انگیزه  فراهم آوری مجمع الجواهر

 

نیست لایق تا نویسم آنچه دارم در نهان

هسته مغزم بود خشکیده و ژولیده جان

از من و این چنته خالی بجز وهم وخیال

چیز دیگر نیست یاران تا دهم من ارمغان

زین سبب شرمنده ام در نزد ارباب هنر

بهتر است لب بسته مانم تا گشایم من زبان

چون نباشد مغز ومعنی درد سر دادن چرا

عالم را از بروز جمله کردن سرگران

گر سخن را منفعت نبود خموشی بهتر است

اهل دانش کی گشاید بی متاع باب دکان

آنچه دارم در حقیقت قابل گفتار نیست

هرکه خواند نیست او را حاصلی غیر زیان

زانکه من از خود ندارم چیز های سودمند

خیر دانستم که بنویسم کلامی از دیگران

از دیار اهل دانش لعل ها کردم گدام

با تو این بسپرده ام ای نکته فهم مهربان

نام مجمع الجواهر انتخابش کرده ام

برگزیدم این جواهر را زغور باستان

غنچه های فهم اندر سینه ام پژمان شده

بر سر و ریشم رسیده برف و گشتم ناتوان

شکر دارم تا هنوز بر من قلم باشد مطیع

حسرتاگر بر کشد این مونسم از من عنان

ایکه از گفتار من جز لفظ بی معنی مخواه

مشت هذیان است که بسپردم به این عصر و زمان

چیز دانان گر بمیزان خرد سنجند کلام

«نادما»صد بار باید گفت یارب الامان