتنی نبود و اندکی عبوس به نظر می رسید درست مثل لبخند مونالیزا که باید خوب به آن خیره شوی تا پیدایش کنی."

شاید کمتر کسی از همقطاران او به خوبی و بزرگی هویدا از چندین سواد و دانش بهره داشت. اگر سواد مکتب و مدرسه بود یا سواد موسیقی، اگر سواد شعر و ادب و فرهنگ بود و یا سواد سیاست، اگرسواد زندگی بود و یا سواد عشق و پرخاش و شهامت و یا در نهایت سواد هویدا شدن. او همه را چونان چون بسته کلانی در خود داشت ولی با وجود آنهمه دارندگی، دو مشکل بزرگ داشت که گاهی حتی کمر آرزوهایش را هم می شکست.

یکی آنکه نمی توانست جوشش ایجادگری را که در عرصه های مختلف هنر و زندگی در او فواره می زد، در خود سامان دهد و مدیریت کند که از توان هنرمندی که با معجزه ایجادگری و زایش سروکار دارد، به تنهایی بر نمی آید. هویدا خیلی بزرگتر از آنچه بود که خواند و خیلی برتر آنچه بود که کرد.

دوم با وجود آنکه هرگز فقر خود را نفروخت، ولی جیفه دنیا و آستین کوتاه مثل سرطان هر روز از دریای هنرش می کاست و به بحر خیالاتش می افزود. تا بدانجا که قادر نبود حتی کوتاه ترین خواب های خود را هم تحقق ببخشد.

پنهان پشت خودش

ما دو گونه آواز خوان داریم یکی آنکه صدایش را باور نمی کنی و یقین داری که راست نمی گوید و دومی که نمی توانی صدایش را باور نکنی و هویدا از حلقه دوم بود. نمی توانستی از هجوم درد انباشته در صدایش فرار کنی.

هویدا یکباره دنیایت را فرا می گرفت. آوازش گشایشی داشت که در نگاه و ترنگ اول دریافتنی نبود و اندکی عبوس به نظر می رسید درست مثل لبخند مونالیزا که باید خوب به آن خیره شوی تا پیدایش کنی.

مثل آنکه هویدا همیشه پشت خودش پنهان می شد. صدای او تنها فقط یک آواز نبود که توام با یک فرهنگ بود و شنونده اجازه نداشت آن آهنگ و آن فرهنگ را به اصطلاح "آب جدا دانه جدا" گفته بشنود. در حالیکه همه صدا ها چنین نیستند و این ارزش، نه نیک است و نه بد. فقط چنین است. تنها آدم باید در شنیدن و قضاوت کردن گمراه نشود و اثری را شهید نکند.

مثل هیچکس نبود

سبک و سیاق نخستین آهنگ ها و آواز های هویدا در ابتدا بیشتر شبیه به گذشتگان موسیقی سنتی افغانی بود اما روز به روز به خویشتن خویش ماننده تر شد تا بجایی رسید که دیگر نه کسی چون او بود و نه او، چون دیگران.

ترانه های چون "رعشه در دست باغبان افتاد"، "نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند"، "ناله به دل شد گره"، "من شریک غم جانکاه توام گریه مکن"، "همه جا دکان رنگ است"، "در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم" و ده ها سرود دیگری از این دست، نمایانگر روح پرخاشگر هویدا بودند.

در آن روزگار که جو سیاسی، اجتماعی برای اکثر هنرمندان به تعطیلات تابستانی شبیه بود و اکثر هنر آفرینان در پی روزمره‌گی ها و مجلس نوشانوش و خیالپردازی خویش بودند، تنها فرزندان رنج که هویدا یکی از آنها بود، به این دل مشغولی ها گلو می دریدند و مشت بر دهن ستمباره ها و زور گویان می کوفتند.

هویدا نه تنها یک حماسه سرای پرخاشگر بود که عاشقانه ترین سرود های جوانی و عشق های بی خیال و معصوم را نیز ابریشم تنید و به بی مرگی رسانید. "شنیدم از اینجا سفر می کنی"، "صبح دمید و روز شد"، "ای پری چهره مژگان سیاه"،"شب به خلوت چشم گریان"، ای کاش، ای عشق!"، "آسمان رنگ تو آبی آبی"، دوستت دارم برده ای دل من"، بلبل ز تو آموخته شیرین سخنی را" و آهنگ های بیشمار دیگر از این دست.

مثل یک کودک، راست می گفت. بزرگ بود اما ادعایی نداشت. عظیم ترین دغدغه او نابرابری و رنجی بود که مردمش در آن می سوخت.

وجدان آگاه یک نفس او را آرام و قرار نمی گذاشت؛ او فرزند رنج بود. موسیقی متعهد در حد متعالی آن شاید در افغانستان پیشینه خیلی دور و درازی نداشته باشد و یا حتی ادعای تعالی در آن نیز اندکی زود باشد.

"جرقه های تعهد در برابر موسیقی، جامعه، اخلاق، انسان و بشریت در صدا و پرخاش و آثار هویدا جسته و گریخته به مشاهده می رسید و به جرات می توان ادعاکرد که اگر افغانستان موسیقی متعهد دارد، آغازش با نام هویدا گره خورده است."

ولی جرقه های تعهد در برابر موسیقی، جامعه، اخلاق، انسان و بشریت در صدا و پرخاش و آثار هویدا جسته و گریخته به مشاهده می رسید و به جرات می توان ادعاکرد که اگر افغانستان موسیقی متعهد دارد، آغازش با نام هویدا گره خورده است.

دو شاه‌پرک تا گل‌بته خاک

چقدر باید زیست و چریک وار از فصلی به فصل دیگر سفر کرد تا هویدای دیگری پدید آید. خاصه که امروز تناب رابطه ها میان نسل های هنر گسسته و هر کسی در سایه ایوان خالی خودش سرود فتح آفتاب می خواند بی آنکه هیچ ورود و دلگرمی به گنج قرن های رفته و آمده دانش و فرهنگ داشته باشد.

ترانه های ظاهر هویدا در بستر ناهموار چندین دهه، آیینه دار هم و غم سی میلیون انسان دردمند بوده و ناممکن است کسی باور کنند که آن صدای پرطنین و پر درد، که روزی می نالید: شنیدم از اینجا سفر می کنی. امروز خود به سفر بی بازگشتی رفته باشد.

چه بسا نغمه های سرگردانی که تار و پود شان پوسید. قصه ناشده، آهنگ ناشده و تا تنبور سینه گنجشک های عاشق نارسیده، آوار پایان تلخ بر قامت های خمیده شان ریخت و زیر همان گل بته خاک در سایه بال آن دو شاه‌پرک دفن شدند. کی می داند؟ شاید در یک صبح درخشان بهاری، آن دو شاه‌پرک، فریاد های شهید این مرد نغمه گرد را بر پودینه زاران شمالی و علفچرهای دایزنگی بپرند؟ کی می داند.

ظاهر هویدا

ظاهر هویدا در پانزدهم حوت/اسفند در شهر هامبورک آلمان در اثر بیماری سرطان از دنیا رفت. او ۶۷ سال داشت. به گفته خودش در دایزنگی هزاره جات متولد شده بود، هنوز هویدا هفت ساله بود که پدرش در مزارشریف درگذشت. پدر او کارمند دولت بود و شهر محل کارش مدام تغیر می کرد.

هویدای هفت ساله در مکتب سلطان غیاث الدین مزارشریف شامل صنف/کلاس اول شد. او دو برادر کوچکتر از خود نیز داشت و مادرش که در مزارشریف احساس غربت می کرد چاره ای جز کوچیدن از آن شهر نیافت و به همراه سه پسر یتیم خویش راه کابل را در پیش گرفت.

ظاهر هویدا دوران کودکی بسیار پرمشقتی داشت کسانی که با او آشنا بودند می گویند او برای یافتن لقمه نانی سختی های فراوانی کشیده بود و به همین دلیل از سختی ها نمی هراسید.

در بزرگ سالی زمانی که خانواده هم تشکیل داده بودT برای دریافت مزد آوازخوانی نمی کرد و مدام در فقر بسر می برد.

گروه موسیقی آماتور که ظاهر هویدا درخشنده ترین چهره در میان اعضای آن بود در سال ۱۳۴۲ خورشیدی تشکیل شد و رهبر این گروه عزیز آشنا بود.

هویدا از سالهای چهل خورشیدی با رادیوی افغانستان همکاری می کرد در همان سال ها برای تحصیل در رشته موسیقی به ماسکو رفت. دکتر صادق فطرت ناشناس آوازخوان برجسته افغان که در لندن بسر می برد نیز در آن سالها مشغول درس دانشگاهی در رشته ادبیات در مسکو بود.

در یک برنامه که از بی بی سی پخش شد ظاهر هویدا از ناسازگاری هایی سخن گفته بود که در سالهای حکومت مورد حمایت شوروی در محل کار خود در رادیو افغانستان می دید.

سر انجام کار را در رادیو از دست داد و به همراه یک هنرمند دیگر که البته اهل موسیقی نبود دست به ایجاد مغازه ای در مکروریان کابل زد.

پیش از آمدن مجاهدین به هند رفت و پس از دو سال اقامت در هند به عنوان پناهنده راهی آلمان شد.

هویدا تنها اهل موسیقی نبود بلکه در زمینه تیاتر و سینما و برنامه سازی در رادیو نیز شهرت فراوانی دارد. اما داکتر صبورالله سیاهسنگ می گوید ظاهر هویدا می بایست استعداد و توان خود را در زمینه واحدی به کار گیرد.

ظاهر هویدا شاعری هم می کرده و تصنیف هایی نیز ساخته و چنانکه داکتر حمیرا نگهت دستگیر زاده شاعر مقیم هالند می گوید او در گزینش شعر برای آهنگ هایش با وسواس زیادی عمل می کرد.

 

یک روز یک کشیش به یک راهبه پیشنهاد می کنه که با موتر برساندش به مقصدش…
راهبه سوار میشه و راه میافتند
…
چند دقیقه بعد راهبه پاهایش را روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یک نگاهی به پای راهبه میندازه
…
راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس
۱۲۹ را به خاطر بیار… !
کشیش صورتش سرخ میشه و به جاده خیره میشه...
چند دقیقه بعد بازهمم شیطان وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن گیر ، بازویش را با پای راهبه تماس میده
…!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس
۱۲۹ را به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه را به مقصدش می رسانه
…

بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از داخل کتاب روایت مقدس
۱۲۹ را پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!

نتیجه اخلاقی اینکه اگه در شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی را از دست میدی

 

با احترام

زیرک

استیو جابز مرد تکرار نا شدنی

 

این روز ها کتاب زندگی نامه استیو جابز را میخوانم

هرگز فکر نمیکردم مردی به این بزرگی در این دنیا وجود داشته باشد

شبی مرموز و رؤیائی

زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید

امید زندگی در جان موجودات می جوشید

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

شبی مرموز و رؤیائی

به شهر مکه مهد پاک جانان دختر مهتاب می خندید

شبانگه ساحت" ام القری" در خواب می خندید

ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی

دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد

صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ

به سوی کهکشان می شد

دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت

و دست باغبان آفرینش در چنان حالت

سر " گل آفریدن" داشت

شگفتی خانه " ام القری" در انتظار رویدادی بود

شب جهل و ستمکاری

به امید طلوع بامدادی بود

سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت

و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد

همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند

که : امشب نیمه شب خورشید می تابد

ز شرق آفرینش اختر امید می تابد

.

.

.

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی

قدم بگذاشت در " ام القری" وین شعر را برخواند

که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟

چه کس دید از شما آن روشنای آسمانی را؟

که دید از مکیّان آن ماهتاب پرنیانی را؟

زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

بیابان بود و تنهایی و من دیدم

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند

ز هر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد

بیابان بود و من اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود و من اما چه اخترهای زیبائی

بیابان، رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟

که دیشب آسمانی ها، زمین مکه را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان مکه دیشب نور باران بود

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

به شعر آن عرب مردم همه حالی عجب دیدند

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:

کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرائی؟

کجائی ای بیابانگرد روشن رأی بطحائی؟

که اینک بر فراز چرخ ، یابی نام" احمد" را

و در هر موج بینی اوج گلبانگ محمد را

محمد" زنده و جاوید خواهد ماند

محمد تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند

جهانی نیک می داند

که نامی همچو نام پاک پیغمبر مؤید نیست

و مردی زیر این سبز آسمان همتای احمد نیست

 

 

من دلم می خواهد . . . .

 

 

 سهراب سپهری

 

 خانه دوست كجاست؟

 در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

***

((نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست. ))

 

فریدون مشیری

 

من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوست هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي‌رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟

 

 

طرح نهائی گلی از شاخه آفتاب

طرح نهائی گلی از شاخه آفتاب

گلی از شاخه آفتاب

 

کابل به روایت تصویر

 

 

عکس های جدید از شهر کابل

کلیک کنید

ترجمه قرآن کریم

 

 

 

 

ترجمه صوتی قرآن مجید به زبان فارسی سی جزء کامل

دانلود

 

 

دانلود ده جز اول

دانلود جز اول

دانلود جز دوم

دانلود جز سوم

دانلود جز چهارم

دانلود جز پنجم

دانلود جز ششم

دانلود جز هفتم

دانلود جز هشتم

دانلود جز نهم

دانلود جز دهم

 

فستیوال موسیقی راک درکابل آغاز یافت

فستیوال موسیقی راک درکابل آغاز یافت

فستیوال موسیقی راک درکابل آغاز یافت

سازماندهنده گان فستیوال موسیقی راک درکابل می گویند، آن ها با برگزاری کنسرت ها و تدویر سیمنارهای موسیقی که سر از روز پنجشنبه در کابل آغاز شده است، به پیش می روند. این اولین جشوارهء موسیقی پس از سال 1975 میلادی در افغانستان می باشد که با وصف حملات انتحاری در کابل برگزار می گردد.

حملات انتحاری اخیر در کابل موجب آن شد تا اکثریت نهادها که قبلاً وعدهء میزبانی کنسرت های این فستیوال را داده بودند، درهای همکاری شان را به روی منابع مسوول این فستیوال بستند. اقدام این نهادها جزء تدابیر امنیتی بودند که بعد از حملات انتحاری طالبان در کابل اتخاذ شده بود.

دراین فیستوال ده ها گروه موسیقی از کشورهای پاکستان، ایران و آسیای میانه اشتراک کرده این فیستوال برای یکماه دیگر ادامه خواهد یافت. مرکز خبر رادیو آزادی درین مورد می نویسد: هنرمندان موسیقی راک در کابل نگذاشتند که طالبان با انجام حملات بزرگ انتحاری مانع برگزاری اولین فستیوال موسیقی راک در افغانستان شوند.

جشواره راک برای اولین بار بعد از 35 سال در افغانستان برگزار می گردد. تراویس بیرد مسوول برگزاری این فستیوال را روز پنجشنبه در یک چای خانهء نسبتاً کوچک که در آن موسیقی دانان افغان و خارجی اشتراک داشتند، افتتاح کرد.

وی گفت: این فستیوال در انستیتوت فرانسه برگزار شد و افتتاح آن توسط یک گروه هنرمندان که موسیقی افغانی و غربی را باهم خلط کرده بودند، افتتاح گردید. ما همه با برگزاری کنسرت های متعدد به پیش می رویم.

اما برخی از نهاد ها به دلایل امنیتی دروازه های شان را به روی ما بستند. ولی ما کنسرت های خود در محلات نسبتاً کوچک تر برگزار می کنیم و به آن ادامه می دهیم. زیرا ما مردمانی را با خود داریم که می خواهند موسیقی مارا بشنوند و مشاهده کنند.

گزارش می نویسد به دلایل امنیتی برگزاری کنسرت ها این جشواره تا چند ساعت نزدیک به برگزاری آن اعلان نخواهد شد و به علاقمندان افغانی موسیقی راک، از طریق پیام ها، ایمیل وصفحات انترنیتی شبکه های اجتماعی چون فیس بوک خبر داده می شود.

تراویس بیرد سازماندهندۀ این فیستوال توضح داد که موسیقی دانان راک که برای چندین سال پس از سقوط طالبان کنسرت های را در کابل بطور مخفی برگزار می کردند، نهاد های را فهرست کردند که به میزبانی چنین کنسرت ها متمایل بودند و فهرست علاقمندان موسیقی راک را نیز ترتیب داده بودند.

شهر سفید گروهء هنری آقای بیرد که درشهر کابل مستقر است، در سال های اخیر به کشورهای آسیای میان و پاکستان سفر کرده است. آقای بیرد درین سفر ها با موسیقی دانان ازبکستان، تاجکستان، قرغزستان و قزاقستان و همچنان پاکستان و افغانستان تماس گرفته تا یک شبکهء وسیعی منطقوی هنرمندان را که می توانند در فستیوال کابل سهم بگیرند، ایجاد کند.

مارل یک آوازخوان، نویسنده آهنگ و نوازنده بیس که در تهران زنده گی می کند، یگانه تک نواز دراین فستیوال می باشد. فستیوال موسیقی راک کابل، علاوه بر اجرای کنسرت ها شامل تدویر سیمنارها نیز می باشد که توسط برایین ویجلیون در ایالات متحدهء امریکا از طریق انترنت رهبری می شود.

ویجلیون ضرب نواز گروه ناین اینچ ناییل بود و اکنون به حیث فرستادهء موسیقی راک در فستیوال اروپا و امریکا کار می کند. برایین ویجلیون گفت، امید وار است که سمینار با موسیقی دانان افغان تبادلهء نظریات و تجارب خوب باشد. (رادیو ازادی)

یکی از بهترین انیمیشن‌های 2011 ؛ رانگو

یکی از بهترین انیمیشن‌های 2011 ؛ رانگو

به یاد سال‌های طلایی کارتون‌ها
یکی از بهترین انیمیشن‌های 2011 ؛ رانگو

یک مارمولک کوچک قهرمان انیمیشن 135 میلیون دلاری رانگو است. محل وقوع ماجراها، جایی خشک و کم آب در دل صحرای موهاوی در کالیفرنیا است. و شهر مرزی و کوچک « خاک» شهری است که قهرمان بازی های این مارمولک خوش فکر در آن روی می دهد .شهری که حال و هوای شهرهای غرب وحشی و فیلم های وسترن را برایمان تداعی می کند.

شهردار شهر با توطئه ای زیرکانه آب را به روی مردم بسته و قصد دارد کاری کند ساکنین از بی آبی به ستوه آمده تا جایی که هرچه دارند بگذارند و بروند و آنهایی که زمینی دارند نیز حاضر شوند با نازلترین قیمت مزارع خود را بفروشند و جلای وطن کنند.

با ورود رانگو به شهر خاک ، اوضاع عوض می شود. شهر که در شرف از هم پاشیدن است ، مدتهاست که کلانتر ندارد اما یک حادثه و پشت بند آن با دروغ هایی که رانگو سرهم کرده و خود را اهل غرب وحشی و تیرانداز و آدمکشی حرفه ای خوانده و هم چنین گفته که برادران جنکینز ( یاغیان موهاوی ) را با شلیک تنها یک گلوله کشته ، به ناگاه بسیار محبوب می‌شود و به مقام کلانتر شهر خاک منصوب می‌گردد. رانگو به دنبال دلیل اصلی کمبود آب در شهر خاک است و در این راه با کمک بینز پی می برد که همه چیز زیر سر شهردار و رفقایش است...

فیلم را گور وربینسکی ساخته که پیش از این از او حلقه، مکزیکی و دزدان دریایی کارائیب را حتماً دیده‌اید. هانس زیمر نیز موسیقی فوق‌العاده جذاب و مؤثری برای این اینمیشن 107 دقیقه‌ای خلق کرده است.

زیمر که هرساله شانس دریافت جایزه اسکار بهترین موسیقی را داشته شاید این بار موفق شود.

از فیلم‌های اخیر که زیمر برایشان آهنگ ساخته به جز دزدان دریای کارائیب؛ شوالیه تاریکی، سرآغاز و شرلوک هولمز و از انیمیشن‌ها مگامایند و کونگ فو پاندا 2 قابل اشاره‌اند.

انیمیشن جاودانه شیرشاه و تریلر تاریخی و خوش ساخت گلادیاتور نیز از آثاری هستند که زیمر برایشان آهنگ ساخته.

بازیگران فیلم نیز بسیار با دقت انتخاب شده اند.جانی دپ که به جای رانگو حرف می‌زند، یکی از بهترین و قویترین پروفرمانس هایش را به اجرا گذاشته گویی ما داریم خود جانی دپ را تماشا می کنیم، نه یک مارمولک کوچک اهل صحرای موهاوی.

بازیگر نقش بینز ایزلا فیشر نیز با یک گویش خالص تگزاسی این شخصیت را به خوبی هرچه تمام‌تر از کار در آورده است.

در رانگو یک دوجین بازیگر خوب به جای شخصیت‌های فیلم که خیلی هم زیادند، حرف زده‌اند و در نتیجه یک معضل اساسی که عمده کارتون‌ها در شخصیت پردازی کاراکتر‌های فرعی‌شان دارند (یعنی تفاوت محسوس کاراکترهای اصلی با کاراکترهای فرعی در حین ساخت و صداگذاری) را از خود دور کرده است.

فیلمنامه و تولید کارتون رانگو یکی از بدیع‌ترین ساخت و ساز های دنیای انیمیشن به شمار می‌آید.

تیم تولید ماه‌ها در صحرای موهاوی به تحقیق پرداخت و کاراکترها را دقیقاً با توجه به تایپیکال و خصوصیات زندگی حیوانات این بیایان طراحی کرد. رانگو یکی از شانس‌های اصلی اسکار 2011 است.

دیوان حافظ

 

دکلمه تمام غزلیات حافظ به صورت صوتی

 نظر یاد تان نرود

کلیک کنید

شماره 21 ماهنامه پیام شهروند

 

 

کلیک کنید

طرح جلد

 

طرح جلد کتاب ها - مجلات - روزنامه ها و دیگر نشریات شما را اجرا می کنیم

 

چند نمونه از طرح های اجرا شده توسط تولکیان . . .

طرح شماره ۲

 

طرح شماره ۳

طرح شماره ۴

طرح شماره ۵

طرح شماره ۶

 

دانلود کتاب PDF فارسی با لینک مستقیم

 

اصطلاح نامه روانشناسی 

راهنمای کامل انترنت آفلاین

راهنمای دوربین های مدار بسته

آن مرد در باران رفت

تاریخ بخارا

بوستان سعدی

آشنائی با سیستم مکینتاش

آموزش تایپ فارسی

گفتگو باخدا

همسایه ها

سلام پاریس من

مرجع کامل CSS

ترجه فارسی قرآن کریم

جزیره

تا بعد . . . . . . .. . . . .. .  ..

احسان خواجه امیری

 

جدید ترین اهنگ احسان خواجه امیری (تیتراژ نابرده رنج)