غلام حیدر یگانه

مناجاتنامه ی غور


به نام جهاندار غور آفرین
غریب آشنای غیور آفرین
جمیلِ جلیل و رفیق صمیم
سخنورز و روشن رأی و مستقیم
سرِ سفره و خانة ما ازوست
سرِ چشمها مان، قدمگاه دوست
در و دشت ما صحن همآیشش
فـراخوانِ همـآیش و پایشش
«چِل ابدال»، ایمای انگشت او (1)
«سیه کوه»، آرامش مشت او
«فره رود»، موج بناگوشهاش
دو گیسوی «دوشاخ» بر دوشهاش (2)
به بالای «لیتان»، ردایش، پرند (3)
به بانگ «جلالی»، صفیرش، بلند (4)
سحر، ترکند لب به لبخند او
معلق زند مـاه در قند او
چه خوش نیت و باز و بی مدعاست
عجب خوشدل و خوش گپ و خوشنماست
تبِ برگ ها، رقص پرشور اوست
قناری: تپش های تنبور اوست
شبان بود بر روستا های دور
کشاورز در جلگه های حضور
سراغش، کنون هم دران خطه هست
و بیلی که سرچشمة فتنه، بست
دلاقی که بیتابِ فتبال ماست (5)
کمانی که رنگین احوال ماست...
خبر بود از حرف و سودای ما
گذر داشت هر روز در جای ما (6)
یک و یکدل و یارم از کودکی است
خود و دست و دل باز و جوغالکی است (7)
چه همکار و همبازی و همدلست
وفا کیش و سرتیر و سرمنزلست
گُل و متقی و جوانمـرد، اوست
اگر هست یک صاحب درد، اوست
سرامد ترین سرور حزبی است
که باروی خودکامگان را شکست
خط مشی ما، ظن و تقلید بود
نبوغ عملکـرد او در شهود
و تنظیم او، شرح عشق شماست
که این نازنین، عاشقِ عشقهاست
جهـادش، مبـرا ز ملیونریست
دمکراسی اش، مغز دین باوریست
من از سینة روشنش واقفم
که قبل از تولد بر او عارفم
چه «پوهه»، چه «دانش»، چه «گاه» و چه «ځی»
تنافر ندارند در شعر وی
زمینش ز وهمِ «دیورند»، دور
حدودش ز تفتین و ترفند، دور
به صد مهربانی، سَر و هیبت است
به بی توپ و تانکی، ابرقدرت است
بر او برده ام شکوة غور را
ازو یافتم مُهر و منشور را
که سیرِ قلم را محرف زنم (8)
تنور مناجات را تف زنم
به جولان کشم شور انشاد را
چکــاد آورم، پرچم داد را
که تا بوده و هست نام جهان
سخن، بود و باشد جهانبانِ جان
جهانی که شاعر ورا کرد پست
«نگیردش گردونِ گردنده دست» (9)

کنون ای سرانِ سر و برگ خواه
سروبـرگ مفلوک این دستگاه
سخن های گرمِ گرانتان کجاست
قسم های آتشفشانتان کجاست
شما که دم از کارگر می زدید
دم از زندگیِ دگر می زدید
چها کرد اسپارِ پولاد بفت
پرولتاریای ظفرمند تفت
دران واپسین جبهة امتحان
و فتح الفتوحات مکروریان؟
که با یک هجوم، آسمانتان گسیخت
جهان پهلوانتان، جهانتان، گریخت
بناهای تک پایة «من» فتاد
مذاق بغاوت به روغن فتاد
دریغ از جوانان فرمند و فرد
که گشتند گم در هیاهوی گرد

کتاب من از هیجـانات پار
خلوص من و خلق پروردگار
در اجلاس سرتاسری ناگزیر
که باشد قلم آفرین، سردبیر
به مثقال، مثقال انشا شود
بیاضِ دهستانی ام وا شود
ترازوی من: عصر و درد منست
به خود پنجه دادن، نبـرد منست

شماهای بعدی که دیگر شدید
پیمبـر شناسانِ برتر شدید
«الف لامِ»تان در کجا ریب بود
که افعالتان عیب در عیب بود
کسی هست از اهل این انجمن
ز زنبیل بافانِ قـارون شکن ؟ (10)
ازان دردمنـدانِ درویش زاد
که سیف اند و شاهر در آفاق داد (11)
چه دانید از رنج آن پیر زن
که با نامتان دوخت دین تا وطن
چه کـردید تمکین ازان پارسا
که می خواست پیروزتان از خدا
به عمامه ها تان گذر کرده ام
درین پیچ و خم، عمر، سر کرده ام
که رنگ عبـای پدر داشتید
ز حق الیقینش اثـر داشتید
ولیکن، کجـا این قوا و غنـا
کجا آن مناجات خوف و رجا
نگویم پیمبر شو و ناقه گیر
«ره نیکمردانِ آزاده گیر» (12)
فکندند سنگ خصومت زیاد
ز سنگی بجویید هم اتحاد
جهان پر شد از پردل و شیر کُش
بیارید یک فرقِ شمشیر کُش
دریغـا ازان زندگانِ ابد
که رفتند و ماندندمان در لحد

ازین بند اگرچه برون رفت نیست
زمان، بندة «هشت» یا «هفت» نیست
درین «ثور» و صد «ثور» و صد «انقلاب»
نمـاند زمـان و زمین از شتـاب
که تا کـرسیِ داد را بر کشد
فـراتر، افق هـای باور کشد
که آن نوبهارِ گلستان قلم
درین روضة ژنده، آرد علم
براندازد اشباح و آفات را
به میزان کشاند ادارات را
به چشمان شیرین، به لبخند شور
بجوید کمـا حقه حق غور
شود موج در موج عطر و انار
سرِ بوینـاکان گنـدابزار
نگاه جوالدوزِ پالان منش
شود مطلع صبحِ گردون جهش
در و بامِ حلـزون به کفتر کشد
کشف، سنگ، بگذارد و پر کشد
رسد کوره راه های مکتب شکاف
به هـامونِ فتح فـرا اختلاف
ز صبحی که آن دادگر، داور است
دگر غور هم خاک این کشور است
چو او «لمن الملکِ» طوفان کشد
بر اجحاف، شمشیر بطلان کشد
ستمنامه های دگر سر کنم
پس این مثنوی را مکرر کنم
به نام جهـاندار غور آفرین... .

صوفیه ـ 1391 ش

ـــــــ

(1) چِل ابدال: چهل ابدال، چهل ابدالان، نام کوهی است در ولسوالی تیوره در غور.

(2) دوشاخ: نام کوهی است در ولسوالی پسابند در غور که در قله ی آن دو پاره ی بلند، نمایان است.

(3) لیتان: نام معشوق ملنگ از غور.

(4) جلالی: جلال الدین جلالی، عاشق سیه موی.

(5) دلاق: جوراب

(6) جای ما: خانه ی ما

(7) جوغالک: نام روستای زادگاه شاعر است.

(8) محرف: متمایل، گردنده. قلم محرف ؛ خامه ی کج زده.

(9) برگرفته از شاهنامه ی فردوسی

(10) اشاره به سلمان که هنگام امارتش در مداین، زنبیل بافی کرد.

(11) - اشاره به قول ابوذر غفاری: عجبت لمن لایوجد قوتا فی بیته و لایخرج علی الناس شاهرا سیفه. (تعجب می کنم از کسی که در خانه، نان ندارد و با شمشیر آخته به خیابان نمی آید.)

(12) برگرفته از دیوان شیخ اجل سعدی